سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
شنودم کز سلف درویش حالی
هوای قلیه ای بودش بسالی
2
چو سیمی دست داد آن مرد درویش
سوی قصاب راه آورد در پیش
3
مگر قصاب ناخوش زندگانی
بدادش گوشتی چو نان که دانی
4
چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دید
سراسر یا جگر یا استخوان دید
5
جگر خود بود یکباره دگر خواست
که کار ما نیاید بی جگر راست
6
دل ما غرقه خون شد بیک بار
چه می خواهند زین مشتی جگر خوار
7
نه ما را طاقت بارگران است
نه ما را برگ بی برگی جانست
8
چنان غم یار ما شد در غم یار
که نیست از کار غم ما را غم کار
9
اگر گردون بمرگ ما کند ساز
غم عشقش کفن ازما کند باز