سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
عزیزی بر لب دریا باستاد
نظر از هر سوی دریا فرستاد
2
یکی دریا همی دید آرمیده
یکی فطرت بحدش نارسیده
3
بدریا گفت ای بس بی نهایت
ز آرام تو می ترسم بغایت
4
که گرموجی برآید یک دم از تو
بسی کشتی که افتد بر هم از تو
سایر · عطار
عزیزی بر لب دریا باستاد
نظر از هر سوی دریا فرستاد
یکی دریا همی دید آرمیده
یکی فطرت بحدش نارسیده
بدریا گفت ای بس بی نهایت
ز آرام تو می ترسم بغایت
که گرموجی برآید یک دم از تو
بسی کشتی که افتد بر هم از تو