سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
یکی پرسید از آن دیوانه در ده
که از کار خدا ما را خبر ده
2
چنین گفت او که تا گشتم من آگاه
خدا را کاسه گردیدم درین راه
3
بحکمت کاسه سر را چو بربست
ببادش داد و آنگه خرد بشکست
4
اگر از خاک برگیری کفی خاک
بپرسی قصه از خاک غمناک
5
بصد زاری فرو گرید چو میغی
ز یک یک ذره برخیزد دریغی
6
ز اول روز این چرخ دل افروز
دریغ خلق می ساید شب و روز
7
تو گویی بر زمین هر ذره خاک
ز فان حال بگشادند بی باک
8
که ما را زیر خاک افکندی آخر
تو هم زود این کمر بربندی آخر
9
الا یا غافلان تا کی پسندید
که ما را زیر پای خود فکندید
10
در اول چون شما بودیم ما همه
چو ما گردید در آخر شما هم