سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بسگ گفتند زر داری سگ از ننگ
گهی فریاد می کرد و گهی جنگ
2
چو سگ از ننگ زر فریاد دارد
بیک جو خواجه چون دل شاد دارد
3
سگ اندر ننگ زردر جنگ و بانگیست
ترا زر می کند بانگ ارچه دانگیست
4
ز جایی گر ترا دانگی درافتد
ترا زان زر سقط بانگی درافتد
5
اگر صد بدره زر برفشانی
بود کم دانکی آن میزبانی
6
الا ای مرد دنیا دار مستی
چه خواهی دید زین دنیاپرستی
7
چرا در بت پرستی ای هو جوی
بسان کافران آورده روی
8
چرا داری طریق کافران رت
که تو زر می پرستی کافران بت
9
بتی رز نیست صد من پیش کفار
ترا یک جو زرست ای مرد دین دار
10
برو دنیا بدنیا دار بگذار
زر و بت در کف کفار بگذار
11
نشاید زر بجز بت ساختن را
نشاید بت بجز انداختن را
12
اگر صد گنج زر در پیش گیری
بروز واپسین درویش میری