سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
یکی پرسید از آن شوریده ایام
که تو چه دوست داری گفت دشنام
2
که هر چیزی که دیگر می دهندم
بجز دشنام منت می نهندم
3
چرا چندین تو اندر بند خلقی
بدان ماند که حاجتمند خلقی
4
که گر ناگاه سیمی بر تو بشکست
نگیرد کس بیک جو زرترادست
5
اگر از جوع گردی نیم مرده
برای تکیه کردن نیم گرده
6
اگر روزی بباشی بهر دو، نان
ترا از پای بنشانند دو نان
7
ببین تا از کرم پروردگارت
نشاند اندر نمازی چند بارت
8
ترا چون چشم برجانست وجانان
دلت را کی سرجانست و جانان
9
چو نان از خوان ستانی خوان بود شوم
که بی شک خوان بیش از نان بود شوم
10
چه گردی گرد خوان و شاه چندین
که مشتی عاجزند و خوار و مسکین