کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

طلب کردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز برسولی

1

الا ای فاخته خوش حلقی آخر

ز حلقت جانفزای خلقی آخر

2

گهر داری درون دل برون ریز

ز حلق خویش در صد حلقه خون ریز

3

سخن را ساز ده آواز بگشای

چو بستی طوق معنی راز بگشای

4

بهر بانگی جهانی را بر افروز

بهر دم شمع جانی را برافروز

5

چو ترک دانه دنیی گرفتی

قفس بشکستی و عقبی گرفتی

6

کنون گر قصهیی داری ادا کن

همه بیگانگان را آشنا کن

7

سخن سنجی که دادی در سخن داد

چنین کرد آن سخن سنج این سخن یاد

8

که قیصر آنکه هرمز را پدر بود

که از گردون برفعت بیشتر بود

9

بوقت او نبود افزون از او شاه

جهان افروخت بر گردون ازو ماه

10

فلک اجری خور دیوان او بود

خراج چند کشور آن او بود

11

ز دارالملک خود فرمانبری شاد

بسوی شاه خوزستان فرستاد

12

که گر خواهی که یابی تخت و تاجت

ز من باید پذیرفتن خراجت

13

برون کن دخل خوزستان و بفرست

که نام تو درون آمد بفهرست

14

سر از فرمان مپیچ و پیروی کن

چو سر بر خط نهادی خسروی کن

15

اگر یک موی از ما سر بتابی

زمین بر سر کنی و سر نیابی

16

از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگ

که از دلتنگیش آمد جهان تنگ

17

دمش سردی گرفت و روی زردی

سیه کردش سپهر لاجوردی

18

بزرگان را بپیش خویشتن خواند

بپیش خرده گیران این سخن راند

19

که قیصر باج میخواهد ز کشور

وگر ندهم بلا بینم ز قیصر

20

نه در جنگش برآشفتن توانم

نه باج او پذیرفتن توانم

21

کسی نیست این زمان در پادشاهی

که نیست از قیصرش صاحب کلاهی

22

بر او من چون برون آیم زمانی

که بر جانم برون آید جهانی

23

بزرگی بود حاضر رهنمایی

بغایت خرده دان مشکل گشایی

24

بسی شادی و غم در کون دیده

فساد عالم از هر لون دیده

25

ز غم برخاسته دل در بر او

نشسته برف پیری بر سر او

26

زبان از فکر خاموشی بدر کرد

دهان رادر سخن درج گهر کرد

27

بشه گفت ای سپهرت آشیانه

جناب آسمانت آستانه

28

سخای بحر وحلم کوه بادت

شکست لشکر اندوه بادت

29

چو روی فال گیرد شهریاری

بیابد پشت گرمی روزگاری

30

نه هرگز پشت گرداند از آن روی

نه روی آنکه پشت آرد از آن سوی

31

تو این دم فال از هرمز گرفتی

چنین فالی کجا هرگز گرفتی

32

در این جنگ کزو آمد فرازت

شود زوهم در این صلح بازت

33

چو هرمز در سخن گفتن کسی نیست

بسی میداند و عمرش بسی نیست

34

چنان آزاده و بسیار دانست

کز آزادی چو سوسن ده زبانست

35

زبان ترکی و رومی و تازی

همه میآیدش در چشم بازی

36

چواین زیبا سخن رومی زبانست

اگر او را فرستی لایق آنست

37

رسولی را بر قیصر فرستش

خزانه درگشای وزر فرستش

38

بزر اقلیمت از قیصر نگهدار

که از زر همچو زر گردد همه کار

39

چو زر در مغز داری دوست داری

وگرنه هرچه داری پوست داری

40

بباید سیم و زر چندین شتروار

جواهر پیل بالا در بخروار

41

زهر در جامههای سخت زیبا

لباس زرنگار و تخت دیبا

42

بخور و صندل و مشک تتاری

عبیر وعنبر و عود قماری

43

غلامی صد که در صاحب جمالی

فلکشان خاک بوسد در حوالی

44

بسحر تنگ چشمی جان فزوده

جهان در چشمشان مویی نموده

45

سمندی صد سبق برده ز افلاک

بتک در چشم کرده بادرا خاک

46

جهانی برق را پیشی دهنده

چو برقی صد جهان زیشان جهنده

47

کنیزی صد ز ماه افزون بهاتر

ز خورشید فلک نیکو لقاتر

48

نمودی دستبردی عقل و جان را

بسرپایی درآورده جهان را

49

قبایی و کلاهی سخت فاخر

مرصع کرده از در و جواهر

50

بدینسان تحفهیی از گنج گوهر

روان کن باسواران سوی قیصر

51

چو قیصر گنج نپذیرد ز هرمز

خراج تو نخواهد نیز هرگز

52

ترا از مصلحت آگاه کردم

تو به دانی سخن کوتاه کردم

53

خوش آمد رای او، شه را چنان کرد

همه چون جمع شد هر یک نشان کرد

54

یکی گنجی چو کوه زربیاراست

کنیزان را بصد زیور بیاراست

55

چو کوهی سیم در گنج حصاری

شدند آن ماهرویان در عماری

56

کله بر ماه چون سرو خرامان

کمر بستند بر خوی غلامان

57

چو ماه تیزرو بر پشت باره

شدند آن مشتری رویان سواره

58

وزان پس داد تشریفی بهرمز

که خورشید آن ندیده بود هرگز

59

رسالت را چو بس درخور گرفتش

وداعش کرد و پس در بر گرفتش

60

روان شد هرمز از خوزان چنان زود

که برقی چون رود برقی چنان بود

61

چگویم عاقبت چون ره بسر شد

پسر آمد باقلیم پدر شد

62

بیک ره صاحب اقبالی بصد ناز

فرستادند باستقبال او باز

63

چو روز دیگر این چرخ دو تا پشت

نمود از آینه صد گونه انگشت

64

بصد اعزاز هرمز را چو فرمود

فرود آمد ز رنج ره بیاسود

65

چو شاه آگه شد ا زدر شب افروز

بپیش خویشتن خواندش همانروز

66

درآمد هرمز و پیشش زمین رفت

زبان بگشاد وبر شاه آفرین گفت

67

از آن پس تحفه شه پیش او برد

بیک ره عرضه داد و سر فرو برد

68

چو قیصر دید چندان تحفه در پیش

ندید آزردن آن شاه در خویش

69

چو هرمز را بدید آن شاه از دور

چو خورشیدی دلش زد موج از نور

70

برو میتافت صبح آشنایی

پدید آمد دلش را روشنایی

71

درو حیران بماند از بسکه نگریست

ز کس پنهان نماند از بسکه بگریست

72

ولیکن اشک را پوشیده میداشت

برویش چشم را دزدیده میداشت

73

مهی میدید چون سروی قباپوش

ز ماه او دلش از مهر زد جوش

74

بجان در عهد بستن آمد او را

رگ شفقت بجستن آمد او را

75

نهاد از بس گرستن دست بر روی

که لشکر بود استاده زهر سوی

76

عجبتر آنکه هرمز نیز در حال

گشاد از پیش یکیک مژه قیفال

77

نکو گفت این مثل پیر یگانه

که مهر وخون نخسبد در زمانه

78

ز خون چشم آن شهزاده و شاه

روان شد خون زهر چشمی بیک راه

79

بسی بگریستند آن نامداران

بخندیدند پس چون گل ز باران

80

ندانستند تا آن گریه از چیست

نشد معلوم تا آن خنده از کیست

81

زمانه شاه را فرزند میداد

پدر را با پسر پیوند میداد

82

قضا را مادر هرمز ز منظر

بدید از دور روی آن سمنبر

83

چو روی آن شکر لب دید از کاخ

روان شد شیر پستانش بصد شاخ

84

دلش برخاست چشمش سیل انگیخت

عرق بر وی نشست و شیر میریخت

85

ز کس نخرید دم وز مهر آن شاه

جهان بفروخت زیر پرده چون ماه

86

دلش در بر چو مرغی مضطرب شد

چو گردون بیقرار و منقلب شد

87

بتان در گرد او هنگامه کردند

ز جان صد جام خون بر جامه کردند

88

گلاب تازه بر ماهش فشاندند

ز نرگس اشک بر راهش فشاندند

89

چو کوه سیم از آن باهوش آمد

چو دریایی دلش در جوش آمد

90

زبان بگشاد کاین برناکه امروز

بپیش شه درآمد عالم افروز

91

مرا فرزند اوست و این یقینست

وگرشه را بپرسی هم چنینست

92

مرا شمع دل و چشم و چراغ اوست

فروغ سینه ونور دماغ اوست

93

نهادم جمله بگرفت آتش او

بسر گشتم ز زلف سرکش او

94

چنان مهریم ازو در دل برافروخت

که ماه، افروختن زوخواهد آموخت

95

چنان جان در ره پیوند او ماند

که یکیک بند من در بند او ماند

96

ز سر تا پای، گویی قیصرست او

مگر بحرست قیصر گوهرست او

97

نظیر هر دو تن در هفت اقلیم

نبیند هیچکس سیبی بدونیم

98

مرا باری قرار از دل ببرده ست

به دست بیقراری در سپرده ست

99

گرفتم دیوزد بر من چنین تیر

چرا ریزد ز پستانم چنین شیر

100

گرفتم نفس زد بر جان من راه

چرا ماند بقیصر روی آن ماه

101

گرفتم من نمییابم نشان زو

چرا شد شاه قیصر خونفشان زو

102

یقین دانم که کاری بس شگفتست

که گردون با دل من درگرفتست

103

بگفت این و خروشی سخت دربست

شه از آواز او از تخت برجست

104

ز صدر پیشگه بر منظر آمد

وزان پس پیش آن سیمین برآمد

105

بدید او را چنان گفتش چه بودست

بگفتند آنچه او را رونمودست

106

چو شاه او را چنان سرگشته میدید

همه جامه ز شیر آغشته میدید

107

نخست آن قصه را غوری چه جوید

همان افتاده بود او را چگوید

108

بزیر پرده بنشست و ندانست

که در پرده چه بازیها نهانست

109

کنیزک را بخواند آنگاه قیصر

که با من حال خود برگوی یکسر

110

بگو تا از کجاداری تو پیوند

که هرمز را نهادی نام فرزند

111

بگو تا خود ترا فرزند کی بود

بجز با من کست پیوند کی بود

112

اگر رازی نهان در پرده داری

بگو با من چرا دل مرده داری

113

چرا دردی که درمانش توان کرد

بنادانی ز من باید نهان کرد

114

گرت رازیست با من در میان نه

که فرمودت که مهری بر زبان نه

115

کنیزک گفت کای دارای ثانی

چو خضرت باد دایم زندگانی

116

سخن بشنو بدان و باش آگاه

که آن وقتی که سوی حرب شد شاه

117

مرادر پرده از شه گوهری بود

درخت قیصری را نوبری بود

118

چو آتش کرد خاتون قصد جانش

که برگیرد چو شمعی از میانش

119

فلان سریت برد او را سحرگاه

نمیدانم برین قصه دگر راه

120

کنون ز آن وقت قرب بیست سالست

عجب حالیست یارب این چه حالست

121

شه از گفت کنیزک ماند خیره

دو چشم نور بخشش گشت تیره

122

چو شمعش آتشی بر فرق آمد

تنش در آب اشکش غرق آمد

123

فشاند از چشم جیحون را بزاری

براند از خشم خاتون را بخواری

124

در آن اندیشه چون لختی فرو رفت

درآمدمهر و گفتی هوش ازو رفت

125

یکی را گفت تا هرمز درآمد

زمین بوسید ونزد قیصر آمد

126

دعا کرد آفرین خواند و ثنا گفت

که دولت باد و پیروزی ترا جفت

127

ز دوران مدتی جاوید بادت

چو گردون سایه خورشید بادت

128

شه از دیدار و گفتارش فرو ماند

دعای چشم بد بروی فرو خواند

129

بدو گفت ای هنرمند هنر جوی

مرا از زاد و بوم خویش برگوی

130

بگو تا ازکدامین زاد وبودی

مرا زین حال آگه کن بزودی

131

نشان پادشاهی بر تو پیداست

کژی هرگز نکو نبود بگو راست

132

چو هرمز شد ز گفت شاه آگاه

تعجب کرد زان پرسیدن شاه

133

زبان بگشاد و گفت ای شاه هشیار

ز من این راز پرسیدند بسیار

134

ترا این شک که افتادست در پیش

مرا پیش از تو افتادست در خویش

135

بسی کردند هر جای این سوالم

چه گویم چون نشد معلوم حالم

136

مرا در شهر خوزان مهربانیست

که باغ خاص شه را باغبانیست

137

مرا پرورد و علم آموخت بسیار

چو جانم گوش داشت از چشم اغیار

138

ز من هیچ از نکویی بازنگرفت

ولی باوی دل من ساز نگرفت

139

نه مانندست چهر او بچهرم

نه بر وی میبجنبد هیچ مهرم

140

عجب درماندهام در کار خود من

که بی پیوندم از روی خرد من

141

منم امروز بیکس در زمانه

چو من بس بیکسم، زانم یگانه

142

نیارم بردپای از یکدگر جای

که میدزدیده گیرندم بهرجای

143

چو بشنید این سخن قیصر ز فرزند

طمع دربست و در پیوست پیوند

144

دلش در بر گواهی داد صد بار

که نور چشم تست او را نگهدار

145

چو در کاری، دلت فتوی ده آید

ز صد مرد گواهی ده به آید

146

به هرمز گفت دست ازجامه بگشای

برهنه کن تن و بازوی بنمای

147

نشانی بود قیصر را بشاهی

که بر اجداد او دادی گواهی

148

چو شاه از بازویش داد آن نشان باز

ازان شادی، گرستن کرد آغاز

149

ز بی صبری برفت دل از قرارش

گرفت از مهر دل سر در کنارش

150

ببارید اشک از چشم گهربار

ببوسیدش لب لعل شکر بار

151

وزان پس خواند مادر را بپیشش

بشارت داد از فرزند خویشش

152

درآمد مادر و در بر گرفتش

ز دیده روی در گوهر گرفتش

153

خروشی تا بگردون می برآورد

ز سنگ سخت دل، خون می برآورد

154

چنان آن هر سه ماتم در گرفتند

کزان آتش، دو عالم درگرفتند

155

بیکجا سور با ماتم بهم بود

عجب معجونی از شادی و غم بود

156

فتاده هر سه تن حالی پریشان

ستاده ماهرویان گرد ایشان

157

علی الجمله چو شه گنج گهر یافت

دلش صد گنج شادی بیشتر یافت

158

بران کار از میان جان دراستاد

کسی را سوی خوزستان فرستاد

159

که تا مهمرد را آرد بر شاه

برفت القصه آوردش بشش ماه

160

چو مهمرد از در ایوان درآمد

بخدمت پیش قیصر بر سر آمد

161

بر شه دید هرمز ایستاده

مرصع افسری بر سر نهاده

162

چو هرمز دید حالی پیشش آورد

بحرمت در جوار خویشش آورد

163

فزون از حد او کردش مراعات

نکویی را نکویی دان مکافات

164

پس آنگه قیصر از وی حال درخواست

که حال این پسر با ما بگوراست

165

چو پاسخ یافت مهمرد از شه روم

دل آهن مزاجش گشت چون موم

166

زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفت

ز اول تا بآخر جمله برگفت

167

پس آن انگشتری کان دلستانش

بداده بود از بهر نشانش

168

نوشته نام قیصر بر نگینش

نهاد آنجا بحرمت بر زمینش

169

زبان بگشاد همچون سوسنی شاه

که استاد منجم گفت آنگاه

170

که فرزندیش باشد بس یگانه

مثل گردد بعالم جاودانه

171

ولی در پیشش اول کار سختست

مگر این بود و اکنون دور بختست

172

چو قیصر دید در پیش آن نشانی

دلش خوش شد چوآب زندگانی

173

نه چندان داد سیم و زر بدرویش

که هرگز در حساب آید ازان بیش

174

ازان شادی بعشرت رای کردند

جهانی خلق شهرآرای کردند

175

بهر بازار خنیاگر نشسته

چو حوران بهشتی دسته دسته

176

بزاری ارغنون آواز داده

صدای او ز گردون باز داده

177

فتاده می میان رگ بتگ در

ز می خون کرده سر پی گم برگ در

178

می سر زن چنان غواص گشته

که در سر مغز سر رقاص گشته

179

نهاده می بصد عقل دامی

شده سرمست هر موی از مسامی

180

حریف چرب مغز خشک، در سر

در آب خشک کرده آتش تر

181

ز تری خیک استسقا گرفته

شکم چون مشک در بالاگرفته

182

شراب و ابگینه راز کرده

بسوی شیشه سنگ انداز کرده

183

چکان مرغ صراحی را ز منقار

چو خال سیب شیرین، دانه نار

184

گل خوش رنگ زیر خوی نشسته

قدح تا گردن اندر می نشسته

185

ز اشک و گریه تلخ صراحی

شکرخنده زده مشتی مباحی

186

ز شادی و نشاط باده نوشان

در افگندند خرقه خرقه پوشان

187

رباب از هرزگی نیشی همی زد

همه بر جان درویشی همی زد

188

کمانچه از درشتی تیر میخورد

شکر زاوای نرمش شیر میخورد

189

چنان شد دف ز زخم نابریده

که جان دف بچنبر شد رسیده

190

رسن در پای چنگ افتاده ناگاه

رسن با چنبر دف گشته همراه

191

شکر پاشی رگ عودی گشوده

ز موسیقار داودی نموده

192

ز خار زخمه زخم از خار رفته

ز کار آب آب از کار رفته

193

بفال نیک بهر نیم جرعه

بپهلو گشته مستان همچو قرعه

194

نه شب خفتند نه روز آرمیدند

نه یکدم زان دل افروز آرمیدند

195

بدین شادی بهم شهزاده و شاه

طرب کردند و می خوردند یکماه

196

زعیش و خوشدلی و شادکامی

یکی صد شد جمال آن گرامی

197

شهش نگذاشت بی برقع ببازار

که تا ترساندش چشم بد آزار

198

چو خسروشاه را در روم ششماه

مقام افتاد بگرفتش دل از شاه

199

هوای گلرخش از حد برون شد

دل او زان هوا دریای خون شد

200

برنجوری و بیماری بیفتاد

در آن غربت بصد زاری بیفتاد

201

نه جانش را شکیبایی زمانی

نه دل را برگ تنهایی زمانی

202

دل خویشش نبود و آن کس هم

نمیزد یک نفس بی همنفس دم

203

چو گل بربوده بود او را دل از پیش

چگونه بی گلش بودی دل خویش

204

پدر گفتش چرا از آب رفتی

چو زلف سرکشت در تاب رفتی

205

اگر هست از پدر چیزیت درخواست

ز تو گفتن، زمن کردن همه راست

206

جوابش داد خسروشاه کامروز

زبد عهدی خویشم مانده در سوز

207

شه خوزان که شهرم داد و اقطاع

بسی حق دارد او بر من بانواع

208

مرا چون در رسالت میفرستاد

بیامد بر سر راه و باستاد

209

مرا سوگند داد اول که در روم

مقامی نبودت جز وقت معلوم

210

دگر آنجایگه بسیار مردند

که با من نیکویی بسیار کردند

211

چنان خواهم چو دارم رفعتی من

که بخشم هر یکی را خلعتی من

212

چو من آنجا روم سرکش از این صدر

ببینندم بدین جاه و بدین قدر

213

ببخشش دست چون باران کنم من

مکافات نکو کاران کنم من

214

چو زین اندیشه دل پرداز گردم

بزودی پیش خدمت بازگردم

215

یقین دانست شه کان مرغ دمساز

نگردد از هوای خویشتن باز

216

وگر دارد ز رفتن شاه بازش

ز بیماری فتد در تن گدازش

217

پدر را با پسر کاریست نازک

بتندی کار نپذیرد تدارک

218

ندید آن کار را جز صبر انجام

ولیکن داد دستوری بناکام

219

ز سر مهمرد را چندان عطا داد

که در صد سال دریا آن کجا داد

220

بهر درویش درمانی دگر کرد

بهر رنجیش گنجی پرگهر کرد

221

نکو گفت آن حکیم نکته پرداز

که نیکویی کن و درآب انداز

222

وزان پس لشکری باده خزانه

بخسرو داد و خسرو شد روانه

223

پدر چون دید روی چون نگارش

روان شد اشک خونین صد هزارش

224

لبش بوسید و تنگ آورد در بر

بدو گفت ای مرا چون چشم در سر

225

بزودی بوک همچون شیرآیی

که مرده بینیم گر دیر آیی

226

چو خسرو همچو کیخسرو روان شد

خدنگی بود گویی کز کمان شد

227

فرس میراند و مهمردش ز پی در

روان میرفت چون آتش به نی در

228

چنان آن چست رو چالاک میرفت

که باد ازگرد او در خاک میرفت

229

سپه چون نزد خوزستان رسیدند

ز خوزستان بجز نامی ندیدند

230

گرفته عرض آن کشور خرابی

چو روی عالم از طوفان آبی

231

سرا و کاخها باخاک هموار

زمینی رت نه درمانده نه دیوار

232

بدانسان شهر را ویرانه کرده

که در وی جغد خلوتخانه کرده

233

درختان بیخ کنده شاخ رفته

سپه چون مار در سوراخ رفته

234

نه در ششتر یکی دیبا بمانده

نه در اهواز یک زیبا بمانده

235

کسی را جست خسرو شاه از راه

خبر پرسید از خوزان و از شاه

236

جوابش داد مرد کار دیده

که خلقند این زمان تیمار دیده

237

گریزان گشته شه در قلعهیی دور

همه کار ولایت رفته ازنور

238

چو تو رفتی سپهدار سپاهان

سپاهی خواست از اقلیم شاهان

239

سپاهی کرد گرد از هر دیاری

برون ازحد، فزون از هر شماری

240

بخوزان آمدند و تیغ در چنگ

بیک هفته نیاسودند از جنگ

241

بآخر شهر خوزستان گرفتند

خرابی پیش چون مستان گرفتند

242

نخستین راه قصر شاه جستند

بسوی دختر وی راه جستند

243

گل محروم را ناگاه بردند

بدست خادمانش در سپردند

244

که تا از شهر خوزان با سپاهان

روان گشتند با گل تا سپاهان

245

دمار از ما برآوردند صد بار

که ظالم باد دایم سرنگونسار

246

چو بشنود این سخن خسرو چنان شد

که همچون دلبرش گویی که جان شد

247

از آنجا سوی باغ شاه شد باز

بزاری نوحه کرد و گریه آغاز

248

ز گریه خون سراپایش بیالود

چو شریان از تپیدن می نیاسود

249

بهر جایی که با گل بود کاریش

برست آنجایگه از هجر خاریش

250

نگرید ابر گرینده بنوروز

چنان کو میگریست از گل بصد سوز

251

چو چشم نرگسین خونبار کردی

زمین باغ را گلزار کردی

252

بزیر هر چمن میگشت سرمست

ز سوز عشق میزد دست بر دست

253

بآخر ناتوان شد شاه ازان کار

توان شد ناتوان دل در چنان کار

254

چو کار افتادگان پیوسته غمناک

دریده جامه و بنشسته بر خاک

255

فگنده بستری از بوریا باز

نهاده سر ببالین بلا باز

256

زمین از چشم او دریا گرفته

سویدای دلش سودا گرفته

257

گذشته تندرستی، تب رسیده

تمامش نیم جان بر لب رسیده

258

زباد سرد بر دل آه بسته

ز خون چشم بر تن راه بسته

259

زبان بگشاد کای چرخ ستمگار

مرا چون خویشتن کردی نگونسار

260

ز بدبختی سیه شد روز بر من

فتاد از آتش دل سوز بر من

261

ز جورت رنج دل بسیار بردم

چه میخواهی ز من انگار مردم

262

برای من چو عزم مرگ کردی

مرا از گل چنین بی برگ کردی

263

کجایی ای گل بستان جانم

بیا تا چون گلت در دل نشانم

264

کجایی ای گل مهجور گشته

بدل نزدیک و از تن دور گشته

265

کجایی ای گل خوشبوی آخر

برون آی از کنار جوی آخر

266

چنان بیروی تو دل بیقرارست

که گر عمرم بود،عمریم کارست

267

سیه کردی مرا زین بد بتر نیست

پس از رنگ سیه رنگی دگر نیست

268

بدینسان بود خسرو قرب یکماه

که تا پیکی درآمد ناگه از راه

269

ز گلرخ نامهیی آورد شه را

که هین دریاب و در پیش آرره را

270

که تا یک ره ببینی روی من باز

کجا بینی جز از زیر کفن باز

متن شعر کپی شد.