کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

رسیدن نامه گل بخسرو و زاری کردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان

1

الا ای منطق طیر معانی

زبان جمله مرغان تو دانی

2

چو چندین میزنی بانگ و لاغیر

بنطق آور سخن از منطق الطیر

3

بگو تا بلبل مست طبیعت

کند بار دگر ساز صنیعت

4

چو زنجیر سخن درهم فتادست

ز یک یک حلقه در درهم گشادست

5

سخن را چون نهایت نیست هرگز

دمادم میرسد جان را مجاهز

6

طبیعت لاجرم در هر زمانی

بنو نو میسراید داستانی

7

چوبس خوشگوی باشد بلبل مست

ناستد بر سر یک شاخ پیوست

8

ز عشق روی گل چون بیقراران

بسی گردد بگرد شاخساران

9

چو باشد سود مرد از مایه برتر

بهر دم میشود یک پایه بر تر

10

معانی همچو بلبل بیقرارست

سخن چون بوستانی پرنگارست

11

کنون خواهم که از بهر معانی

چو باران بر جهان گوهر فشانی

12

چنین گفت آن سخن ساز سخنگوی

که بردار از صنیعت در سخن گوی

13

که چون خسرو بخواند این نامه تنها

دلش خون شد ز درد این سخنها

14

چه گویم آنچه او با خویشتن کرد

که عالم گور و پیراهن کفن کرد

15

ز دل پر شد ز خون تا سر کنارش

برفت از سر خردوز دل قرارش

16

چنان بیصبر و بی آرام گشت او

که گفتی آتشین اندام گشت او

17

زبان بگشاد کاخر این چه حالست

کسی سرگشته تر از من محالست

18

بعالم در چو روزی گشت رازم

ز حد بگذشت سوز من چه سازم

19

فلک بر جان من تیر قضا زد

مرا بر سینه بیرنگ بلا زد

20

ز بی خوابی سرشکم میشمارم

بران بیرنگ صورت مینگارم

21

ازان سازم ز خون دیده صورت

که دل را همدمی باید ضرورت

22

کجایی، آخر ای گل سوز من بین

شبم خوش میکند جان روز من بین

23

اگر صد سال در هجران بمانم

ببوی وصلت ای جانان بمانم

24

مرا تا جان بود در تن بمانده

مبادا هجر تو بی من بمانده

25

مرا در هجر امید وصالست

ولی در وصل امیدم محالست

26

چگویم آنچه او بی همنفس کرد

نه با کس گفت و نه فرمان کس کرد

27

ز پیش خود سپه واپس فرستاد

بکار گلرخ بیکس در استاد

28

نماندش صبر چندانی بغم در

که کس چشمی تواند زد بهم در

29

بدانسان شاه گل را گشت خواهان

که باسی تن روان شد تا سپاهان

30

چو یک هفته برفتند آن سواران

غلط کردند راه از برف و باران

31

ندانستند و گم کردند ره را

پریشانی پدید آمد سپه را

32

چوره رفتند در بیراهه ماهی

پدید آمد یکی نخجیرگاهی

33

هویدا شد یکی نخجیر فرخ

کزو بفروخت خسروزاده رارخ

34

چو خسرو دید اسب از پی روان کرد

زمین را پر هلال آسمان کرد

35

اگرچه اسب او میرفت چون تیر

ز تک یک دم نمیاستاد نخجیر

36

چو بسیاری براند القصه ناگاه

شبانگاهی، شکاری گم شد از شاه

37

جهان گشت از سپاه زنگ تیره

شه روم از جهان درمانده خیره

38

بسی پیش و پس آن راه دریافت

نه از راه و نه ازهمره خبر یافت

39

فروماند و فرود آمد بجایی

فرو مانده نه آبی نه گیایی

40

ز بی آبی زبانش در دهان خشک

شده در زیر گرد ره نهان مشک

41

ز پشت رخش چون رستم فرو جست

لگام رخش را محکم فرو بست

42

بخواب آورد سر، بالین ز زین کرد

چو روز واپسین، بستر زمین کرد

43

شبی تیره زمان کشته ستاره

بمانده صبحدم در سنگ خاره

44

برو چندان در آنشب خواب ره یافت

که خورشیدش دران روی چو مه تافت

45

چو شه بیدار شد از خواب نوشین

دلش پر شور شد از خواب دوشین

46

بسی از هر سویی صحرانگه کرد

در آن صحرا نمیدید از سپه گرد

47

دل غم دیده او ترک جان گفت

کجا آسان بترک جان توان گفت

48

بخرسندی گرفت او راه در پیش

وزان اندیشه میپیچد بر خویش

49

بیابان قطع شد تا کارش افتاد

وز انجا راه بر کهسارش افتاد

50

نه مرکب را گیاهی و نه آبی

نه خسرو را طعامی نه شرابی

51

بصد سستی فرو آمد ز شبدیز

خروشان گشته چون مرغان شب خیز

52

ز کار خویشتن حیران بمانده

ز یک یک مژه صد طوفان برانده

53

ز درد عشق و بی آبی و سستی

برفت از وی نشان تندرستی

54

گهی ازتشنگی از پای بنشست

گهی شبدیز را میبرد بر دست

55

چو پیدا شد ز شعر شب مه نو

بیار امید در کنجی شه نو

56

عروسان فلک در پرده ناز

شدندانگشت زن و انگشتری باز

57

نخفت آن شب همه شب شاه تا روز

گهی با تاب بود و گاه با سوز

58

چو این طاوس زرین جلوه گر شد

ز پر و بال او عالم چو زر شد

59

برافشاند از رخ سیمین زر ساو

جهان چون پشت ماهی کرد از کاو

60

روانه گشت وقت صبح خسرو

فرس افتان و خیزانش ز پس رو

61

بسی خوی زو گشاد و ناتوان شد

دل شه بسته آن بیزبان شد

62

ز رفتن موزه شه گشت پاره

بموزه کی توان برید خاره

63

گهی رفت و گهی استاد برجای

که بودش آبله بسیار بر پای

64

ز گرما روی خسرو پر عرق شد

چه میگویم که ماهش پر شفق شد

65

عرق بر روی چون مهپاره شاه

چو پروین بود بر رخساره ماه

66

ز بی آبی چنان خسرو فروماند

که صد دریای آب از رخ فروراند

67

زبان بگشاد کای بینای بینش

سر مویی ز فیضت آفرینش

68

فرو ماندم ز بی آبی درین راه

که من صد ساله غم دیدم درین ماه

69

مرا یکبارگی گرما فرو بست

ز سردی جهان شستم ز جان دست

70

خدایا گر نگیری دستم امروز

که، فردا بیندم گر هستم امروز

71

چه باشد گر درین گرمی و سختی

برافروزی چراغ نیک بختی

72

مرا این بند مشکل برگشایی

درین بی راهیم راهی نمایی

73

فلک دور شبانروزی ز تو یافت

خلایق روز و شب روزی ز تو یافت

74

مرا روزی رسان کز ناتوانی

چنانم من که میدانم تو دانی

75

چو آن شه باز عاجز شد ز اندوه

بدید از دور جوقی کبک بر کوه

76

بصد لغزیدن از کوه کمردار

روان گشته سوی دشت شمردار

77

چو جوق کبک دید ازدور خسرو

اگرچه بود خسته گشت رهرو

78

بدانست او که زیر پرده کاریست

بپیش جوق کبکان چشمه ساریست

79

روان شه کوثری میدید پر آب

ز رشک او دل خورشید در تاب

80

چنان چشمه اگر خورشید بودی

کجا زردی او جاوید بودی

81

چنان صافی که خورشید منور

نمودی با صفای او مکدر

82

بگردش سبزه خود روی رسته

ز سر سبزی بکوثر روی شسته

83

کنار آب و آب خوشگوارش

بهشتی بود و کوثر در کنارش

84

ازان کوثر بدست خویش رضوان

فگنده آتشی در آب حیوان

85

چو شاه آن چشمه آب روان دید

چو آب خضر شیرینتر ز جان دید

86

چو مستسقی منی صد آب خورد او

ازان پس رخش را سیراب کرد او

87

زمانی بر سر آن آب بنشست

ز جان آتشینش تاب بنشست

88

خط مشگین و روی همچو ماه او

فرو شست از غبار و گرد راه او

89

از آن معنی غباری بود شه را

که از خطش غباری بود مه را

90

چو شد سیراب آمد کبک یادش

ولی تاکبک گفتی برد بادش

91

نگاهی کرد از هر سوی بسیار

ندید از کبک در کهسار دیار

92

ز بی قوتی و از بی قوتی شاه

بخواب آورد سر راه بر سر راه

93

نماز شام از خفتن درآمد

ز بیداری بآشفتن درآمد

94

در آن تاریک شب درکوهساران

قضا را گشت پیدا باد وباران

95

فلک چون پرده باران فرو هشت

کنار خسرو رومی بیاغشت

96

نه جایی بود شه را نه پناهی

نه رویی دید خود را و نه راهی

97

فلک از میغ گوهر بارگشته

هوا زنگی مردم خوار گشته

98

شبی بود از سیاهی همچو چاهی

که در وی دوده اندازد سیاهی

99

شبی بگذشت بر شاه از درازی

که روز رستخیزش بود بازی

100

چو باران جامه ماتم فرو شست

سپیده سرمه از عالم فرو شست

101

چو روشن گشت روز آن شاه شب خیز

ندید از تیره بختی گرد شبدیز

102

چو ضایع گشت اسب شاهزاده

قدم میزد رخی پر خون پیاده

103

دلش در درد اندوه اوفتاده

میان ششدر کوه افتاده

104

شه تشنه بمرگ از ناتوانی

دلی سیر آمده از زندگانی

105

دگر قوت نماندش هیچ برجای

درآمد سرو سیم اندامش از پای

106

کمان بفگند و بالین تیرکش کرد

دل ناخوش بمرگ خویش خوش کرد

107

یکی زنگی مردم خوار بودی

که دایم ترکتازش کار بودی

108

قضا را آن سگ بدرگ نهفته

رسید آنجا که خسرو بود خفته

109

یکی بالا چو بالای چناری

یکی بینی چو برجی بر حصاری

110

دو چشمش گوییا دو طاس خون بود

بیک دستش ز آهن یک ستون بود

111

شه از زنگی چو دید آن تیره رنگی

جهان بر چشم او شد روی زنگی

112

بدل گفتا ز بختم یاریی بود

که بارم را چنین سرباریی بود

113

گر از سستی تنم زینسان نبودی

ز تیغم این گدا را جان نبودی

114

جهانا در تو بویی از وفا نیست

که یک زخمت ز استادی خطا نیست

115

ز تو هرگز وفاداری نیاید

عزیزان را بجز خواری نیاید

116

درآمد زنگی و بگرفت دستش

چو سیمی دید همچون سنگ بستش

117

چو دستش بست در راهش روان کرد

کجا با ناتوانی این توان کرد

118

روان شد از پی زنگی بتعجیل

رهی پر ریگ همچون سرمه یک میل

119

یکی دز گشت پیدا همچو کوهی

نشسته زنگیان بر در گروهی

120

نشیب خندقش تا پشت ماهی

فرازش را مه اندر سایگاهی

121

ز دوری کان سردز در هوا بود

توگفتی دلو این هفت آسیا بود

122

یکی زنگی درآمد پیش خسرو

گرفتش دست خسرو گشت پس رو

123

سبک بردش بدز بگشاد دستش

ولی بند گران بر پای بستش

124

بیاوردند پیش او جوانی

بخوردند آن جوان را در زمانی

125

چو خسرو دید زآن سان زندگانی

طمع ببرید از جان و جوانی

126

بزاری روی سوی آسمان کرد

وزان پس بر زمین گوهر فشان کرد

127

که یارب نیست این پوشیده بر تو

توکل کرد این شوریده بر تو

128

پری شد در دلم زین آدمی خوار

بفضل خویش زین دیوم نگهدار

129

گرم نزدیک آمد جان سپردن

بدست دیو، جان نتوان سپردن

130

روا دارم که جانم خاک باشد

نه جایم معده ناپاک باشد

131

خرد بخشا، مرازین بند بگشای

چو بخشایندهیی بر من ببخشای

132

اگر درویشی وگرشهریاری

چو یارت اوست پس زو خواه یاری

133

که گر یک دم بیاری تو آید

غمت با غمگساری تو آید

134

مگر زنگی ناخوش دختری داشت

چو دیگ خوردنی ناخوش سری داشت

135

شکم از فربهی مانند کوهان

بنرمی هفت اندامش چو سوهان

136

چو دختر آفتابی دید در بند

لب خسرو شرابی دید از قند

137

رخی میدید مه را رخ نهاده

شکر را آب در پاسخ نهاده

138

کمان دلبری از رخ نموده

دو خوزستان بیک پاسخ نموده

139

خطش چون مورچه پیرامن گل

که عنبر ریزه میچیند بچنگل

140

ز عشقش جان دختر گشت مدهوش

بجوش آمد از آن خط و بناگوش

141

چنان زان ماه جانش آتش افروخت

که آتش سوختن از جانش آموخت

142

بزیر پرده شد تا شب درآمد

جهان در زیر نیلی چادر آمد

143

چو مجلس خانه چرخ آشکاره

منور گشت از نقل ستاره

144

فلک دریای در درجوش انداخت

شب آن درها همه در گوش انداخت

145

هلاک ازدختر زنگی برآمد

بلب جانش ز دلتنگی برآمد

146

برون آمد چو شمع سرگرفته

شبی تیره چراغی در گرفته

147

چو بنهاد آن چراغ، آورد خوانی

کبابی کرده از نخجیر رانی

148

بدو گفت ای مرا چون دیده در سر

جهان همتای تو نادیده سرور

149

همه دل مهر و از مهر تو کینی

همه چین مشک و از مشک تو چینی

150

همه تن گوش، و از نوش تو رازی

همه جان هوش و از چشم تو نازی

151

منم جانی همه مهر تو رسته

خیال صورت چهر تو بسته

152

ولی سودای تو در سر گرفته

تنی اندوه تو در بر گرفته

153

کبابی چون دل من پرنمک زن

مرا در آزمایش بر محک زن

154

چو شه در آرزوی یک خورش بود

که شد ده روز تابی پرورش بود

155

بخوان تازید و نانی چون شکر خورد

بلب همکاسه خود را جگر خورد

156

چو از خوان برگرفتی یک نواله

برفتی اشک دختر صد پیاله

157

چو لب در لقمه خوردن برگشادی

چو چشمه چشم دختر سرگشادی

158

چو دست از چربی بریان ستردی

دل بریان دختر جان سپردی

159

چو خسرو شست پیشش دست از خوان

بشست آن دختر آنجا دست از جان

160

چو فارغ گشت شه مستی دمش داد

ز راه عشوه تن اندر غمش داد

161

بدختر گفت اگرچه تو سیاهی

بشیرینی مرا کشتی، چه خواهی

162

مرا تا با تو پیوند اوفتادست

بترزین بند صد بند اوفتادست

163

ببند پای خود خرسندم از تو

که از سر تا قدم در بندم از تو

164

بگفت این و بصد نیرنگ در سر

کشید آن تنگدل را تنگ در بر

165

چنان بر سر کشیدش بوسهیی خوش

که در دختر فتاد از خوشی آتش

166

اگرچه بس خوش آمد آن سیه را

ولیکن سخت ناخوش بود شه را

167

چنانش پای بند یک شکر کرد

که چون باید دل از دستش بدر کرد

168

چو شه، زین کرده اسبی پیشش آورد

بیک ساعت بزیر خویشش آورد

169

چو کارش سر بسر فی الجمله شد راست

ز حال قلعه و زنگی خبر خواست

170

که این زنگی مردم کش ترا کیست

که بس سختست با زنگی ترازیست

171

کند از آسمان حورت زمین بوس

تو با دیوی نشسته اینت افسوس

172

مرا گر بر مرادی راه بودی

نشست مسندت بر ماه بودی

173

زبان بگشاد دختر گفت ای ماه

مرا هست او پدر من دخت او، شاه

174

سپاهش هست پنجه دیو کربز

کز ایشانند صد ابلیس عاجز

175

همه مردم خورند، القصه هموار

ترا هم بهر آن کردند پروار

176

ولیکن تا مرا جانست در تن

بجانت حکم و فرمانست بر من

177

مرا گر نقد صد جان هست بدهم

ولیکن کی ترا از دست بدهم

178

ندارم غایبت از چشم خود من

ز بیم چشم بد یک چشم زد من

179

دل خسرو ز دختر شادمان شد

بر آن دختر چو ماهی مهربان شد

180

بدختر گفت رایی زن در این کار

که تا من چون برآیم از چنین بار

181

چو من در بند باشم یار سرکش

نیارم با تو کردن دست درکش

182

دلم در بند تست ودیده خونبار

تلطف کن ازین بندم برون آر

183

که تا من چون برون آیم ز بندت

شبانروزی شکر چینم ز قندت

184

شکر از پسته گلرنگ خایم

شکرچون خورده شد با تنگ آیم

185

چو یافت آن چرب پاسخ دختر زشت

رخش بفروخت زان آتش چو انگشت

186

بغایت اشتها بودش همانگاه

که با او دست در گردن کند شاه

187

بخسرو شاه گفت ایمایه ناز

دو چشم دلبری بر روی تو باز

188

رخت با ماه دستی در سپرده

نموده دستبرد و دست برده

189

لبت بر شهد و شور انگیز کرده

شکر زان شهد دندان تیر کرده

190

خطت زنجیر گرد ماه گشته

خرد سر بر خطت گمراه گشته

191

قدت را سرو سر برره نهاده

ز سروت مشک سر بر مه نهاده

192

تنت با سیم سیمین بر نموده

ز رشکت سیم رنگ زر نموده

193

ترا غم نیست تا یار توام من

که از هر بدنگهدار توام من

194

چو تو یار منی با یار سازم

بزودی چاره این کار سازم

195

چو بر ما شد در این خوشدلی باز

تو مانی و من و صدعیش و صد ناز

196

چنین دانم که امشب شاه مستست

که بالشکر بمی خوردن نشستست

197

چو هر یک مست افتادند، برخیز

بران مستان شبیخون آر و خون ریز

198

دمار از جان بدخواهان برآور

جهان بر جان بدراهان سرآور

199

بگفت این وز پیش شه بدر رفت

بپای آمد، بخدمت چون بسر رفت

200

بصحن قلعه آمد پیش مستان

تفحص کرد حال می پرستان

201

پدر را دید باپنجه تن آنجا

فتاده هر یکی بر گردن آنجا

202

چو دختر زنگیان را سرنگون دید

بصد عالم از این عالم برون دید

203

بزودی نزد خسرو شد که هین خیز

بخواری خون مستان بر زمین ریز

204

دگر هرگز چنین فرصت نیابی

وگریابی، ز کس رخصت نیابی

205

بگفت این و یکی سوهان پولاد

ز بهر بند ساییدن بدوداد

206

چو بندش سوده شد برداشت تیغی

بریخت آن قوم را خون بیدریغی

207

چو او از زنگیان فارغ دل آمد

بسی زنگی دلی زو حاصل آمد

208

بدز دربندیان بودند بسیار

همه از بهر قربان کرده پروار

209

بمرگ خویشتن دل کرده خرسند

نشسته دست بر سر پای دربند

210

چو در شب روشنی دیدند از دور

دل هریک چو شمعی گشت پر نور

211

بصد سختی و بند سخت بر پای

بسوی روشنی رفتند از جای

212

بدان امید تا باشد که خاصی

دهد آن قوم را آخر خلاصی

213

یکی نیکو مثل زد عاشق مست

که غرقه در همه چیزی زند دست

214

چو ناگه روی خسرو شاه دیدند

تو گفتی یوسفی در چاه دیدند

215

بپیش شاه رخ برره نهادند

بزاری پیش خسرو شه فتادند

216

که ای برنای زیباروی هشیار

ز ما این زنگیان خوردند بسیار

217

جهان برجان ما خوردست سوگند

بجانی بازخر ما را ازین بند

218

ز جان برخاستن هست اوفتادن

که شیرینست جان، تلخست دادن

219

چو شاه از بندیان بشنود پاسخ

ازان پاسخ چو گل افروختش رخ

220

زبند آن بندیان را زود بگشاد

همی آن را که بندی بود بگشاد

221

دو نیکو رای نیکو چهره بودند

که همچون شیر با دل زهره بودند

222

یکی فرخ دگر فیروز شب رو

دو شب رو همچو گردون بوالعجب رو

223

دو صعلوک زبان دان زبون گیر

فسون ساز و درون سوز و برون گیر

224

دل شه فتنه آن هر دو تن شد

مگر با هر دو در یک پیرهن شد

225

خوش آمد شاه را گفتار ایشان

تفحص کرد ازیشان کار ایشان

226

زبان بگشاد فرخزاد شب رو

زمین را بوسه زد در پیش خسرو

227

که حال و قصه من بس درازست

سخن کوته کنم چون وقت رازست

228

به نیشابور شاهی شادکامست

که عدلی دارد و شاپور نامست

229

قضا را از خبر گویان اطراف

مگر شاپور میپرسید اوصاف

230

ز هر شهری و هر جایی نشانی

زهر دلدادهیی و دلستانی

231

خبر دادند از هر شهر شه را

که از هر سوی پیمودیم ره را

232

بخوبی درجهان صاحب جمالی

که دارد حسن و ملح او کمالی

233

بتی زیباست چون ماه فروزان

شکر لب دختر سالار خوزان

234

سمنبر عارضی گل فام دارد

ز لطف و نازکی گل نام دارد

235

فصیحانی که در روی جهانند

چو سوسن وصف گل را ده زبانند

236

که گر خورشید رانوری نبودی

ز شرم رویش از دوری نمودی

237

اگر خورشید بیند روی آن ماه

بسر گردد ز مهر موی آن ماه

238

ز نقش روی او در هر دیاری

بر ایوانها کنند از زرنگاری

239

چون آن صورت فرا اندیش گیرند

همه صورت پرستی پیش گیرند

240

جهان را زندگی از پاسخ اوست

تماشاگاه جان نقش رخ اوست

241

اگر آن نقش بیند مرد هشیار

بماند خیره همچون نقش دیوار

242

وگر در مردم چشم آید آن رخ

ز لطف روی او آید بپاسخ

243

شه شاپور چون بشنید این حال

چو مرغی از هوا میزد پر و بال

244

شد از سودای آن دلبر چنان مست

که گفتی شست جانش از جهان دست

245

من و فیروز خدمتگار بودیم

بصد دل شاه را جاندار بودیم

246

ز بهر نقش گل ما هر دو را شاه

بسی زر داد و پس سر داد در راه

247

بآخر چون به خوزستان رسیدیم

بدیناری صد آن صورت خریدیم

248

چو ما با نقش گل دمساز گشتیم

ز خوزستان هماندم بازگشتیم

249

ز گمراهی سوی این دز فتادیم

بدست زنگیان عاجز فتادیم

250

قوی اقبال یاری مینمایی

که چندین خلق یافت از تورهایی

251

کنون در بر چو جان داریم سختت

که کرد اقبال ما را نیک بختت

252

چه سازم پیشکش جز جان ندارم

ز تو جان دارم و پنهان ندارم

253

مرا با خویشتن چیزی که زیباست

ز مال این جهان یکپاره دیباست

254

که نقش گل منقش کرده اوست

بسی سرگشته دل خوش کرده اوست

255

بدانسان صورت او دلستانست

که گویی صورتش معنی جانست

256

مکن صورت که صورتگر ضرورت

چنین صورت تواند کرد صورت

257

سر هر ماه نو صورت نبندد

که ماه نوبرین صورت نخندد

258

گر این صورت بدیوار آورد روی

فتد زو صورت دیوار در کوی

259

از این صورت صفت خامش زبان است

صفت نتوان که این صورت چه سان است

260

بگفت این و پس آن صورت که بودش

نهاد از زیر جامه پیش، زودش

261

چو خسرو پیش صورت شد ز جان باز

دلش صورت پرستی کرد آغاز

262

چوجانی، شاه، صورت را نکو داشت

که آن صورت که با جان داشت اوداشت

263

از آن صورت چو چشمش جوی خون شد

ز چشمش صورت مردم برون شد

264

شه دلداده چون صورت پرستان

صفت پرسید ازان صورت بدستان

265

بسی زان پیش نقش او بود دیده

صفت پرسید تا گردد شنیده

266

بدیده نقش او میدید و هوشش

بدان، تا بهره یابد نیز گوشش

267

بخسرو گفت فرخ کای جوانمرد

ز حال تو تعجب میتوان کرد

268

که با این صورت از بس آشنایی

تو با او هم ز یکجا مینمایی

269

ازاین پاسخ لب شه گشت خندان

نمود از بسد لب در دندان

270

ز دل آهی بزد بس سرد آهی

که غایب بود از وسالی و ماهی

271

بفیروز و بفرخ گفت خسرو

که ای آزاده صعلوکان شبرو

272

اگر در راز داری چست باشید

بگویم لیک ترسم سست باشید

273

چو از خسرو شنیدند آن دو تن راز

بسی سوگندها کردند آغاز

274

که چون این نیم جان ما از تو داریم

بجانت تابود جان حق گزاریم

275

نهان نبود وفاداری مردان

گواهست این سخن را حال گردان

276

وفای صاف ما کی درد باشد

که حق جان نه حقی خرد باشد

277

نکرد القصه خسرو هیچ تاخیر

ز اول تا بآخر کرد تقریر

278

چو هر دو واقف آن راز گشتند

بسوی عهد و پیمان باز گشتند

279

ز سر در عهد خسرو تازه کردند

وفاداری بی اندازه کردند

280

بدو گفتند از مه تا بماهی

که بیند چون تویی در پادشاهی

281

کسی را چون تو شاهی بیش باشد

خلاف از کافری خویش باشد

282

تو خورشیدی دگر شاهان ستاره

نگیرد از تو جز در شب کناره

283

چو تو خورشید مایی ناتوانیم

چو سایه از پس و پیشت روانیم

284

چو ناگه تیغ زد خورشید روشن

جهان در سر فگند از نور جوشن

285

منور گشت ایوان معنبر

فلک نیلی شد و هامون معصفر

286

چو آن هندوی شب برخاست از راه

فلک آن زنگیان را کرد در چاه

287

چو پردخته شدند از کار دیوان

شد آن دختر ز بیم خود غریوان

288

بسی خود را بزاری بر زمین زد

که نپسندم من از خسرو چندین بد

289

جوانم من توهم شاه جوانی

جوان بر جان بسی لرزد تو دانی

290

بدین شخص جوان من ببخشای

بجان خود که جان من ببخشای

291

شهش گفتا اگر خواهی ازین دز

نگردانم ترا محروم هرگز

292

وگر خواهی رهی در پیش میگیر

تو به دانی قیاس خویش میگیر

293

بشه گفت ای زده بر جان من راه

تو باری هستی از جان من آگاه

294

چو خود رابی جمالت مرده دانم

چگونه بیتو یک دم زنده مانم

295

اگر خواهی سرم از تن جدا کن

و یا نه در بر خویشم رها کن

296

مرا یکسو میفکن از بر خویش

که از پایت نگر دانم سر خویش

297

مرا از سوز عشقت دل دو نیمست

که سوز عاشقان سوزی عظیمست

298

بدیدار از تو قانع گشتهام من

تو میدانی که خون آغشتهام من

299

مرا تا زندهام تو پادشاهی

مگر مرگم دهد از تو جدایی

300

اگر بد کردهام من، هم تو بد کن

و یا بنشین حساب عهد خود کن

301

چو شد بسیار سوز و آه سردش

بدرد آمد دل خسرو ز دردش

302

بدو گفتا که دلتنگی مکن نیز

نگویم جز بکام تو سخن نیز

303

اگر قانع شوی از من بدیدار

بدین درخواستت هستم خریدار

304

سخن چون قطع کرد آن پادشه زاد

دل دختر بدان پاسخ رضا داد

305

ازان پس بندیانراشه کسی کرد

بجای هر کسی احسان بسی کرد

306

شه و فیروز و فرخ ماند و دختر

دگر از دز برون رفتند یکسر

307

بآخرجمله ره را ساز کردند

در گنج کهن را باز کردند

308

ستوران زیر بار ره کشیدند

ازان دز سوی صحرا گه کشیدند

309

دو شبرو با شه و دختر سواره

براندند از درون قلعه باره

310

بسی راندند مرکب نیکخواهان

که تا رفتند در شهر صفاهان

311

وثاقی سخت عالی راست کردند

متاعی لایقش درخواست کردند

312

درون خانهیی شد شاه سرمست

دلی برخاسته در نوحه بنشست

313

فلک را از تف دل گرم دل کرد

زمین در عشق گل از دیده گل کرد

314

دلی بودش بخون در خوی کرده

وزان خون هر دو چشمش جوی کرده

315

نه روز آرام ونه شب خواب بودش

رخی پر نم دلی پرتاب بودش

316

گهی چون ماه در خونابه بودی

گهی چون ماهی اندر تابه بودی

317

گهی چون شمع دل پر سوز بودش

گهی فریاد شب تا روز بودش

318

گهی بیخود شرابی درکشیدی

گهی بانگ ربابی برکشیدی

319

سرود زار درد آمیز گفتی

غزل گفتی و شورانگیز گفتی

320

چو با خود نوحهیی آغاز کردی

ز خون صد بحر دل پرداز کردی

321

بمانده در غریبستان بزاری

فشانده خون چو ابر نوبهاری

322

بعالم نقش آن بت مونسش بود

که نقش گل ندیم نرگسش بود

323

بمانده جمله شب چون ستاره

عجب در صورت آن نقش پاره

324

گهی بر روی صورت اشک راندی

گهی باب کتاب رشک خواندی

325

چه گریاران همی دادند پندش

نیامد پند ایشان سودمندش

326

بدل میگفت ای دل چندم از تو

که دربندست یک یک بندم از تو

327

ز تاج و تخت یک سویم فگندی

چو زلف دوست در رویم فگندی

328

محالی در دماغ خویش کردی

مرا چون خونیان در پیش کردی

329

شدی از دست و در پای او فتادی

مراد خویش را بر باد دادی

330

کنون بگذشت روز نیکبختی

فزوده تن بناکامی و سختی

331

بآخر رفت روزی سوی بازار

دلش از خارخار گل پرآزار

332

ز دست عشق بس دلخسته میشد

یکی دستار در سر بسته میشد

333

بگرد شهر از هر راه میگشت

ز حال شهریان آگاه میگشت

334

وسیلت جست از ارباب بینش

سخن گفت از نهاد آفرینش

335

میان زیرکان نکته پرداز

شد از بسیار دانی نکته انداز

336

چویک چندی ببود او ذوفنون بود

بهر علمی ز اهل آن فزون بود

337

چوصیت علم او ز آوازه بگذشت

نکونامی او ز اندازه بگذشت

338

خبر شد زو بر شاه سپاهان

که برناییست تاج نیکخواهان

339

ز شهر خویش اینجا اوفتادست

بغایت در پزشکی اوستادست

340

کسی گر صد سوالش امتحان کرد

جواب او بیکساعت بیان کرد

341

جهان را مثل او دیگر نبودست

ازو پاکیزهتر گوهر نبودست

342

تو گویی آدمی نیست او فرشتهست

که از فرهنگ ودانایی سرشتهست

343

زبانش بند مشکل را کلیدست

کسی شیرین سخنتر زوندیدست

344

اگر در پای گل خاریست اکنون

جز این برنا که خواهد کرد بیرون

345

شه الحق زین سخن شادی بسی کرد

کسی را نیک پی حال کسی کرد

346

برون آمد ز ایوان مرد کربز

جنیبت برد و خلعت پیش هرمز

347

درودش داد از شاه جوانبخت

شه خورشید تاج آسمان تخت

348

که شاه ما یکی بیمار دارد

کزو بر دل بسی تیمار دارد

349

اگر باشد دم تو سازگارش

تو باشی تا که باشی رازدارش

350

کنون برخیز، چون ره نیست بس دور

قدم را رنجه کن نزدیک رنجور

351

که دی در پیش شه گفتند بسیار

که در دانش نداری هیچکس یار

352

چو بشنود آن سخن خسرو چنان شد

که از شادی دلش در برتپان شد

353

چو بی غم کارش آخر راست افتاد

زهی شادی که در ره خواست افتاد

354

بدل میگفت کای دل، مرد درویش

چرا آخر نخواهد گنج در پیش

355

گهی میگفت کای سرگشته برنا

چه باید کور را جز چشم بینا

356

اگرچه رنج بی اندازه دیدی

بدان گنجی که میجستی رسیدی

357

کنون چون سوی گنجی رای داری

چنان خواهم که دل برجای داری

358

بدانش عقل را بر جای میدار

بمردی خویش را بر پای میدار

359

طبیب از درد خود گر پس نیاید

ازو درمان دیگر کس نیاید

360

چو برخود خواند مشتی پند و امثال

جنیبت برنشست و رفت در حال

361

روان شد، تا فرود آمد بدرگاه

سرایی چون بهشتی دید پرماه

362

چو چشمش بر جمال شاه افتاد

بخدمت پیش شه، در راه افتاد

363

زبان پر آفرین بگشاد بر شاه

که از تو دور بادا چشم بدخواه

364

فلک درگاه شه را آستان باد

زمین بدخواه او را آسمان باد

365

ز شاخ عمر چندان بهره بادش

که گر گوید که خضرم زهره بادش

366

بزرگانی که پیش تخت بودند

بصد نوع امتحانش آزمودند

367

چو در هر علم عالی گوهر آمد

ز هر یک همچو گوهر بر سر آمد

368

چو بس شایسته آمد هر چه او گفت

شهش بسیار بستود و نکو گفت

369

چو خسرو بود در دانش بسامان

سوی گلرخ فرستادش بدرمان

متن شعر کپی شد.