کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

رفتن خسرو بطبیبی بر بالین گلرخ

1

الا ای سبز طاوس مقدس

ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس

2

زمین و آسمان گرد و بخارت

کواکب بر طبق بهر نثارت

3

دو عالم گرچه عالی مینمودست

دو چشمهای هستی تو بودست

4

چو عکس تست هر چیزی که هستند

چو فیض تست هر نقشی که بستند

5

زمانی نقش بندی سخن کن

چو نو داری سخن ترک کهن کن

6

سخن گفتن ز مردم یادگارست

خموشی بی زبانان را بکارست

7

بگو چون فکر دور اندیش داری

خموشی خود بسی در پیش داری

8

چنین گفت آن سخن سنج سخنران

کزو بهتر ندیدم من سخندان

9

که چون شه با سپاهان شد زخوزان

ز عشق گل دلی چون شمع سوزان

10

زگرد ره چو رفت و چهر گل دید

زچهر گل دلی پر مهر گل دید

11

چنان از یک نظر زیروز بر شد

که گفتی از دو گیتی بیخبر شد

12

چو شه در چهره گلرخ نگه کرد

گل از کین هر دو ابرو پر گره کرد

13

ز خشم شه قصب از ماه برداشت

بیک زخم زبان صد آه برداشت

14

گه از مه دام مشگین بند میکند

گه از مرجان کنار قند میکند

15

گه از نرگس زمین چون لاله میکرد

گه از مژگان هواپرژاله میکرد

16

زمانی درد خان و مان گرفتش

زمانی عشق جانان جان گرفتش

17

چنان زان شاه گل بی برگ بودی

که گر، دیدیش بیم مرگ بودی

18

زمانی شاه را از در براندی

زمانی دایه را در یر بخواندی

19

زمانی پرده بر ماه اوفگندی

زمانی سنگ بر شاه اوفگندی

20

زمانی خاک ره بر فرق کردی

زمانی جامه در خون غرق کردی

21

نه دیده یک نفس بی آب بودش

نه در بستر زمانی خواب بودش

22

همه شب تا بروزش دیده تر بود

همه روزش ز شب تاریکتر بود

23

نه روز آسود تا شب از پگاهی

نه شب خفت از خروشش مرغ وماهی

24

چو برق از آتش دل تیز گشته

چو ابر از چشم، باران ریز گشته

25

ز چشمش بسترش جیحون گرفته

وزان جیحون جهانی خون گرفته

26

دلش چون دیگ جوشان بر همی شد

ز سر تا بن ز بن تا سر همی شد

27

ز جزع تر گهر بر زرهمی ریخت

دو دستی خاک ره بر سر همی ریخت

28

چو کردی یاد آن نارفته از یاد

برو میاوفتادی بانگ و فریاد

29

چو راندی بر زبان نام دلارام

برفتی از تنش دل وز دل آرام

30

نبودش خواب گر یک دم بخفتی

برو ماهی و مه ماتم گرفتی

31

چو اشک از چشم خون افشان براندی

ز اشکش بسترش طوفان براندی

32

اگر شب را خبر بودی ز سوزش

نبودی تا قیامت باز روزش

33

وگر خود صبح دیدی ماتم او

فرو رفتی دم صبح از غم او

34

وگر پروین بدیدی در اشکش

چو اشکش سرنگون گشتی زرشکش

35

وگر دیدی شفق آن ناتوانیش

چو زر گشتی ز روی زعفرانیش

36

وگر ماه از غمش آگاه بودی

برآوردی ز خود ناگاه دودی

37

وگر خورشید دیدی سوز و دردش

ز زاری خرقه گشتی شعر زردش

38

وگر دیدی فلک خونخواری او

دلش خونین شدی از زاری او

39

وگر خود کوه آن اندوه دیدی

جهانی بر دل خود کوه دیدی

40

وگر دریاش دیدی در چنان درد

ازو برخاستی در یک زمان گرد

41

وگر دیدی دران اندوه میغش

نباریدی، مگر درد و دریغش

42

گهی سیلاب بست از چشم برخویش

گهی چون آتشی افتاد در خویش

43

گهی چون شمع سر پرتاب میتافت

گهی بس زار چون مهتاب میتافت

44

گهی بر بام میشد دست بر سر

گهی میرفت همچون حلقه بر در

45

گهی چون بلبلی در دام مانده

گهی بر درگهی بر بام مانده

46

گهی از بام راه در گرفتی

دگر ره راه بام از سر گرفتی

47

چو راه در گرفتی دل دو نیمش

سگان کوی بودندی ندیمش

48

زمانی با سگان انباز گشتی

نشستی ساعتی و باز گشتی

49

دگر ره سوی بام آوردی آهنگ

چو شب گشتی ز آه او شباهنگ

50

وگر شب خود شب مهتاب بودی

که داند کوچسان در تاب بودی

51

چو دیدی ماه، بی روی دلارام

بگردیدی بپهلو جمله بام

52

نکردی بام را باران چنان تر

که کردی نرگسش در یک زمان تر

53

چگویم من که چون بود و چسان بود

ندانم تا چنان هرگز توان بود

54

ز بس کان ماه گرد بام و در گشت

همه شب مرغ و ماهی زو بسر گشت

55

ز بس کز آه سردش باد برخاست

ز مرغان هوا فریاد برخاست

56

ز بس کز آتش دل دم برافروخت

همه مرغان شب را بال وپر سوخت

57

چو گرد بام ماندی پای در گل

دگر ره سوی درشد دست بر دل

58

زمانی پیش در در روی افتاد

زمانی باسگان در کوی افتاد

59

زمانی استخوان آورد سگ را

زمانی با سگان بنهاد رگ را

60

زمانی آب زد از چشم بر در

زمانی خاک ریخت از عشق بر سر

61

زمانی سر برهنه پای برخاک

بدست خویش بر تن جامه زد چاک

62

فغان از دایه مسکین برآمد

تو گفتی جان از آن غمگین برآمد

63

کنیزی را بخواند و کار فرمود

بزودی بام و در مسمار فرمود

64

چنان درها بران دلبر فرو بست

که نتوانست بادی خوش بروجست

65

چو گل درمانده شد زدایه میخواست

که کارگل نگردد جز بمی راست

66

برفتش دایه و حالی میآورد

تنی چندش ز خوبان در پی آورد

67

نشست آن دلبر وشمعی ببربر

بدستی باده و دستی بسر بر

68

چو جامی نوش کردی آن شکربار

ز خون چشم پرکردی دگر بار

69

نکردی هیچ جام از باده خالی

که نه پر گشتی از بیجاده حالی

70

چو بودی نوبت خسرو دگر بار

نخوردی و بکردی سرنگونسار

71

چنین بودی چنین میخوردن او

زهی فریاد و زاری کردن او

72

جوانی بود و دلتنگی و پستی

فراق و اشتیاق و عشق و مستی

73

چو زد صد گونه دردش دست درهم

فرو شد گلرخ سرمست در غم

74

برآورد از جگر آهی چه آهی

که تا هفتم فلک بگشاد راهی

75

زبان بگشاد کاخر خرمنم سوخت

ز خون دل همه خون در تنم سوخت

76

چنان از آتش دل شد خروشان

که برهم سوخت سقف سبزپوشان

77

ز یک یک مژه چندان اشک بارم

که یاران را از آن در رشک آرم

78

همه شب در میان خون چشمم

بزاری غرقه جیحون چشمم

79

همه روز از خروش دل نزارم

بسان نای و چون نی ناله دارم

80

همه روز از غم دل در خروشم

چو بحری آتشین در تف و جوشم

81

شبم را گر امید روز بودی

کجا چندین دلم در سوز بودی

82

چو درد من سری پیدا ندارد

شب یلدای من فردا ندارد

83

ز آهم آسمان هر شب چنان گشت

که گویی ابر شد و اتش فشان گشت

84

همی هرجا که برخیزد غباری

شود هر ذره از آهم شراری

85

چگویم من که آن سرگشته چون بود

که هر دم سوز جان او فزون بود

86

شبی خوابی عجب دید آن دل افروز

که میآید برش هرمز دگر روز

87

کبابش از دل زیر و زبر بود

شرابش از خم خون جگر بود

88

دران آتش بدانسان سخت میسوخت

که از تفش تو گویی تخت میسوخت

89

فغان میکرد کای دانای رازم

ز حد بگذشت سوز من، چه سازم

90

بآه سینه شب زنده داران

بخون دیده پرهیزگاران

91

بدان آبی که از چشم گنه کار

فرو ریزد چو تنگش درکشد کار

92

بدان خاکی که زیر خون بودتر

که دارد کشته مظلوم در بر

93

بدان بادی که مرد دست کوتاه

برآرد از جگر وقت سحرگاه

94

بدان آتش که در وقت ندامت

بود در سینه صاحب سلامت

95

بباد سرد از جان کریمان

بآب گرم از چشم یتیمان

96

بپیری پشت چون چوگان خمیده

تک گویش بسر میدان رسیده

97

بطفلی دیده پرنم، سینه پرتاب

بمرد تشنه چون گلبرگ سیراب

98

بدان زاری که پیر ناتوانی

فرو ریزد بسر، خاک جوانی

99

بدرد نوعروس روی برخاک

ز درد زه بداده جان غمناک

100

بمشتاقان اسرار حقیقت

بنقادان بازار طریقت

101

بدان دل کو ز نو آشناماند

بدان جان کو ز آلایش جدا ماند

102

بحق پادشاهی تو بر تو

چگویم نیز میدانی دگر تو

103

که دستم گیر و فریادم رس آخر

بس آخر گوشمال من بس آخر

104

مرا از تنگنای دهر برهان

دلم زین غصه و زین قهر برهان

105

اگر روزی ز عالم شاد بودم

هزاران روز با فریاد بودم

106

نهایت نیست روز ماتمم را

سری پیدا نمیآید غمم را

107

ز زاری کردن آن ماهپاره

بزاری گشت گریان هر ستاره

108

بآخر چون ز حالی شد بحالی

نجاتش داد ازان غم حق تعالی

109

رسید آخر دعای او بجایی

برآمد بر هدف تیر دعایی

110

هزاران جان نثار صبحگاهی

که آید بر نشانه تیر آهی

111

چو مرغ صبحگاهی پر برافشاند

عروس آسمان گوهر برافشاند

112

برآمد صبح همچو نار خندان

بزدیک خنده بر گردون گردان

113

بسان قبه زرین بدو نیم

گرفته در دهن ماسوره سیم

114

چو یافت این طاق ازرق روشنایی

پدید آمد نشان آشنایی

115

درآمد هرمز عاشق ز در در

بدستان بسته دستاری بسر بر

116

سرای چون بهشتی دید پرنور

بهشتی از بهشتی روی پر حور

117

بپیش صفه تختی بود از زر

مرصع کرده او از پای تا سر

118

بپیش تخت در بستر فگنده

بر آن بستر گل تر سر فگنده

119

نشسته دایه بر بالین گلرخ

زبان بگشاده با گلرخ بپاسخ

120

که برنایی غریب اینجا فتادست

که در علم پزشکی اوستادست

121

تراگر قرض هرمز دارد این مرد

همه درمان تواند کردن این درد

122

چو بشنید این سخن گلرخ نظر کرد

دل خود زان نظر زیر و زبر کرد

123

جوانی دید دستاری بسر بر

کتانی همچو برگ گل ببر در

124

خطی در گرد خورشیدش کشیده

بشاهی خط ز جمشیدش رسیده

125

دو لب چون پاره لعل دو پاره

نهفته زیر لعلش سی ستاره

126

سر زلفش ز عنبر حله در بر

وزان هر موی را صد فتنه در سر

127

رخی کز برگ گل صد دایه بودش

مهی کز مشگ تر صد سایه بودش

128

نظر چون بر رخ گلفامش افتاد

چو برگی لرزه بر اندامش افتاد

129

بپیش خط او شد حلقه در گوش

درآمد خون او یکباره در جوش

130

ز دل آرام و از سر هوش او شد

اسیر چشمه چون نوش او شد

131

چو چشمش در رخ آن سبز خط ماند

چو حیرانی به هرمز در غلط ماند

132

بدل گفتا نمیدانم که او هست

که گلرخ شد بهشیاری ازو مست

133

چو کس نبود نظیرش او بود این

اگر او این بود نیکو بود این

134

بیا تا خاک او در دیده گیریم

چرا او را چنین دزدیده گیریم

135

دگر ره گفت ممکن نیست هرگز

که گل را باز بیند نیز هرمز

136

چو شد اندیشه گل بی نهایت

ز بی صبری بجوش آمد بغایت

137

نهان بادایه گفت این ماه چهره

که دارد طلعتش از ماه بهره

138

نماند جز به هرمز بند بندش

نگه کن چهره و سرو بلندش

139

ندانم اوست یا ماننده اوست

که دل آزاد ازو چون بنده اوست

140

جوابش داد حالی دایه کای حور

بسی ماند بمردم مردم از دور

141

بکردار تو بیحاصل دلی نیست

چو خواهی کرد در آبم گلی نیست

142

نکو افتادت الحق عشقبازی

که از سر پرده عشاق سازی

143

مگر آن رنگرز لاف هنر زد

که چون رنگش خوش آمد ریش درزد

144

بگفت این و بگرمی کرد سردش

کزان گفتار گل دل درد کردش

145

نگه کرد از کنار چشم دایه

بران خورشید روی افگند سایه

146

چو هرمز را بدید او باز بشناخت

بر گل جای هرمز بازپرداخت

147

درآمد هرمز و از پای بنشست

گرفتش چون طبیبان نبض در دست

148

تامل کرد و نبضش نیک بشناخت

ولیکن خویشتن را اعجمی ساخت

149

عجب کانجا جهان بر هم نمیزد

دلش میسوخت اما دم نمیزد

150

بفرمودش علاج و زود برخاست

چو آتش آمد و چون دود برخاست

151

چو هرمز شد برون گلرخ بزاری

ز نرگس ریخت باران بهاری

152

ز هرمز دل چنان در بندش افتاد

که آتش در همه پیوندش افتاد

153

همه روز و همه شب در فغان بود

دلش در آرزوی دلستان بود

154

همان روز و همان شب هرمز از غم

چو صبح آتش همی افروخت از دم

155

دران آتش چنان میسوخت جانش

که موج آتشین میزد زبانش

156

دو یار اندر برش بنشسته بودند

ز بیداری خسرو خسته بودند

157

بدو گفتند کاخر دل بخویش آر

خردمندی، خردمندیت پیش آر

158

چو در عقل و تمیز از مافزونی

چرا باید در این سودا زبونی

159

دل و عقل از پی این روز باید

صبوری در میان سوز باید

160

بدینسان بود آن شب تا بروز او

نمیآسود چون شمعی ز سوز او

161

چو خورشید از خم گردون درآمد

ز زیر چرخ سقلاطون برآمد

162

تو گفتی جامه زر بفت میبافت

که بر چرخ فلک زررشته میتافت

163

بر گل رفت خسرو از پگاهی

که درگل از پگاهی به نگاهی

164

چو در دهلیز آن ایوان باستاد

دلش از اشک سیلابی فرستاد

165

نه روی آنکه بی دمساز گردد

نه برگ آنکه از گل باز گردد

166

بدل گفت آخر ای دل هوش میدار

دمی گر چشم داری گوش میدار

167

بآیین باش و سر در پیش افگن

نظر بر پشت پای خویش افگن

168

بگفت این و بدان دهلیز در رفت

بر آن سرو قد سیمبر رفت

169

چو هرمز را بدید آن ماهپاره

فرو بارید بر ماهش ستاره

170

گهی اشکی چو خون پوشیده میکرد

گهی پنهان نظر دزدیده میکرد

171

بسی با دل دم از راه جدل زد

که هرمز را طبیبی در بدل زد

172

زمانی گفت هرگز هرمز او نیست

چو هرمز خفتهیی تو هرگز او نیست

173

اگر او هرمز مدهوش بودی

کجا در پیش گل خاموش بودی

174

کسی پروانه گردد در خیالم

که آرد طاقت شمع جمالم

175

اگراو هرمز آشفته بودی

بیک یک موی رمزی گفته بودی

176

بسی ماند بهم مردم بمردم

چراغ شب بسی ماند بانجم

177

زمانی گفت بیشک جان من اوست

کدامین جان و دل جانان من اوست

178

گر از انجم شود گردون شکفته

کجا مه در میان گردد نهفته

179

یقین دانم که بیشک اوست این ماه

ولکین سوختست از رنج این راه

180

چو او پر سوخت دل در برازان سوخت

کدامین دل چه میگویم که جان سوخت

181

مرا باید که درد بیش بینم

که تا روی طبیب خویش بینم

182

در این دردی که دارم مرد من اوست

بهررویی طبیب درد من اوست

183

کنون این درد با او باز گویم

طبیبم اوست با او راز گویم

184

بآخر چون ز حد بگذشت سوزش

سیه تر شد ز صد شبگیر روزش

185

بزودی همچو تیری عقل او شد

کمان طاقتش از زه فرو شد

186

بدل گفت اینت زیبا دلربایی

طبیبست این پریوش یا بلایی

187

چه سازم تا شود با من هم آواز

چه سازم چون گشایم پیش او راز

188

ز رسوا گشتن خود می بترسم

اگر زین راز چیزی زو بپرسم

189

ز دست دل بلایی بیشم آمد

ز سر در پیش پایی پیشم آمد

190

چو جایی بود خالی و کسی نه

خصوصا در میان دوری بسی نه

191

درین اندیشه چون آشفته حالی

درافگند از سر رمزی سوالی

192

بدو گفت ای سبک پی از کجایی

که داری در دل ما آشنایی

193

خبر ده از نژاد خویش ما را

که آمد شبهتی در پیش ما را

194

لب هرمز ازان بت باز خندید

بشادی در رخ دمساز خندید

195

فسون هرمز خورشید تمثال

ازان یک خنده گل بشناخت در حال

196

بدو گفت ای جهان را نور از تو

بدوران چشم زخمی دور از تو

197

اگر تو هرمزی بر گوی حالت

ویا در خواب میبینم جمالت

198

خطی بر خونم آوردی دگر بار

منم سر بر خطت چشمی گهر بار

199

لب لعلت رگ جانم گرفتست

خط سبزت گریبانم گرفتست

200

درشتی کرد خط باروی نرمت

ز رویم آخر آید بو که شرمت

201

منم بی روی تو سالی، ز تیمار

نشسته روی آورده بدیوار

202

منم بی روی تو بر روی مانده

دلی پرخون تنی چون موی مانده

203

ز گل برکش مرا پای دل آخر

چو من کس را مکن سر درگل آخر

204

چو دل بربودی و جان نیز بردی

دلم خستی و بر جانم سپردی

205

بعنابم چو کردی مغز خسته

ازان در پوست میخندی چو پسته

206

ز دست تو چو در دستت اسیرم

مکن گر دستگیری دستگیرم

207

زبان بگشاد هرمز کای سمن بوی

مشو با من درین معنی سخنگوی

208

تو میدانی ز مهرت بر چه سانم

ز مهرت چون مه نو ناتوانم

209

شدم آواره بی روی تو از روم

وز انجا اوفتادم سوی این بوم

210

هزاران حیله و تزویر کردم

که تا با تو سخن تقریر کردم

211

منم امروز همچون سایهیی خوار

چو سایه بر زمین افتادهیی زار

212

رهی پیشت بدان امید آید

که سایه از پی خورشید آید

213

چو وقت و جای نیست ای زندگانی

چگونه خواهم از تو مژدگانی

214

بدان ای ماه تا دلشاد گردی

ز بی اصلی من آزاد گردی

215

که من فرزند قیصر شاه رومم

ز رتبت سجده میآرد نجومم

216

چو زلف او ز سر تا بن کم و بیش

یکایک شرح دادش قصه خویش

217

چو گل بشنود کوشهزاد رومست

سپهر ملک و دریای علومست

218

لب گل شد چو گل خندان از آن کار

گرفت انگشت در دندان از آن کار

219

بهرمز گفت اکنون کار افتاد

که گل را بار دیگر خار افتاد

220

در آن گاهی که بودی باغبانی

نبودت پادشاهی بر جهانی

221

بمن آنگه نمیکردی نگاهی

نگاهی چون کنی در پادشاهی

222

چه میگویم کزین شادی چنانم

که در تن همچو گل بشکفت جانم

223

کرا بود آگهی کاین بیسر و پای

نهاده بود لایق پای بر جای

224

بحمدالله که اکنون پادشایی

نیی مهمرد زاد روستایی

225

کنون آن رفت زین پس کار من ساز

ز راه مصلحت با خویشتن ساز

226

چنین مگذار بر بستر مرا زار

که در عالم ندارم جز ترا یار

227

طبیب من مکن از من تحاشی

خلاصم ده ازین صاحب فراشی

228

طبیبی باش و جای من بگردان

وزین موضع هوای من بگردان

229

ز دست افتادهام از جای برخیز

مرا زین شهر بگریزان و بگریز

230

تو دانی کز توام آواره گشته

چنین عاجز چنین بیچاره گشته

231

پدر از من زخان و مان برامد

ولیکن گل ز تو از جان برامد

232

بیکره فتنهها شد روشن از تو

پدر آواره از من شد من ازتو

233

کنون چیزی که حالی دلپذیرست

وصال امشبست و ناگزیرست

234

چو گردون بر زمین افگند سایه

بیاید در نهان پیش تو دایه

235

ترا درچادر و در موزه حالی

فرود آرد بدین ایوان عالی

236

مگر امشب دمی از ما براید

وزین شادی غمی از ما سراید

237

سخن با خط تو دیرینه دارم

وزان خط نسختی در سینه دارم

238

چو عهد عاشقی شد تازه از ما

ز صد تا صد رسید آوازه از ما

239

ز سر در تازه گردانیم عهدی

برآمیزیم با هم شیروشهدی

240

بماند آنجایگه تا نیم روز او

سخن میگفت پیش دلفروز او

241

ازان چندان بماند آن جایگه شاه

که معجون میسرشت از بهر آن ماه

242

کسی گر آمدی آنجا بکاری

روان کردی گلش همچون غباری

243

چو گل را تیر آمد بر نشانه

چو تیری گشت خسرو شه روانه

244

برون آمد ز ایوان پیش یاران

بگفت احوال خود با نامداران

245

چو یارانش سخن از شه شنودند

از آن پاسخ بسی شادی نمودند

246

چو طاس آتش گردون درافتاد

شفق ازحلق شب چون خون درافتاد

247

کبوتر خانه شکل هفت پایه

بیک ره مرغ شب بنهاد خایه

248

همه شب، همچو مرغان دانه میریخت

بگرد این کبوتر خانه میریخت

249

چو گیتی ماند از شب پای در قیر

بیامد پیش هرمز دایه پیر

250

بهرمز گفت برخیز و برون آی

بچادر در شو و در موزه کن پای

251

روان شو از پسم تا من هم آنگاه

بپیشت میبرم شمعی درین راه

252

بلی چون عشق در سر کارت آرد

ز جوشن سوی چادر یارت آرد

253

بآخر رفت و گشت آن شمع در راه

درآمد از در دزدیده ناگاه

254

چو هرمز در قفای او روان شد

بیک ساعت بنزد دلستان شد

255

برون آمد زچادر عاشق زار

درون خانه شد از صفه بار

256

چو چشم هر دو تن افتاد بر هم

بپیچیدند همچون مار در هم

257

درامد لشکر عشق از کمینگاه

فگند آن هر دو عاشق را بیک راه

258

سخن ناگفته یک دم آن دو سرکش

فتادند از دل پرتف در آتش

259

تو گفتی آن دو ماه اوفتیده

دو ماهیاند بر آتش تپیده

260

چو باهوش آمدند آن هر دو سرمست

گره کردند درهم زلف چون شست

261

بسی در داغ هجران بوده بودند

بکام دل دمی نغنوده بودند

262

چو از هم صبرشان پرسید حالی

جوانی بود و عشق و جای خالی

263

بیک ره هر دو لب بر هم نهادند

چو لب بر هم نشست از هم گشادند

264

شه از یاقوت گل شکر همی خورد

گلاب از چشمه کوثر همی خورد

265

چو شه زان لب برون شکر گرفتی

گلش معشوق را در بر گرفتی

266

زهی خوشی که شه را بود آن شب

خوشی نبود کسی را لب بر آن لب

267

زمانی خنده زد بر لعل خندان

زمانی بر گرفت از لعل دندان

268

علم از کوه بر روی کمر زد

دو دست اندر کمر گاه شکر زد

269

چو گل دید آن چنان حالی زدلکش

برآورد از دم سرد ازدل آتش

270

بدو گفت ای سراز پیمان کشیده

مرا در محنت هجران کشیده

271

دگر ره چون برم در برگرفتی

ز سر در کار خود از سر گرفتی

272

بدستان دست پیچ آسمانی

ز دستت چون نهادم همچنانی

273

برو برخود ببند این درچه پیچی

که نگشاید ز من جز بوسه هیچی

274

کنار و بوسه دارم زود برخیز

بنقدی در کنار و بوسه آویز

275

اگر راضی نیی با من چه خفتی

برو دنبال زن بر ریگ و رفتی

276

سرم بار دگر زیر بغل گیر

ز سر در باز پایم درو حل گیر

277

چرا چون عود گرد پرده گردی

که شکر یک تنه صد مرده خوردی

278

شکربارست لعلم در درستی

مکن درباره این پاره سستی

279

چرا ای دوست ناساز آمدی تو

ازین ره تشنه تر باز آمدی تو

280

ترش کردی مرا چون غوره امشب

که تا دریابی این ماشوره امشب

281

شدی در بسط و در قبضم گرفتی

طبیبی کاین چنین نبضم گرفتی

282

تو طراری و نقد من درستست

زهی اقبال کاین سر کیسه چستست

283

چو دل طراری از روی تو دیدست

درست ر کنیم زو درکشیدست

284

شب تیرهست و تو بس ناجوانمرد

درستم با قراضه چون توان کرد

285

مده درد و چنین صافی بمنشین

شب تیره بصرافی بمنشین

286

دل شه جوش زد ازناصبوری

که بود از دیرگاهش درد دوری

287

دو پای گل چنان پیچیدبرپای

که گفتی چار میخش کرده برجای

288

چنان پیچید گل بر خود بصد رنگ

که درگهواره طفل و اسب در تنگ

289

چو کار از حد بشد شهزاده روم

درآمد تا گشاید مهرش ازموم

290

کلید شاه ازان بر درج ره داشت

که یعنی این بران نتوان نگه داشت

291

گل آنجا کرد با خسرو کمرگاه

که زیر این کمر کوهیست بر راه

292

زبان بگشاد خسرو کای جفاکار

ندیدم چون تو یاری ناوفادار

293

نیم زانها که آرم روی در پشت

که کار پشت و روی تو مرا کشت

294

چو در من پشت آوردی چنین خوار

زبان را چون برآرم من بدیدار

295

چو صدره از سر دیوار جستم

برون آور ازین دیوار پستم

296

مگر چون پاسبان بیدار گردم

همه شب گرد این دیوار گردم

297

ترا خود چون دهد دل بار آخر

مرا با روی در دیوار آخر

298

ندانم تا چه دیوت راهبر بود

مگر دیوار من کوتاه تر بود

299

چنین من سخت کوش از حیله سازی

تو این را سست میگیری ببازی

300

چه مرغی تو که چون پر برگشادی

مرا از پیش خود بر در نهادی

301

گهی از ناز بر جانم سپردی

گهی از دلبری جانم ببردی

302

نبازم غوره با عزمی دگر بار

گرم این غوره درنفشاری ای یار

303

مرا صفرا بکشت این غوره تو

عفی الله آب تلخ شوره تو

304

نیی افعی چرا ناسازی آخر

چرا این زهر میاندازی آخر

305

چو سنبل زهر دارد در میانه

تواند بود گل را ای یگانه

306

گلش گفت ای مرا چون جان گرامی

بنازم گر تو بر جانم خرامی

307

چو گل بس سخت سست افتاد بندیش

چه یازی سخت تر آخر ازین بیش

308

تو میدانی که چون در بندم از تو

بجان آمد دلم تا چندم از تو

309

دلم بردوش زد زین سوز جوشن

ندیدم یک شبت چون روز روشن

310

چو سر گردان شدم چون چرخ گردان

ز سر درباز، در پایم مگردان

311

نه با من عهد کردی روز اول

که مهر من بودمهری معطل

312

ولی چون هر دو باهم عقد بندیم

ز چندین نسیه دل در نقد بندیم

313

کنون چون زار و بیمارم بدیدی

بزیر چوب پندارم کشیدی

314

خوشم در چوب کش ای چوب تو خوش

مکن دل تاخوش ای آشوب تو خوش

315

چو تو از گل بدینسان خرده گیری

نکوتر آنکه گل را مرده گیری

316

ز درد گل دل خسرو چنان شد

که با همدم بهم همداستان شد

317

بگل گفت ای چراغ بوستانها

فروغ ماه رویت شمع جانها

318

زنخدانت ز گردون گوی برده

شب از زلف سیاهت بوی برده

319

جهانی جادو از بابل رسیده

ز چشمت یک بیک را دل رمیده

320

دل و جان خرقه و زلف تو چینی

دو گیتی حلقه و لعلت نگینی

321

مگیر از عاشق شوریده بر دست

که بدمستی عجب نبود ز سرمست

322

مکن با من که من بیمار زارم

که این جز از تو باور می ندارم

323

ببیماری چنین چالاک و چستی

چگونه بودهیی در تندرستی

324

مرا جانی و از جان نیز برتر

چه چیز ازجان به وزان چیز برتر

325

اگرچه خاک ره گشتم خجل وار

مگیر از من غباری سنگدل یار

326

اگرچه خواجه تاش خاص و عامم

بجان و دل غلامت را غلامم

327

بگفت این و بهم آن هر دو دلسوز

شدند از خام کاری بس دل افروز

328

سر تنگ شکر را باز کردند

شکر زان تنگ دست انداز کردند

329

چونی با شکر و گل در کمر شد

لب شیرین گل چون نیشکر شد

330

گهی پشتی بروی یار میکرد

گهی غنجی برخ بر کار میکرد

331

گهی از وی بهای ناز میخواست

گهی از بوسه عذری باز میخواست

332

چو خورد آب حیات از لعل خندان

سکندر زد بسی دامن بدندان

333

بوقت فرصتی گل گشت خواهان

که شاه او را بدزدد از سپاهان

334

چو کار هر دو آمد با قراری

بخفتند آن دو تن یک لحظه باری

335

چو خوش درخواب رفتند آن دو دمساز

ندانم تا کجا شد آن همه ناز

336

چو شبدیز سپهر فتنه انگیز

سپیدی یافت از صبح بگه خیز

337

برامد صبح پرچین کرد ابرو

چو کرم پیله ز اطلس کرداکسو

338

چو روشن گشت آن ایوان عالی

درامد دایه فرتوت حالی

339

ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن را

مه رخشنده و سرو چمن را

340

چو شه را چشم خواب آلود مخمور

فتاد از خوشدلی بر چشمه نور

341

دگر ره چشم گل در خواب کردش

جگر پرخون و دل پرتاب کردش

342

بآخر پای را در موزه کرد او

ز لعلش یک شکر در یوزه کرد او

343

برون شد دایه با شمعی ز پیشش

وز انجا برد تا ایوان خویشش

344

چو شد روز دگر شاه سپاهان

بر گلرخ بیامد نیک خواهان

345

رخ گل را طراوت دید بسیار

لب گل را حلاوت دید بسیار

346

لبی میدید چون یاقوت خندان

خرد زان لب بمانده لب بدندان

347

رخی میدید خوبی را سزاوار

ازانرخ ماه کرده رخ بدیوار

348

چو ملک خوبرویی لایقش دید

بهرمویی هزاران عاشقش دید

349

ببر سیم و بلب قند و برخ ماه

چو شاه او را بدید از دست شد شاه

350

بگل گفت ای نگارستان خوبی

رخ خوبت گل بستان خوبی

351

ز رویت ماه سرگردان بمانده

گهی پیدا گهی پنهان بمانده

352

ز قدت سرو با فریاد گشته

ز قد خویشتن آزاد گشته

353

ز لعلت تنگ شکر خسته مانده

ازان معنی بشوری بسته مانده

354

دو چشمت نیم مست بازگشته

مشعبد وار لعبت بازگشته

355

ز عشقت چند گردانی بخونم

چه میدانی که در عشق تو چونم

356

دلم تا کی بخون بنشیند آخر

بزن، تا مهره چون بنشیند آخر

357

چو شه را تو در شهوار درجی

مباش آخر کبوتروار، برجی

358

چنان آوردهیی در بند دامم

که نگشاد از تو جز خون از مشامم

359

چرا تو جان من ازتن ببردی

چوجان بردی و نام من نبردی

360

اگر بیماریت آمد بهانه

کنون بیماریت رفت ای یگانه

361

چو بس بیمار میدیدی تو خود را

زهی قربان که کردی چشم بد را

362

ترا بیماری ای بت سازگارست

که در بیماریت رخ چون نگارست

363

مرا عشق تو پیوسته چو ابرو

تو سر میتابی از من همچو گیسو

364

بغمزه میزنیم از چشم، زخمی

دلم را میبری از چشم زخمی

365

بچشم خود دلم را مست داری

که تو در مست کردن دست داری

366

چو دل پروانه شد در عکس رویت

جنون آوردم از زنجیر مویت

367

دلم تا در خم زنجیر دیدم

هوای زلف تو دلگیر دیدم

368

مکن ای ماه، تن در ده بکارم

که پرکردی ز خون دل کنارم

369

گرت از من برای آن ملالست

که تا ترک تو گویم، این محالست

370

گل از گفتار او فریاد در بست

که فریاد از تو ای بیدادگر مست

371

مرا از خان و مان آواره کردی

جهانی خلق را بیچاره کردی

372

بغارت درفگندی خان و مانم

کنون گردی ز سر در قصد جانم

373

بگفت این و برفت از هوش آن ماه

بماند از کار او مدهوش آن شاه

374

برخود خواند هرمز را از ایوان

ز بهر کار گل برساخت دیوان

375

بهرمز گفت آخر چارهیی ساز

مگر کاین زن شود با من هم آواز

376

شدم بیمار در تیمار این زن

مرا رایی بزن در کار این زن

377

زنا دانی خرد را خیره کردست

ز گریه چشم روشن تیره کردست

378

بزاری گاه میخوانم بخویشش

بخواری گاه میرانم ز پیشش

379

نه زاری سود میدارد نه خواری

من این دارم تو برگو تا چه داری

380

جوابش داد هرمز خوش جوابی

که گل با دل مگر خوردهست تابی

381

زخشم شاه ازان صفرا براندست

که دروی اندکی سودا نماندست

382

اگر خواهی که بازآید براهی

نپیوندی درو زین پس بماهی

383

مگر لختی دلش آرام گیرد

مزاج گرم او انجام گیرد

384

من اکنون هرچه باید ساخت سازم

وزین خدمت بگردون سرفرازم

385

چنان سازم که تا یک ماه دیگر

نداند جز بر شه راه دیگر

386

ز درد دل سوی درمانش آرم

بپیش شاه در فرمانش آرم

387

نگردم هیچ باز از خدمت تو

که بسیارست حق نعمت تو

388

خوش آمد شاه را گفتار هرمز

بدو داد آنچه نتوان داد هرگز

389

نچندان داد شاه او را زر و سیم

که داده بود کس در هفت اقلیم

390

چو یافت از شاه بسیاری مراعات

شهش گفتا دگر یابی مکافات

391

چنان بر چرخ سازم پایگاهت

که ماه آسمان بوسد کلاهت

392

هنرمند و خموش و پاک رایی

مبارک دستی و نیکو لقایی

393

اگر زر دارم وگر مال دارم

ترا دارم که رویت فال دارم

394

بگفت این و بصد انعام و اعزاز

فرستادش سوی ایوان خودباز

متن شعر کپی شد.