کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بیمار گشتن جهان افروز ...

1

یکی چابک کنیزک داشت کوچک

که حسنا بود نام آن کنیزک

2

ببالا همچو سرو جویباری

بلنجیدن چو کبک کوهساری

3

رخی چون ماه و زلفی همچو عنبر

بری چون شیر و لعلی همچو شکر

4

چو چشم سوزنش کوچک دهانی

بسان رشتهیی او را میانی

5

لبش کرده بدو یاقوت خندان

دهن بند بتان آب دندان

6

دو چشمش ناوک مژگان گرفته

شکار هر مژه صد جان گرفته

7

جهان افروز حسنا را بدو داد

چو خسرو دید او را تن فروداد

8

چوحسنا شد بپیش شه پدیدار

بپیش شاه غنجی کرد بر کار

9

بزد ره بر شهی چون شیر بیشه

بروبه بازی آن عیار پیشه

10

بماند از حسن حسنا شاه خیره

که شد با عکس رویش ماه تیره

11

دل خسرو چنان آن ماه بربود

که سوی خانه برد آن ماه رازود

12

دهان آن شکرلب تنگ میدید

دل از یسکو بصد فرسنگ میدید

13

شه دلداده چون مجنون او شد

ز بس دلدادگی در خون او شد

14

چو حسنا برقع ازگنجی برانداخت

ببوسه شاه شش پنجی درانداخت

15

چو بی صبریش بر دل تاختن کرد

بآخر کار عشرت ساختن کرد

16

چو شه باماه، ماهی همره افگند

ز ماهی ماه مهری بر شه افگند

17

چنان در مهر یکدیگر بماندند

که باهم چون گل و شکر بماندند

18

چو بگذشت از پس این کار ماهی

بر گل رفت خسرو شه پگاهی

19

بددو گفتا اگر شاه آیدت پیش

مرانش از بر وبنشان بر خویش

20

خداعی میکن و زرقی همی باز

لبی پرخنده می دار و همی ساز

21

چو دل خوش کرد از دیدار تو شاه

برون رفتن بباغ از شاه درخواه

22

که تا از باغ شه پنهان بشبگیر

برون آیی تو و آن دایه پیر

23

چنان آسان سوی رومت برم باز

که چون کبک دری میلنجی از ناز

24

نگردد گرد گرد دامن تو

نه مویی کژ کند سر بر تن تو

25

چو افتادیم ما چون مرغ در دام

بفرصت جست باید کام با کام

26

خوش آمد نیک گل را پاسخ شاه

بدو گفت ای سم اسبت رخ ماه

27

جهان افروز را تنها بمگذار

جوانی را در این سودا بمگذار

28

چو میدانی که او دلداده تست

دلش در دام عشق افتاده تست

29

چو میدانم که درد عاشقی چیست

نخواهم هیچ کافر را چنان زیست

30

چه میسازی تو کار این دو عاشق

که کاری مینما ید ناموافق

31

ندانم تا درون با هم چه سازند

مگر چون شمعشان درهم گدازند

32

ترا بی شک نکو نبود ز دو تن

که بر مردی ستم باشد ز دو زن

33

چو دو کدبانو آید در سرایی

نماند در سرا نور و نوایی

34

جوابش داد خسرو کای دل آرام

مرا در آزمایش میکنی رام

35

از آن همچون جهان گیری زبونم

که تا من با جهان افروز چونم

36

مرا تا در جهان امید جانست

جهان افروز بر چشمم گرانست

37

نیارد در جهان بستن جهانی

جهان افروز را بر من زمانی

38

جهان را تیره تر آن روز بینم

که دیدار جهان افروز بینم

39

مرا جان و جهان چون زیر پردهست

جهان افروز انگارم که مردهست

40

منم در کار تو حیران بمانده

ز عشقت در غریبستان بمانده

41

برای تو چنین آواره گشته

گزیده غربت و بیچاره گشته

42

دلی چون سنگ داری ای دل افروز

که برسنگم زنی هر روز هر روز

43

جهان برچشم خسرو باد خاری

اگر بر گل گزیند اختیاری

44

اگر من جز تو کس را دوست دارم

ندارم مغز و پیمان پوست دارم

45

تویی نور دل من ای پریوش

مبادا بی تو هرگز یک دمم خوش

46

چو شکر گلرخ آمد در مراعات

که ای پیش رخت شاه فلک مات

47

دل بدخواه تو پر موج خون باد

وزان یک موج صد دریا فزون باد

48

منم جانی وفای تو گرفته

دلی راه رضای تو گرفته

49

تنی و روی خود سویت نهاده

سری و بر سر کویت نهاده

50

همی تا پای درکوی تو دارم

سر نطاره روی تو دارم

51

منم در عشق رویت با دلی پاک

نهاده پیش رویت روی بر خاک

52

جهان بی روی تو روشن نبینم

وگر بینی توبی من، من نبینم

53

نه زان رویم من بی روی و بی راه

که در رویم شود بی روی تو ماه

54

نه از روی توام روی جداییست

نه با روی تو روی بی وفاییست

55

بجای آرم بهر مویی وفایی

که تا نبود درین روی و ریایی

56

اگر اشکم نکردی این نکویی

مرا هرگز نبودی تازه رویی

57

بصد روی اشک میبارم ز چشمم

که بی روی تو این دارم ز چشمم

58

مرا تا دل درین کوی اوفگندست

سرشکم بخیه بر روی اوفگندست

59

بجز گریه نماندست آرزویم

که در روی تو باید آبرویم

60

چو چشمم دید روی نازنینت

گزیدم از همه روی زمینت

61

بهرمه ماه بر روی تو بینم

همه روی دلم سوی تو بینم

62

نظر گر بفگنم از سوی تو من

نیارم آن نظر بر روی تو من

63

ندیدم ای ز روی من گزیرت

بروی تو نمیبینم نظیرت

64

از آن آوردهام رویم بکارت

که در کارم ز روی چون نگارت

65

اگر روی تو رویاروی یابم

ز روی ماهرویان روی تابم

66

وگر آری برویم صد بلا تو

کجا بینی ز من روی و ریا تو

67

وگر روی آورم در بی وفایی

برویم باز زن درد جدایی

68

وگر پشت آوری بر من بیکبار

در آن اندوه روی آرم بدیوار

69

منم ناشسته روی از خاک کویت

تویی بیغم که صد شادی برویت

70

اگر پای از خطت بیرون نهم من

چو نقطه در میان خون نهم من

71

ز عشق آن دو طوطی شکرخای

بشکل دایره بر سر نهم پای

72

چو سطح سیم آن عارض ببینم

شوم گردی که تا بر وی نشینم

73

چو سطر راست بازم با تو پیوست

چو خطکش میشوم در خط ازان دست

74

قلم در مه کشم پیش تو مه روی

وگرنه چون دواتم کن سیه روی

75

بپیش خط سبز تو قلم وار

بسرآیم بسر گردم چو پرگار

76

منم پیش تو سر بر خط فرمان

زبان با دل چو کاغذ کرده یکسان

77

چو گل گفت این سخن خسرو برون شد

کنون بشنو کزین پس حال چون شد

78

ز بیماری گل چون رفت ماهی

درآمد شاه اصفاهان پگاهی

79

لب گل همچو گل پرخنده میدید

وزان لب جان خود رازنده میدید

80

شکر از خنده گل چون خجل بود

از آن دلتنگ شد کو تنگدل بود

81

سر زلفی چو شست عنبرین داشت

که هر موییش بر جانی کمین داشت

82

رخش در حد خوبی و نکویی

فزون از حد هر خوبی که گویی

83

خرد در شست او سرمست مانده

مهش چون ماهی در شست مانده

84

چو شاه آن ماه سیم اندام را دید

بگرد ماه مشکین دام را دید

85

دلش در دام گلرخ ساخت آرام

که سازد در جهان آرام در دام

86

بگل گفت ای شکر عکس لب تو

ز هر روزیت خوشتر هر شب تو

87

مه و خورشید تاج تارکت باد

چه میگویم که هر دو صدیکت باد

88

اگر وقت آمد ای ماه دلازار

مدار از خویشتن شه را دل افگار

89

اگر زر خواهی و گر سیم خواهی

وگر شاهی هفت اقلیم خواهی

90

همه در پیش تست ای من غلامت

چو من باشم غلامت این تمامت

91

که باشم گر سگ گویت نباشم

چه سگ باشم که هندویت نباشم

92

میان حلقه بیهوش توام من

غلام حلقه در گوش توام من

93

چنان حلقه بگوش و حق شناسم

که گوشم گیر و سرده در نخاسم

94

منم در شیوه و در شیون تو

غلام هندوی چوبک زن تو

95

غلام نیک میجویی چو من جوی

بنامم نیکبخت خویشتن گوی

96

چو میبینی دلم در رشک از تو

لبم خشک و رخم پر اشک ازتو

97

مکن زین بیش با من بیوفایی

که عاجز گشتم از درد جدایی

98

گلش گفت ای وفا دار زمانه

منم از جان ترا یار یگانه

99

دلم گرمست اگر من سرد گویم

مرنج از من که من بس تند خویم

100

تو میدانی که چون دلدادهام من

ز خان و مان برون افتادهام من

101

مبادا در رهت ازگل غباری

که گل در چشم گل گردد چو خاری

102

سپهر تیز رو محمل کشت باد

بکام دل شبانروزی خوشت باد

103

کسی کو سرکشد از چون تو شاهی

ندارد عقل آنکس سر براهی

104

کنون بنهادم از سرسر کشیدن

ترا از لعل گل شکر چشیدن

105

کنون یکبارگی بیماریم رفت

دو چندان زورم آمد زاریم رفت

106

چگویم تا مرا هرمز طبیبست

تنم از تندرست با نصیبست

107

طبیب نیک پی هرمز از انست

که دایم هندوی شاه جهانست

108

اگر هرمز نبودی این طبیبت

نبودی از گل سرکش نصیبت

109

ز اول تا در آن نبضم بدیدست

مرا بسطست و قبضم ناپدیدست

110

مرا هر چاره و درمان که او ساخت

نشاید گفت بدالحق نکو ساخت

111

کنون هر کو فرود آید بیکجای

ز دلتنگی نیارد بود بر پای

112

اگر آبی کند یک جای آرام

بگردد رنگ و طعم او بناکام

113

کنونم دل ازین ایوان گرفتست

که گل را آرزوی آن گرفتست

114

که روزی ده ببینم باغ شه را

وزان پس پیش گیرم زود ره را

115

زمانی بانگ بلبل می نیوشم

زمانی بر سر گل میخروشم

116

خوش آید بانگ بلبل خاصه در باغ

که پرگل شد سپاهان چون پر زاغ

117

ز دلتنگی جهان بر من چنانست

که از تنگی دلم را بیم جانست

118

دلم آتش گرفتست و جگر خون

بهر ساعت غمی دارم دگرگون

119

اگر دستور باشد سوی باغم

تهی گردد ازین سودا دماغم

120

براه آیم اگر بی راهم اکنون

ز شاه این باغ رفتن خواهم اکنون

121

مگر گردد دلم لختی گشاده

وگرنه میروم بیرون پیاده

122

چو باز آیم ندارم هیچ کاری

مگر با شاه بوسی و کناری

123

ولیکن چون نخواهم پای رنجی

بهربوسی نخواهم کم ز گنجی

124

وگر در خورد نیست از تست تقصیر

مخر گر می نخواهی چاشنی گیر

125

از آن پاسخ دل شه شد چنان شاد

که هر دل کو غمی دارد چنان باد

126

نمیدانست شاه آن زرق و تلبیس

که استادست گل شاگردش ابلیس

127

مثال مکر زن، آبیست باریک

که دریایی شود ناگاه تاریک

128

ولیکن در چنین جایی گرفتار

اگر مکری کنی هستی سزاوار

129

شهش گفت ای گل بستان جانم

که پیش تست باغ و بوستانم

130

دریغم ناید از چون تو نگاری

بهشتی تا چه سنجد باغ باری

131

برو تنها اگر تنهات باید

مگر وقتی دگر با مات باید

132

تو تنها رو چو همره می نخواهی

که تو خورشیدی و مه می نخواهی

133

روانه شو سوی آن خلد پرحور

که تنها رو بود خورشید پر نور

134

برو تا زود بازآیی ازین باغ

مگر دل را برون آری ازین داغ

135

برو تنها که تنهایی زیان نیست

چو با ما آب در جویت روان نیست

136

نخفت آن شب دمی درشب افروز

که تا بر روی شب کی دم زند روز

137

خود آن شب گوییا شب ماند بر جای

شدش یک یک ستاره بند بر پای

138

شبی بوداز سیاهی و درازی

چو زلف ماهرویان طرازی

139

منادی گر برامد از زمانه

که روز و شب فرو شد جاودانه

140

چو ره برداشت سوی قیروان ماه

برامد یوسف خورشید از چاه

141

چو خورافگند بر دریا سماری

نشست آن ماه دلبر در عماری

142

کنیزک صد شدند آنگه سواره

باستادند خلقی در نظاره

143

ز هر سو خادم و چاووش میشد

که میزد چوب و از دل هوش میشد

144

چو سوی باغ شد آن سرو آزاد

برامد از گل و از سرو فریاد

145

بزیر سایه طوبی باغش

بهشتی بود گلها چون چراغش

146

بخوبی باغ چون خلد برین بود

دران خلد برین گل حور عین بود

147

سر شاخ درختان سرافراز

قیامت کرده مرغان خوش آواز

148

چمن را آب سویا سوی میرفت

بگرد باغ رویا روی میرفت

149

چو سنگ آب روان را شد ستانه

همی زد آب سیمین شاخ شانه

150

ز جو آب روان برداشت آواز

که من رفتم ولی نایم دگر باز

151

چو ابر از آسمان گریان برامد

همه روی زمین خندان درامد

152

به یک ره برگها زیر و زبر شد

شمرها سر بسر از آب تر شد

153

چو باران تیر در پرتاب انداخت

سپر در آبدان آب انداخت

154

چو از هر تیر بارانی سپر ساخت

زهر آبی هزاران شکل برساخت

155

چو میغ آبزن ازکوه در گشت

بتافت از آفتاب آتشین دشت

156

بتان سیمبر با روی چون ماه

بیفگندند از تن جامه در راه

157

شدند آن نازنینان طرازی

برهنه تن ز بهر آب بازی

158

ازاری در گل سیراب بستند

چو آتش در میان آب جستند

159

عجب آن بود کان چندان دل افروز

بگل خورشید اندودند آن روز

160

گروهی بر درختان میدویدند

گروهی سر بر ایوان میکشیدند

161

گروهی سرسوی شیناب بردند

گروهی سر بزیر آب بردند

162

یکی آب سیه در گوش رفته

یکی بر سر یکی بر دوش رفته

163

ز سرما هر یکی لرزید چون بید

دوان گشته ز سایه سوی خورشید

164

چنان دادی تن آن دلبران تاب

که در چشم آمدی خورشید را آب

165

اگر آنجا فتادی پیر صد سال

شدی حالی جوانی طرفه احوال

166

نشسته بود گلرخ بر کرانی

چو شکر خنده میزد هر زمانی

167

وزانسوی دگر خسرو بدر شد

پزشکی را بر آن سیمبر شد

168

چو گلرخ را در ایوان میندید او

سوی شاه سپاهانی دوید او

169

زمین را بوسه زد در پیش آن صدر

بشه گفت ای برفعت آسمان قدر

170

جهان تا هست فرمانت روان باد

هر آنچت دل چنان خواهد چنان باد

171

برفتم سوی خاتون، او بباغست

جهان از تف تو گویی چون چراغست

172

دلش گرمست و دارد این هوا تفت

بسوی باغ ازین ایوان چرا رفت

173

کنون در باغ اگر باشد دگر راه

پدید آرد همان بیماری ای شاه

174

همان بهتر که امروزش بیاری

بتدریجی شبانگه درعماری

175

مگر بیماریش از سر نگیرد

طبیب از درد او دل برنگیرد

176

شهش گفت ای طبیب عیسی آسا

که کرد آخر کم از روزی تماشا

177

کنون آن نیست گلرخ گر تو بینیش

که با من شد چو شکر، زهر گینیش

178

وفاداری و خوی خوش گرفتست

دلش از مهر من آتش گرفتست

179

سخنهایی که با من گفت امروز

دگر نشنوده بودم زان دل افروز

180

دلش اکنون بسوی من هوا کرد

همه خوی بد و تندی رها کرد

181

بگفت این و یکی خلعت بیاراست

بهرمز داد و هرمز زود برخاست

182

چو روی چرخ زنگاری سیه شد

مه از زیر سیاهی سر بره شد

183

بپیش دایه آمد گل که برخیز

قدم در راه نه چون پیک سر تیز

184

که وقت رفتن ما این زمانست

که نه در ره عسس نه پاسبانست

185

بباید رفت چون شب در شکستست

که پروین نیز در پستی نشستست

186

بگفت این و گشاد آنگه در باغ

شبی بود از سیاهی چون پر زاغ

187

چنان شب، پیش چشم آن دل افروز

نمود از بیخودی روشن تر از روز

188

کسی کو روی دارد سوی یاری

ندارد با شب و با روز کاری

189

همه آن باشدش اندیشه کار

که تا چون زودتر بیند رخ یار

190

خوشا نزدیک یاری ره گزیدن

که میدانی که بتوانیش دیدن

191

چو گل با دایه لختی ره بریدید

بسوی خانه هرمز رسیدند

192

یکی کنجی که خسرو ساخته بود

ز بهر هر دو تن پرداخته بود

193

نهانی هر دو تن در کنج رفتند

ز بیم شاه یک ساعت نخفتند

194

چو مرغ صبحدم بگشاد پر را

ز خواب انگیخت مشتی بیخبر را

195

جهان از چهره خورشید سرکش

بجوش آمد چو دریایی پر آتش

196

زمین در زیر گرد زعفران شد

عروس آسمان در پرنیان شد

197

چو روشن شد زمین را روی، جمله

بتان گشتند از هر سوی، جمله

198

بقصر گلرخ دلبر دویدند

ز گلرخ در هوا گردی ندیدند

199

نه دایه بود در باغ و نه گلرخ

رسانیدند سوی شاه پاسخ

200

که گل با دایه ناپیدا شد از باغ

دل ماشد ز گل چون لاله از داغ

201

نیاسودیم از جستن زمانی

نمییابد کسی زیشان نشانی

202

پری گویی ربودست این دو تن را

کجا آخر توان گفت این سخن را

203

ازان پاسخ دل شه سرنگون شد

ز خون دل لبش پر کفک خون شد

204

نه صبرش ماند نه آرام در دل

شکست آن کام دل ناکام در دل

205

بدیشان گفت آخر حال چون شد

نه مرغی گشت کز ایوان برون شد

206

مگر گل بلبلی شد در هوا رفت

بخوزستان گریخت از دام ما رفت

207

کجا شد دایه گر گل رفت باری

عجب تر زین ندیدم هیچ کاری

208

پری گر ماه را از باغ برداشت

چرا عفریت را بر جای نگذاشت

209

پری گر داشت با ماه آشنایی

چرا آن دیو را نامد رهایی

210

پری گر برد حوری از بهشتی

چکارش بود با دیرینه زشتی

211

نمیدانم که این احوال چونست

مگر در زیر این، مکر و فسونست

212

مرا بفریفت تا در دامم آویخت

بسوی باغ شد وز باغ بگریخت

213

کسی گویی که از راهش ببردست

بشب ناگاه از باغش ببر دست

214

فرو ماندم درین اندیشه عاجز

که با من این که داند کرد هرگز

215

ز درد عشق دلتنگی بسی کرد

سواران را بهر سویی کسی کرد

216

منادی گر منادی کرد ناگاه

که هر کو آگهی دارد ازان ماه

217

نه چندان گنج یابد از خزانه

که بتواند شمرد آن را زمانه

218

درین اندیشه و غم شاه دلسوز

بر خود خواند هرمز را همان روز

219

سراسر حال گل در پیش او گفت

چنان کز گفت او هرمز برآشفت

220

بشه گفتا نگفتم سوی باغش

نباید برد پر سودا دماغش

221

کسی را با دلی پر درد آخر

تماشا چون بود در خورد آخر

222

تماشا را اگر دل شاد نبود

تماشا کردنش جز باد نبود

223

چو دل خوش بود مردم اصل اینست

تماشا کردن هر فصل اینست

224

بگفت این و بشه گفت ای خداوند

ترا زین غم نباید بود در بند

225

که من این کار، آسان بی زجیری

برون آرم چو مویی از خمیری

226

ازین مشکل دل من گشت آگاه

که آن بت را پری بردست از راه

227

مگر آبی بپاشیدست ناخوش

که آب ما پری را هست آتش

228

مگر در آب بادی بوده باشد

که گل را از میان بربوده باشد

229

بجنبانم کنون این حلقه راز

مگر بر دست من این در شود باز

230

وزان پس پیش خورشید جهان تاب

یکی طشت بلورین کرد پر آب

231

کشید آنگه خطی برگرد آن طشت

عزیمت خوان بگرد طشت میگشت

232

گهی در آب روشن میدمیدی

گه از هر سو خطی بر میکشیدی

233

هران حیلت که میدانست هرمز

بجای آورد پیش شاه کربز

234

بدو گفتا بشارت باد شه را

که از باغت پری بردست مه را

235

گل تر را پری همزاد بودست

که آن همزاد او را در ربودست

236

چو با گل خفته بد دایه بیکجا

پری آویختست او را بیک پای

237

کنون آن هر دو در روی زمینند

ولی بر پشته کهسار چینند

238

ز شه چل روز میخواهم امان من

که تا در خانه بنشینم نهان من

239

نشینم در خط و خوانم عزیمت

کنم از خانه دیوان را هزیمت

240

بسوزم عودتر در خانه بسیار

پری را سر بخط آرم بیکبار

241

بجای آرم هران افسون که دانم

عزیمتهای گوناگون بخوانم

242

ولی از شاه آن خواهم که داند

که چل روزم بپیش خود نخواند

243

کسی را نیز نفرستد بر من

که بر من بسته خواهد شد در من

244

هرانگاهی که این چل روز بگذشت

یقین دانم که شه را سوز بگذشت

245

بپیش شاه بنمایم هنر را

برون آرم ز چین آن سیمبر را

246

چو شد بر دست من اینکار کرده

براه آید دل تیمار خورده

247

ولیکن چون من استادی نمودم

دل شه را بسی شادی نمودم

248

باستادیم گنجی زر بخواهم

بشاگردانه صد گوهر بخواهم

249

شهش گفتا چو کردی کار من راست

ز من بخشیدن آید از تو درخواست

250

دریغم نبود از تو هرچه خواهی

وگر از من بخواهی پادشاهی

251

چو شه گفت آن سخن هرمز بدر رفت

سوی قصر جهان افروز شد تفت

252

جهان افروز چون دیدار او دید

دل خود تا بجان دربار اودید

253

نه روی آنکه با او راز گوید

نه برگ آنکه رمزی باز گوید

254

نه صبر خامشی نه طاقت درد

لبی خشک و دلی گرم و دمی سرد

255

جهان افروز را خسرو چنین گفت

که ای نادیده بر روی زمین جفت

256

شهنشه را چنین کاری فتادست

که از گل در رهش خاری فتادست

257

کنون آگاه باش ای عالم افروز

که من رفتم ز خدمت تا چهل روز

258

بکنج خانه بنشینم نهانی

مگر زان گمشده یابم نشانی

259

جهان افروز از او حیران فرو ماند

چو باران اشک از مژگان فرو راند

260

برامد همچو نیلی چهره او

ازان غم خواست رفتن زهره او

261

نشسته بود هرمز بر سر پای

که تا چون زودتر برخیزد از جای

262

چو آن سرگشته سر بر پای دیدش

نه تن بر ره نه دل بر جای دیدش

263

بهرمز گفت اینت آشفته کاری

ندیدم چون تو هرگز بیقراری

264

مگر گرد رهی کاشفته باشی

که تا بنشسته باشی رفته باشی

265

بشمعی مانی از تیزی و مستی

که کس رویت نبیند چون نشستی

266

قرارت نیست یک دم در بر من

مگر پر کژدم آمد بستر من

267

مرا بر شکل مردمخوار دانی

که گرد من نگردی تا توانی

268

کنون چون بر زمینت نیست آرام

تپیده گشتهیی چون مرغ در دام

269

بروتدبیر کار شاه کن زود

ز گلرخ شاه را آگاه کن زود

270

مه نو را بسی روز ای دل افروز

توان دید و تو رفتی تا چهل روز

271

بگفت این و هزاران دانه اشک

فرو بارید همچون ابر از رشک

272

دل خسرو بسوخت اما بناکام

برون آمد زپیش آن دلارام

273

بسوی خانه آمد باز حالی

سرای خویش کرد از رخت خالی

274

بیاران گفت خوردم بی گمان زهر

بزودی رفت میباید ازین شهر

275

سه مرد و چار زن هفتیم جمله

هم امشب در نهان رفتیم جمله

276

مرا این دختر زنگی بلاییست

ولیک او از غم من در وفاییست

277

نه کشتن واجبست او را نه بردن

نه با او زیستن ممکن نه مردن

278

دگر زن هست حسنای دل افروز

که گوید ترک او کن، جز بدآموز

279

دگر زن دایه، دیگر نیز گلرخ

ز مردان خسرو و فیروز و فرخ

280

بگفت این و ستور آورد در راه

فشاند از پشت ماهی گرد بر ماه

281

ستوری بود در رفتن چو بادی

که در رفتن فلک را مهره دادی

282

بیک روز و بیک شب شست فرسنگ

بپیمودند صحرا را بشبرنگ

283

بسی بیراهه از هر سوی رفتند

همه هم پشت از صد روی رفتند

284

فرس راندند تا ده روز بگذشت

فتادند از میان کوه در دشت

285

پدید آمد دران صحرا یکی دز

که در دوری آن شد وهم عاجز

286

یکی دز بود هم بالای افلاک

بپهنا بیشتر از عرصه خاک

287

تو گفتی چرخ را پشتیونی بود

که اختر گرداو چون روزنی بود

288

چنان بامش بسودی روی افلاک

که کردی آسمان را روی بر خاک

289

چنان برجش ز بار چرخ خم داشت

که گفتی چرخ پشتش در شکم داشت

290

غراره بود بر دیوار بالا

نشسته دیدبان بر چرخ والا

291

بیاران گفت خسرو کاین زمان زود

ببندید از برای خون میان زود

292

که این دز جای دزدان پلیدست

ندیدم هرگز اما این پدیدست

293

چو پیدا گشت خسرو از بیابان

فغان برداشت از بالا نگهبان

294

چو بشنود این سخن خسرو ز بالا

یکی خر پشته دید او سخت والا

295

چو مردان پیش خر پشته باستاد

زنان را بر سر بالا فرستاد

296

چو یک دم بود دز را در گشادند

سواری بیست روی از دز نهادند

297

بیک ره همچو شیران بر دمیدند

بپیش آن جوانمردان رسیدند

298

شه و فیروز و فرخ هر سه از تیر

سه کس در یک زمان کردند زنجیر

299

چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتند

دگردزدان پریشان حلقه گشتند

300

گرفتند آن سه تن را در میانه

شدند آن هر سه سرور چون نشانه

301

شه هرمز چو شیر باشکوهی

بکردار کمر بربسته کوهی

302

بجوش آمد بکف در ذوالفقاری

چوآتش تیز، لیکن آبداری

303

چنان برهم زد ایشان را بیکبار

گزو گشتند سرگردان فلک وار

304

چو بعضی رافگندو بست لختی

باستاد او بران ره چون درختی

305

که تا هر کاید از دزدان دگر بار

شود تیغ جگر رنگش جگرخوار

306

چو دزدان مردی هرمز بدیدند

ز بیمش چون زنان دم میدمیدند

307

دو یارش از نبرد و زور و کینش

عجب ماندند و کردند آفرینش

308

که گر این حرب تو رستم بدیدی

پی رخشت بسرهنگی دویدی

309

تراگر بنده بودی جای آن هست

که هستت در هنرهای جهان دست

310

ز یک یک موی تو صد صد نشانی

توان دادن که تو صاحبقرانی

311

نبودند آن دو سرور هیچ آگاه

که گردون فعل خود بنمود ناگاه

312

سه مرد دزد بر بالا دویدند

زنان را بر سر بالا بدیدند

313

بدیشان قصد آن کردند ناگاه

که سوی قلعهشان آرند از راه

314

پس آنگه دختر زنگی برون جست

درآمد پیش، سنگی چند در دست

315

بدزدان داد روی و سنگ ها ریخت

چو زخم تیر دید از بیم بگریخت

316

یکی تیری زدندش بر جگر گاه

که پیکانش برآمد از کمرگاه

317

ز تیری چون کمان قدش دو تاشد

دمش بگسست و جان ازوی جدا شد

318

بجان دادن ز دل برداشت آواز

که ای هرمز بیا تا بینمت باز

319

ببین آخر که داد من جهان داد

بگفت این و بدیدش روی و جان داد

320

جهان بوالعجب را کار اینست

درخت عاشقی را بار اینست

321

ببین کان عاشق مسکین چه غم خورد

که تاتیری بآخر بر شکم خورد

322

ترش میجست تا در زندگانیش

بتلخی جان برآمد در جوانیش

323

چو جان بستد سپهر جان ستانش

جهان برهاند از کار جهانش

324

چو لختی کرد از هر سو تک و تاز

ز خاک آمد بسوی خاک شد باز

325

چو دختر کشته آمد دایه برجست

امان خواست و میان خاک بنشست

326

چو دزدان چهره آن دایه دیدند

ز نیکوییش بی سرمایه دیدند

327

بریدند آن زمان حلقش بزاری

بیفگندند در خاکش بخواری

328

بهم گفتند رستند این زمان سخت

چه میکردند اینجا این دو بدبخت

329

جوان و پیرزن هستند بس زشت

که این یک همچو برفست آن چو انگشت

330

ز خوبی این دو زن را هست بهری

که تحفه بردشان باید بشهری

331

میان خاک و خون آن دایه پیر

بسر میگشت باگیسوی چون شیر

332

چو لختی در میان خون بسر گشت

بران سرگشته حالی حال برگشت

333

فراوان رنج در کار جهان برد

بآخر باز در دست جهان مرد

334

چه بخشد چرخ مردم را از آغاز

که در انجام نستاند ازو باز

335

دلا در عالمی دل می چه بندی

که تا صد ره نگریی زو نخندی

336

چه بندی دل درین زندان فانی

که دل در ره نبندد کاروانی

337

چو شمع زندگانی زود میرست

ترا به زین جهانی ناگزیرست

338

حیاتی کان بیکدم باز بستهست

کسی کان دم ندارد باز رستهست

339

چه خواهی کرد در عالم حیاتی

که آن را نیست یک ساعت ثباتی

340

چه آویزی تو در چیزی که ناکام

ز دست تو بخواهد برد ایام

341

چو مردی نه زنت ماند نه فرزند

دراید هفتهیی را بندت از بند

342

نه سیمت ماند و نه باغ و گلشن

نه تن ماند نه دل نه چشم روشن

343

چو بستانند از تو هر چه داری

بدشت حشر آرندت بخواری

344

بدشت حشر چون آیی بدانی

که چون بر باد دادی زندگانی

345

منه دل بر جهان ناوفادار

که نه تختش بماند با تو نه دار

346

چو میدانی کزین زندان فانی

بعمر خود ندیدی شادمانی

347

ترا پس حاصلی زین تیره بنگاه

بجز حسرت چه خواهد بود همراه

348

گرت امروز گردون مینوازد

مشو ایمن که او با کس نسازد

349

که گردون همچو زالی کوژپشتست

بسی شوی و بسی فرزند کشتست

350

نخواهد کردن از کشتن کناره

چه صد ساله بود چه شیرخواره

351

چه ماتم چه عروسی غم ندارد

که او زین کرم خاکی کم ندارد

متن شعر کپی شد.