کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۸۱۵ - شهر پر شد لولیان عقل دزد...

1

شهر پر شد لولیان عقل دزد

هم بدزدد هم بخواهد دستمزد

2

هر که بتواند نگه دارد خرد

من نتانستم مرا باری ببرد

3

گرد من می گشت یک لولی پریر

همچنینم برد کلی کرد و مرد

4

کرد لولی دست خود در خون من

خون من در دست آن لولی فسرد

5

تا که می شد خون من انگوروار

سال ها انگور دل را می فشرد

6

کرد دیدم کو کند دزدی ولیک

کرد ما را بین که او دزدید کرد

7

کی گمان دارد که او دزدی کند

خاصه شه صوفی شد آمد مو سترد

8

دزد خونی بین که هر کس را که کشت

خضر و الیاسی شد و هرگز نمرد

9

رخت برد و بخت داد آنگه چه بخت

سیم برد و دامن پرزر شمرد

10

دردها و دردها را صاف کرد

پیش او آرید هر جا هست درد

11

این جهان چشمست و او چون مردمک

تنگ می آید جهان زین مرد خرد

12

باز رشک حق دهانم قفل کرد

شد کلید و قفل را جایی سپرد

متن شعر کپی شد.