کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در نموداری اعیان و خورشید جان فرماید

1

جنیدا آفتاب جان عیان بین

در آن خورشید کل عین عیان بین

2

عیان بین یار در جانت حقیقت

دگر بشناس او را در طریقت

3

اگر سیر طریقت کرد خواهی

دگر میل شریعت کرد خواهی

4

همه سیرت یکی ذاتست بنگر

عیان در عین ذراتست بنگر

5

درین ره جمله از یکی است پیدا

ز یکی بنگر اینجا شور و غوغا

6

ز یکی بین همه نقش عجایب

نموده در بحار دل غرائب

7

ز یکی بین همه دیدار کرده

خود اندر جملگی دیدار کرده

8

یکی جامست در خورشید اینجا

چو بشناسی شوی جاوید اینجا

9

یکی خورشید و چندین طینت آنست

نظر میکن که اینجا در شبانست

10

یکی شمع است و چندان نیک بنگر

درین آیینه مر آیینه بنگر

11

هزاران نقش گوناگون برانگیخت

دگر از یکدگر پیوند بگسیخت

12

ز هم بگسیخت چندین نقش موزون

دگر ز آن نقش عین آورد بیرون

13

نمود قدرت خود مینماید

عیان قوت خود میفزاید

14

ز حکمش یفعل الله است دیدی

دلت زین راز آگاهست دیدی

15

اگر نقدی تو داری اندرین راه

مر آن نقدت بده در حضرت شاه

16

اگر نقد تو اینجا قلب آید

عیان قوت خود میفزاید

17

اگر نقد تو اینجا قلب آید

جراحتها ترا در قلب آید

18

جنیدا نقد را از نسیه بشناس

بگو اسرار و از هر دیو مهراس

19

چو نقدت حاصل است امروز اینجا

شدستی بیشکی پیروز اینجا

20

نمود عشق داری در حقیقت

حقیقت داری از عین شریعت

21

درون خویش نقد خود نظر کن

ازین نقدت وجود خود خبر کن

22

چه دانی تا چه نقدی داری ای دوست

نگر تا ضایعش نگذاری ای دوست

23

جمال جان جان در جان عیان است

ولی از چشم نامحرم نهان است

24

جمال جان جان اینجاست بنگر

درون دل ببین پیداست بنگر

25

جمال جان جان بسیار جویند

وی اندر جملگی با یار جویند

26

درون جملگی گمگشته دلدار

به هر قطره چو قلزم گشته بیدار

27

همه در بحر غرقابند بنگر

عجب از پای تا فرقند یکسر

28

همه جویای او در جمله پیکر

زبان جمله او را بین و بگذر

29

ز دیدارش در این آینه بنگر

ز جودش تو از این آیینه برخور

30

در این آیینه می بر خوردراینجا

که خورتابان شوی از خوردراینجا

31

در این آیینه شیخا یار بینی

ولی درلیس فی الدیار بینی

32

درین آیینه میبنگر فنایت

درین آئینه هم بنگر بقایت

33

در این آیینه پیدا گشت جانان

حقیقت بیصفت خورشید تابان

34

در آن آیینه این آیینه بنگر

درون دل به بین پیداست یکسر

35

هر آیینه در این آیینه بار است

نمود صورت او صد هزاراست

36

ندارد مثل همتائی مجویش

بجز توحید در اینجا مگویش

37

ندارد مثل و مانندی ندارد

حقیقت یار و پیوندی ندارد

38

ز خود بر خود شده عاشق در اینجا

گهی صادق گهی فاسق دراینجا

39

ندارد مثل خود معبود ذاتست

نموداری ز ذاتش در صفاتست

40

همه شرع است شیخ از دید توحید

نمیگنجد در این اسرار تقلید

41

نه تقلید است این اعیان ذاتست

صفات او فزون از هر صفاتست

42

بصورت لیک در معنی همه نور

دو اینجا یافت شیخ و گشت مشهور

43

یکی ذاتست در جمله نمودار

ولی منصور بین اندر سردار

44

همه مرد رهند و ره ندانند

ره خود را بسوی شه ندانند

45

همه در غفلتاند و عین تقلید

دگر در وحشتند و دید نادید

46

دگر قومی که در توحید مانند

درین آیینه دید دید مانند

47

درین اسرار بشتابند با ما

به هر نوعی که بشناسند ما را

48

غم ما میخورند اینجا حقیقت

سپرده جملگی راه شریعت

49

به امیدی که میدارند طاعت

بیا پیوسته از بهر سعادت

50

کشیده هجر اندر عشق اینجا

فتاده در میان شور و غوغا

51

بلاکش تاز جانشان دوستداریم

در ایشان مغز جان در پوست داریم

52

بلاکش قرب جانان میبیابد

مر آن خورشید رخشان میبیابد

53

بلاکش قربت اسرار بیند

بلاکش دیده بیدار بیند

54

بلابینان عشق اندر غم و درد

بمانده اندر اینجا رویها زرد

55

بلا و قرب با منصور دادند

در اسرار بروی برگشادند

56

اگر مرد رهی مگریز از دار

گرت خود میکشند اندر سردار

57

بدست جان جان کشتن بسی به

حقیقت این ز دید ناکسی به

58

که بشناسد جمال یار اینجا

روا دارد وبال یار اینجا

59

مر اینها جمله نازاده درین راه

چو طفلانند نادان در بر شاه

60

چه فرق از آدمی تا عین حیوان

کسی باید که خورده آب حیوان

61

در این ظلمات، خضر رهروانم

بسوی آب حیوان راه دانم

62

در این ظلمات خضرم راه برده

ره خود را بسوی شاه برده

63

مرا چون آب حیوانست در جان

چه غم دارم درین زندان غولان

64

چو دنیا سجن مومن گفت احمد

حقیقت هست منصور و موید

65

از این زندان بیرون رفت خواهد

میان خاک در خون خفته خواهد

66

درون خاک منزلگاه یار است

ز من بشنو که این سر درچه کار است

67

درون خاک جان عاشقان است

در اینجا گه لقای جاودان است

68

درون خاک آمد جوهر یار

درون خاک شد هم ناپدیدار

69

درون خاک جای انبیایست

حقیقت هم مکان اولیایست

70

درون خاک بسیار است اسرار

که میداند بجز دانای دادار

71

درون خاک در خود بنگر ای شیخ

ز دید دوست اینجا برخورای شیخ

72

ترا رجعت بآخر در سوی خاک

بود زین شیب تانه طشت افلاک

73

درون خاک خلوتگاه عشق است

حقیقت مسکن و ماوای عشق است

74

تو تا با او رسی بسیار راهست

ولیکن در درون دیدار شاه است

75

تو تا با او رسی در محو فی الله

بباید کردنت در خود بسی راه

76

تو این دم در دم نقاش بینی

در آنگاهی که کل اوباش بینی

77

همه در سیر هستی بت پرستند

حقیقت بت پرست و خود پرستند

78

اگر مرد رهی ره کن درونت

که دل کرده در اینجا رهنمونت

79

ز دل پرس آنچه پرسی شیخ هشیار

که در دل حاضر است اینجای دلدار

80

دمی بیدل مباش و دل همی بین

ز دل مقصود خود حاصل همی بین

81

ز دل مقصود حاصل گردد اینجا

ز دل مر خویش واصل گردد اینجا

82

بدل واصل شو و دیدار او بین

حقیقت جملگی اسرار او بین

83

همه اسرارها در دل عیانست

ولی از غافل و منکر نهانست

84

گهی اسرار دل بیند در آنجا

که جز از عشق نگزیند در اینجا

85

بجز عشق اندر اینجا هیچ مگزین

زسر عشق خود معشوق میبین

86

ز سر عشق او دانای او شو

ز نور ذات او بینای او شو

87

درت از عشق بگشاید حقیقت

نماید باز جان در دید دیدت

88

ز عشق اینجا تو بر خورشیخ عالم

که عشق آمدت غمخور شیخ عالم

89

تو میخور غم دمادم از وصالش

امیدی دار و مگریز از وبالش

90

دمادم عاشقان را دل کند خون

دگرشان مینماید بیچه و چون

91

همه با یار در اندوه و ماتم

دگر شادی رسیده گشته خرم

92

همه با یار اینجا آشنایند

ولی مانند اسب بادپایند

93

کسی را نیست زهره اندرین سر

که یابد نیز بهره اندر این سر

94

کسی را نیست تاب اصل اینجا

که بنمایدش ناگاه اصل اینجا

95

کسی را نیست تاب هجر محنت

کز آن محنت بیابد عشق حرمت

96

کسی را نیست تاب وصل بیشک

که تا یابد نمود خویش بیشک

97

کسی را نیست تاب وصل دلدار

بماندستند دل مجروح وافکار

98

حقیقت شیخ بازاری چنین است

تماشاگاه مرد راه بین است

99

عجب شوری گرفته گرد عالم

نماید راز در شورم دمادم

100

ز حیرت خون دلها سوخت اینجا

که باید دیدهها بر دوخت اینجا

101

دل عاشق در اینجا کرده بریان

نباشد هیچکس را زهره آن

102

که تا آهی زند از درد دلدار

کسی باشد که باشد مرد دلدار

103

اگر دردی ترا اینجاست بنگر

از آن درمان تو پیداست بنگر

104

اگرداری تو درد دل در اینجا

بدرمانی رسی ای واصل اینجا

105

چو شیخ از عشق جانان شیخ کامل

شوی ناگاهی اندر درد واصل

106

اگر میبگذری از عشق خامی

بنزدیک امینان پس تمامی

107

اگر میبگذری از عشق اینجا

درون دل کجا بینی مصفا

108

اگر میبگذری از عشق بیچون

تو مانی دایما در خاک و در خون

109

ببوی عشق دایم باش زنده

حقیقت باش هم سلطان و بنده

110

بسی وصف است اندر عشق عشاق

کسی باید که باشد درجهان طاق

111

رموز عشق از من باز داند

ز سر عشق آنگه راز داند

112

رموز عشق اینجانیست بازی

بسوزی اندروگر شاهبازی

113

رموز عشق بشناس و یکی شو

حقیقت عین جان بیشکی شو

114

رموز عشق اینجا دان و بشتاب

بسوی جزو و کل دلدار دریاب

115

رموز عشق بشناس و یکی بین

درون خویش را تو پیش بین بین

116

درون تست تیر و چرخ وانجم

حقیقت چرخ وانجم اندرو گم

117

حقیقت قوت روح و روانست

درون تست پیر رهروانست

118

درون تست تیر چرخ دریاب

حقیقت اصل او در وصل دریاب

119

ز پیرخویش شو ای پیر آگاه

که پیر تست بیشک صاحب راه

120

اگرداری تودرد دل در اینجا

بیابی صاحب دردی در اینجا

121

ز پیر خود حقیقت شرع بسپر

ز نور شرع در دنیا تو برخور

122

ترا با پیرت اینجا آشنائیست

که پیرت بیشکی عین خدائیست

123

بشرعست این بیان از دید منصور

که پیر عشق شد توحید منصور

124

یقین منصور از پیر است بردار

ز دید پیر خود اینجا خبردار

125

چه بازی میکند این پیر عاشق

گهی فاسق گهی در کعبه صادق

126

نداند سر پیر عشق جز من

ازو شد بر من این اسرار روشن

127

ازو شد روشن اینجا جان منصور

یکی شد ظاهر و پنهان منصور

128

همه پیر است اینجا پیر ما بین

دمادم شیخ این تدبیر ما بین

129

که العبد یدبر مرتضا گفت

درون مرتضی بیشک خدا گفت

130

که العبد یدبر نیست تدبیر

حقیقت مر خدا را هست تقدیر

131

چگونه این نباشد آنچه خواهد

کند تقدیر و آن هرگز نشاید

132

قلم راند ونوشت و مینماید

دمادم عشق اینجا میفزاید

133

هر آن تقدیر کو سازد بباشد

اگر خواهد کشد خواهد نوازد

134

کسی را نیست زهره آنچه او کرد

که گوید چونکه او جمله نکو کرد

135

نکو کرده نکو خواهد حقیقت

یقین ای شیخ دین بهر شریعت

136

ز من بشنو که این شرعست بیچون

یکی باش و مشو اینجا دگرگون

137

صفات خود منزه دار اینجا

که تا باشی تو برخوردار اینجا

138

صفات خود ز آلایش بپرهیز

بنور عشق ذات خود برآمیز

139

درونت با برون جز ذات منگر

خدا را بین و تو در ذات منگر

140

درونت با برون منگر بجز دوست

یقین میدان که سر تا پای تو اوست

141

درونت با برون دیدار ذات است

از آن مر نحن اقرب در صفات است

142

ز نحن اقربت میگویم این سر

که تا دیدار خود یابی بظاهر

143

ز نحن اقرب ار میگویم اسرار

ز نوعی دیگرت شیخا خبردار

144

ز نحن اقرب اینجا مینگر شاه

اگر هستی ز سر عشق آگاه

145

خدا با تست نزدیک ار بدانی

تو اوئی او تو در اینجا نهانی

146

خدا با تست نزدیک ار ببینی

توئی ای شیخ اگر صاحب یقینی

147

خدا پیوسته با تست و تو با او

حقیقت اوست اندرگفت و درگو

148

خدا با تست شیخ آگاه میباش

چو من در جزو و کل تو شاه میباش

149

سرا پایت همه اوست ار بدانی

که گفتارم چه توحید است و خوانی

150

سرا پایت بجز او نیست اینجا

ابی شک ذات او یکیست اینجا

151

سرا پایت بجز جانان ندارد

دل و جان تو دیدن آن ندارد

152

چرا کاینجا بصورت بازماندی

از آن از دید دیدش بازماندی

153

اگر هستی چو من اینجا خبردار

حقیقت این بود اینجا خبردار

154

ز سر تا پای تو چه مغز و چه پوست

یقین در عالم توحید کل اوست

155

ز چشم دل یقین بنگر عیان او

حقیقت جمله کون و مکان او

156

ز چشم دل یقین بین ذات اینجا

جهان و جمله ذرات اینجا

157

بچشم دل یقین بین آنچه پیداست

تو اوئی و تو اندر شور وغوغاست

158

ز چشم دل نظر کن دید جانان

تو اوئی این بود توحید جانان

159

ز چشم دل بسی دیدند رویش

بمردند آنگهی در آرزویش

160

ز چشم دل اگر سالک حقیقت

رباید گوی روحانی حقیقت

161

شود کانجا جمال بینشانست

از آن عاشق در اینجا مست آنست

162

کمال سالک اینجا گاه اینست

که خود او بیند این عین الیقین است

163

کمال سالک اینجا جان فشانی است

پس آنگه دیدن راز نهانی است

164

نهان شو شیخ تا پیدا نمائی

دوئی بگذار تا یکتا نمائی

165

نهان شو شیخ پیدا گرد در دین

چو من در عشق رسوا گرددر دین

166

نهان شو شیخ تا وصلت نمائیم

من اندر لاهمه وصلت نمائیم

167

نهان شو شیخ بیرون آی از دل

که تا جزء تو گردد در عیان کل

168

نهان شو شیخ بیرون آی از تن

که تا گردد ترا توحید روشن

169

نهان شو شیخ بیرون آی از جان

که وصل یار خود یابی تو اعیان

170

نهان شو شیخ تا در بینشانی

همه اسرار منصورت بدانی

171

نهان شو شیخ تا گردی به کل ذات

حقیقت ذات گردد جمله ذرات

172

نهان شو شیخ اندر جزو و کل تو

که تا آیی برون از عین دل تو

173

نهان شو شیخ اندر اصل بنگر

توئی اصل حقیقت وصل بنگر

174

نهان شو شیخ اندر عالم عشق

مزن دم هیچ شیخا همدم عشق

175

دم عشق ازل زن همچو ماتو

حقیقت چون شوی از خود فنا تو

176

دم عشق ازل زن همچو منصور

یکی بین و یکی دان شیخ مشهور

177

دم از عشق ازل زن همچو مردان

ز دید خود گذر از دید جانان

178

دم عشق ازل زن بر سر دار

اگر مرد رهی ای شیخ دیندار

179

دمی در عشق آید آنست دیدار

تو آن دم شو بجان و دل خریدار

180

دمی کز عشق آمد زندگانیست

در آن دم جملگی راز نهانیست

181

دمی کز عشق آید در وجودت

از آن دم کن نظر دیدار بودت

182

سخن کز عشق آید آن یقین است

که بیشک ذات رب العالمین است

183

دمی کز عشق آمد هست آن ذات

کند مر محو اینجا جمله ذرات

184

دمی کز عشق آمد مغز جانست

در آن دم جمله اسرار نهانست

185

دم از این زن که منصور است این دم

در این دم زد در اینجا اودمادم

186

چه به زیندم که سالک اندرین راه

شود دمدم ز بود خویش آگاه

187

چه به زیندم که جانان بازیابی

از این دم این دم آنجا بازیابی

188

چه به زیندم که اینجا در زنی باز

وز آن دم بازبین انجام و آغاز

189

از این دم به چه باشد تا بیابی

که بود خویشتن یکتا بیابی

190

ندیدم شیخ چیزی بهتر از عشق

نباشد هیچ چیزی برتر از عشق

191

ندیدم به ز عشق اینجا حقیقت

که در عشق است پیدا دید دیدت

192

ز عشق اینجا شناسا شو چو منصور

ز پنهانی تو پیدا شو چو منصور

193

حقیقت شیخ واصل شو درین سر

که میگردانمت اسرار ظاهر

194

ز نور عشق اینجا بود خودبین

درونت بنگر و معبود خودبین

195

بنور عشق آنجا یاب جانان

درون خویش پنهان یاب جانان

196

بنور عشق ظاهر هرچه بینی

همه او بین اگر صاحب یقینی

197

بنور عشق اینجا آفرینش

همه گردان نگر در عین بینش

198

بنور عشق در خود سیر کن باز

درون خود به بین ما را سرافراز

199

همه در تو عیان و تو نه بینی

تو از عالم جهان بنگر چه بینی

200

تو معبودی بصورت آمدی پوست

حقیقت کن نظر درکسوت دوست

201

بعشق این راز اینجاگه کنی فاش

اگر یک ره بیابی دید نقاش

202

بعشق این سر توانی یافت اینجا

وگرنه باش در نایافت اینجا

203

بعشق اینجا نظر در خویشتن کن

یکی بین بود جانان بی سر و بن

204

همه از عشق میگویند اینجا

همه در عشق میپویند اینجا

205

بعشق خویش آوردت پدیدار

تو از اوئی و او از تو پدیدار

206

چگویم سر عشق لایزالی

که در وصلی چو با او در وصالی

207

چگویم سر عشق اینجا ز تحقیق

مگر بنمایدت اینجا ز توفیق

208

کمال عشق بیشک عشق داند

بجز منصور سر او نداند

209

اگر از عشق بوئی یافتی تو

درون جزو و کل بشتافتی تو

210

اگر در عشق واصل گردی ای شیخ

همی اندر دو عالم فردی ای شیخ

211

نداند سر عشق اینجای خودبین

کجاهرگز بداند مرد بدبین

212

هر آنکو شد ز سر عشق آگاه

نه بیند هیچ اینجا جز رخ شاه

213

اگر آگه شوی در عشق اینجا

بمانی تا ابد در جمله یکتا

214

اگر آگه شوی از عشق بیشک

نماید جزو و کل نزدیک تو یک

215

اگر آگه شوی از دیدن شاه

تو باشی عشق و معشوق اندرین راه

216

اگر آگه شوی از نور عشقش

زیان یابی در اینجا بود عشقش

217

ز بود عشق اینجا بینشانم

بجز دیدار عشق اینجا ندانم

218

ز بود عشق اینجا باز بینم

جمال شاه یکتا باز بینم

219

ز بود عشق واصل گشتم از یار

دگر از عشق او من گشتهام یار

220

ز بود عشق اینجا ذات دیدم

عیان در جمله ذرات دیدم

221

ز بود عشق اینجا دم ز دستم

چسود اکنون که بیرون شد ز دستم

222

سر رشته دمادم باز بینم

همی انجام و هم آغاز بینم

223

بجز دیدار عشق اینجا چه چیز است

که بیشک عشق دیدار عزیز است

224

حقیقت عشق اسرار است جانان

کسی کو یافت دیدار است جانان

225

دمی در عشق شو گر عاشقی تو

بجز جانان مبین گر صادقی تو

226

دمی در عشق شو تا در فنایت

نماید در یکی عین بقایت

227

دمی در عشق شو تا آنچه جوئی

تو خود بینی که اندر گفت و گوئی

228

ز سر عشق واصل گرد در یار

که پیداگرددت اسرار بسیار

229

تو میبین او ولیکن خود مبین تو

اگر خواهی یقین عین الیقین تو

230

ز عشق اینجا به بین عین الیقینست

حقیقت اولین و آخرینست

231

همه عشق است و اندر تو نهانست

ز عشقت ظاهر صورت عیانست

232

همه عشق است در صورت پدیدار

ولیکن عشق باشد ناپدیدار

233

همه عشق است عشق اندر تمامت

کند هر لحظه صد شور و قیامت

234

همه عشق است اگردانی در اینجا

حقیقت سر ربانی در اینجا

235

ز عشق آمد پدیدار آنکسی کو

همه بیند ز ذات عشق نیکو

236

خبر از عشق یاب و آشنا شو

بنور عشق گم گرد و خدا شو

237

کسی کز سر عشق است آمده راه

همه شاهش همی بیند همه شاه

238

همان بهتر که یابی بهره از عشق

که منصور است کلی زهره ازعشق

239

حقیقت تا دل و زهره نباشد

ترا از عشق کل بهره نباشد

240

دلی پر زهره میباید در اینجا

که بگشاید مراورا در دراینجا

241

شب و روزی در اینجاگاه جویان

بسر در راه عشق افتاده پویان

242

شب و روزی عجب در ره فتاده

گهی درگور و گه درچه فتاده

243

شب و روزی تو در این منزل برد

که تا یابد شعاعی جانت از درد

244

کجا یابی دوا اینجا تو از یار

که بیهوده همی گوئی تو بسیار

245

کجا یابی دوای درد جانان

که در این ره نه تو مرد جانان

246

کجا یابی دوا چون اندرین راه

نه از سر او موئی تو آگاه

247

کجا یابی دوا ای غافل اینجا

که تا بیشک نگردی واصل اینجا

248

اگر واصل شوی اینجا دوایت

نماید دوست اندر جان لقایت

249

همه درد تو در اینجا ز قلب است

حقیقت آنکت اینجا نقد قلب است

250

همه درد تو اینجا هست صورت

نمیبینی دمی اینجا ضرورت

251

همه درد تو از جانست اینجا

وگرنه یار اعیانست اینجا

252

عجایب مانده چون حلقه بر در

که بگشاید ترا این حلقه در؟

253

تو خود بگشای در اینجا در خویش

حقیقت پرده را بردار از پیش

254

تو خود بگشای در تا یار بینی

درون شو تا حقیقت یار بینی

255

تو خود بگشای در تا اتصالت

شود پیدا و هم عین وصالت

256

تو خود بگشای در گر کاردانی

که وصلت حاصلست اندر معانی

257

تو خود بگشای در ای سالک راه

از آن پس تا نگردی هالک راه

258

تو خود بگشای در این دم که هستی

چرا پیوسته اینجا گاه مستی

259

تو خود بگشای در اینجا که در خود

درون شو تا بهبینی رهبر خود

260

تو خود بگشای در تا در عیانت

شود پیدا همه راز نهانت

261

تو خود بگشا اگر چه در گشاد است

که بیشک بستگی آخر گشاد است

262

چو بگشادی در خود درحقیقت

روی در اندرون دید دیدت

263

چو بگشائی حقیقت بینی اینجا

نمود خویشتن در جمله پیدا

264

درون جان جانت یار خودبین

حقیقت بیشکی دلدار خودبین

265

ترا کی عاشقی خوانم درین راه

کزین معنی نگردی هیچ آگاه

266

ترا کی عاشقی خوانم درین سر

که اینجا می نه بینی یار ظاهر

267

ترا کی عاشقی خوانند مردان

که اینجا گه نیابی ذات جانان

268

ترا کی عاشقی خوانم ز دیدار

که از صورت نگردی ناپدیدار

269

توئی اینجا حقیقت تا بدانی

همه اسرار و انوار معانی

متن شعر کپی شد.