کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در اشاره بکتب و تالیفات خود فرماید

1

به اول سه کتب تقریر کردم

به آخر یک از آن تحریر کردم

2

جواهر نامه با مختار نامه

بشرح القلب من رهبر بخانه

3

ترا معراج نامه پیش حق خواند

جواهر نامه ات خود این سبق خواند

4

ترا مختار نامه چون بهشت است

بشرح القلب معنا چون کنشت است

5

ز بعد این کتب خوان سه کتب را

که تا گردد وجودت خود مصفا

6

بوصلت نامه دان وصل معانی

ز بلبل نامه ما وا نمانی

7

زهیلاجم جهان در لرزش آمد

فلک از قدرتش در گردش آمد

8

کتب بسیار دارم گر بخوانی

ازو دنیا و عقبی را بدانی

9

ازو ناجی شوی و سالک آیی

براه دیگران خودهالک آیی

10

بدان کین مظهرم جان کتبها است

درو اسرار دین حق هویداست

11

بیا در جان من مقصود جان بین

بعین عین خود عین العیان بین

12

بیا بین آنچه مقصود اله است

که او ملک وملایک را پناه است

13

بیا بین نور حق رادر معانی

که نور اوست نور جاودانی

14

بیا بین نور او را در وجودت

بشکرانه بکن او را سجودت

15

چو آدم نور حق را پیش خود دید

ورا بود آن چنان روزی دو صد عید

16

به عدل او را اشارت خود همو کرد

که ای باب همه مردان توئی فرد

17

بکن عدل ارز ما خواهی دگر بار

وگرنه پیش ما نبود ترا بار

18

بکن عدل ار محب مصطفائی

غلام و چاکر آل عبائی

19

بکن عدل ارز حکمت با نصیبی

که علم و عدل باشد خود حسیبی

20

بکن عدل و امین شو در جهان تو

که تا باشی سعادت جاودان تو

21

بکن عدل و کرم با خلق آفاق

که تا باشی میان صالحان طاق

22

بکن عدل و کرم گر میتوانی

که این ماند بدنیا جاودانی

23

بکن عدل و کرم ای نقد آدم

که تا باشی میان حاتمان یم

24

بکن عدل و کرم تا نام یابی

میان عاشقان آرام یابی

25

بکن عدل و کرم گر تاج خواهی

ز شاهان جهان اخراج خواهی

26

بکن عدل و کرم در ملک دنیا

که تا باشد ترا عقبی مهیا

27

بکن عدل و کرم تا راه یابی

بزیر جبه ات صد ماه یابی

28

بکن عدل و کرم تا جان دهندت

بوقت مرگ خود ایمان دهندت

29

بکن عدل و کرم ای فخر ایام

اگر داری تو بر این قصر ما کام

30

بکن عدل وکرم گر ملک خواهی

که این باشد نشان پادشاهی

31

بکن عدل و کرم گر میتوانی

کتاب ظلم را دیگر نخوانی

32

بکن عدل و کرم کین فخر دین است

نشان اولیآء ملک دین است

33

بکن عدل و کرم تا شاد گردی

ز دوزخ بیشکی آزاد گردی

34

بکن عدل و کرم تا زنده باشی

میان اولیآ فرخنده باشی

35

بکن عدل و کرم ای جان درویش

که خورشید است قرص خوان درویش

36

بکن عدل و کرم ورنه زبون شو

درون دوزخ تابان نگون شو

37

بکن عدل و کرم ورنه خرابی

درون آتش سوزان کبابی

38

بکن عدل و کرم ورنه بمردی

ز دنیا حسرت واندوه بردی

39

بکن عدل و کرم ورنه اسیری

بغل و بند در زندان بمیری

40

بکن عدل و کرم ورنه فتادی

تو برخود این در محنت گشادی

41

بتو هرچند گویم از معانی

تو این را بشنوی افسانه خوانی

42

معانیهای عالم جمع کردم

ز دستش باده عرفان بخوردم

43

شدم مست و ببحرش راه بردم

ز جسم هستی خود جمله مردم

44

ز علم دوست گشتم حی موجود

هم او بوده مرا از علم مقصود

45

ز بحر علم در آرم بخروار

کنم در راه جانان جمله ایثار

46

ز بحر علم دارم صد کتب من

در آن بنهاده ام اسرار لب من

47

ز بحر علم دارم جامه ها پر

برو بستان تو از الفاظ من در

48

تو آن در را نگهدار و رهی شو

بکوی راستان همچون شهی شو

49

ز بحر علم دارد جان من جوش

ولی علم صور کردم فراموش

50

ز علم انبیا خواندم سبقها

ز شرح اولیا دارم ورقها

51

کتابی را که از ایمان نویسم

ز علم معنی قرآن نویسم

52

کتابی را که با جانان قرین است

ز گفتار نبی المرسلین است

53

کتابی را که من از آن نویسم

بود بحر و دگر را چون نویسم

54

کمال علم او دانستن جان

ولی در ذات انسانست پنهان

55

چو انسان نیستی علمت نباشد

میان مردمان حلمت نباشد

56

چو آن سان نیستی تو سر ندانی

توسر خویش را از برندانی

57

هر آنکس را که دنیا خویش باشد

ورا زقوم دوزخ پیش باشد

58

هر آنکس را که دنیا همنشین است

ورا شیطان ملعون در کمین است

59

هر آنکس را که دنیا یار دانست

ز خود عقبی همه بیزار دانست

60

هر آنکس را که دنیا رهنمونست

بتحقیق و یقین خود بس زبونست

61

هر آنکس را که دنیا برده از راه

نباشد از خدای خویش آگاه

62

هر آنکس کو زدنیا کام ور شد

به آخر او ز دین حق بدر شد

63

هر آنکس کو ز دنیا شاد کام است

مقام آخرت بروی حرام است

64

هر آنکس را که دنیا برقع افکند

ورا کرد او بزیر پرده در بند

65

هر آنکس را که دنیا خود مقامست

ورا در عالم قدسی نه کام است

66

هر آنکس را که دنیا برگزیده است

فلک را زیر گردش خود خمیده است

67

هر آنکس را که دنیا برکشیده است

فلک او را بزیر پنجه دیده است

68

هر آنکس را که دنیا پیشوا شد

محمد با علی از وی جدا شد

69

هر آنکس را که دنیا دام باشد

شیاطین جملگی بر بام باشد

70

هر آنکس را که دنیا ذکر باشد

ز ذکر جنتش کی فکر باشد

71

هر آنکس را که دنیا درنگین است

ورا صد دشمن بد در کمین است

72

هر آنکس را که دنیا چون شکر شد

ورا تیغ چو زهرش در جگر شد

73

هر آنکس را که دنیا خود حیاتست

به آخر اصل حال او ممات است

74

هر آنکس را که دنیا آرزو شد

سیه رو گشت و حال او چو مو شد

75

هر آنکس را که دنیا شد زبون شد

چو عیسی بر فلک بر گو که چون شد

76

برو تو حب دنیا را چو مردان

برون کن از دل و خود را مرنجان

77

برو تو حب دنیا بی ثمر دان

تو اصل دانش و دین چون قمر دان

78

برو با یار گو اسرار رازم

برویش باب معنی کن تو بازم

79

هر آنکو دین ندارد مرد ما نیست

میان عاشقان و با صفا نیست

80

برو ای یار دینم را وطن کن

پس آنکه با کتبهایم سخن کن

81

برو ای یار با عطار بنشین

که تا یابی بوقت مرگ تلقین

82

چو تلقین یافتی اندر بهشتی

وگرنه دین و ایمانت بهشتی

83

ترا عطار از اسرارگوید

نه با نفس و هوایت یار گوید

84

ترا ازمعنی قرآن دهد پند

برو خود را بقرآن کن تو پیوند

85

که تا محکم شود ایمان و دینت

شود جمله نهانیها یقینت

86

تو دانستی یقین تو یار ما باش

درون جبه اسرار ما باش

87

برو با اهل معنی خلوتی کن

ز جام اهل معنی شربتی کن

88

برو ای یار پیش یار درویش

که او باشد ترا پیوند و هم خویش

89

برو ای یار سالک را دعا کن

تو این دنیای دون را خود رها کن

90

برو ای یار خاک آن قدم شو

پش آنکه سرفراز و محترم شو

91

برو ای یار با او همنشین باش

بجور بردباری چون زمین باش

92

برو ای یار با او همقرین شو

پس آنگه باملایک همنشین شو

93

اگر تا نی بیائی اندرین راه

ترا مظهر کند از حال آگاه

94

اگر در منزل او راه یابی

بهر دو کون بیشک جاه یابی

95

اگردانا دهد جاهت بشاهی

بگیری این فلک با ماه و ماهی

96

اگر دانا ترا افکند از پای

سرت رفت و نیابی هیچ جا جای

97

برو تو دانش دانا زبر کن

ز دانشهای نادان تو حذر کن

98

ز دانشهای نادان در چه افتی

چه خوک تیر خورده در ره افتی

99

ز دانشهای نادان کرده ره گم

نخوردی یک دمی از آب زمزم

100

ترا چون آب زمزم نیست در جان

وصال کعبه کی یابی چو مردان

101

ز کعبه یافتم مقصود کعبه

از آنم مشتری گشته چو زهره

102

مرا با شاه کعبه حالها شد

که نی از درد من در ناله ها شد

103

زهرجا نعره ها آمد زصخره

که رو چون بیت مقدس گیر بهره

104

در آن بهره تو مقصودی طلب کن

ز مقصودم تو محبوبی طلب کن

105

در آن مطلوب محبوبم هویداست

ز سر تا پای او انوار پیداست

106

مرا با اوست بیعت در معانی

تو این اسرار معنی را چه دانی

107

مرا با اوست این دنیا و دینم

ظهور او شده عین الیقینم

108

مرا ازاوست این جانی که بینی

ترا کفر است با او همنشینی

109

اگر شخصی بگوید دین من اوست

به خونش میدهی فتوی که نیکوست

110

ترا از بهر کشتن نافریدند

ز بهر وصل کردن آفریدند

111

تو بشناس آنکه او باب الجنانست

بشهرستان احمد چون جنان است

112

تو بشناس آنکه او ما را یقین گفت

یقین از گفت شاه المرسلین گفت

113

تو بشناس آنکه او سر معالیست

درون نی ز غیر او چه خالیست

114

که بود آنکه محمد گفت جانش

بحال نزع بوسید اودهانش

115

به آن بوسه باو اسرارها گفت

دگر او را سر و سردارها گفت

116

هم او سردار باشد اولیآ را

هم او دیدار باشد انبیآ را

117

اگر خواهی بدانی پیشوایت

بگویم تا بدانی مقتدایت

118

امیرالمومنین حیدر ولیم

محمد فخر آدم شد نبیم

119

امیرالمومنین اسم وی آمد

ز بهر دیگران این خود کی آمد

120

امیرالمومنین باشد امامم

که مهر اوست وابسته بجانم

121

امیرالمومنین نور خدایست

دگر او نطق و نفس مصطفایست

122

امیرالمومنین روح روانم

بمعنی نطق گشته در زبانم

123

امیرالمومنین میدان که شاه است

مرا در کل آفتها پناه است

124

امیرالمومنین درویش آمد

درین عالم ز جمله پیش آمد

125

امیرالمومنین دانای سرها

امیرالمومنین از جان هویدا

126

امیرالمومنین شد اسم اعظم

امیرالمومنین باشد مکرم

127

امیرالمومنین در هر زمانی

امیرالمومنین در هر مکانی

128

امیرالمومنین شاه ولایت

امیرالمومنین جاه ولایت

129

امیرالمومنین راه و طریقست

امیرالمومنین بحر عمیقست

130

امیرالمومنین شمشیر بران

امیرالمومنین خود شیر غران

131

امیرالمومنین چون ماه تابان

امیرالمومنین آن اصل قرآن

132

امیرالمومنین قهار آمد

امیرالمومنین جبار آمد

133

امیرالمومنین در حکم محکم

امیرالمومنین با روح همدم

134

امیرالمومنین را تو چه دانی

که بغضش رامیان جان نشانی

135

ز بغضش راه دوزخ پیش گیری

ز حبش درولای او نمیری

136

تراگر دین و ایمان پابجای است

ترا حبش ز حق در دین عطایست

137

در این عالم بسی من راه دیدم

همه این راهرا در چاه دیدم

138

بغیر راه او کآن راه حق است

دگرها جمله مکروهات فسق است

139

تو اندر وقف راهی ساختستی

که ازدرس معانی باز رستی

140

برو در مدرسه تو علم حق خوان

مده تغییر در معنی قرآن

141

بقرآن وقف ترکان کی حلالست

ترا این خدمت و منصب وبالست

142

به پیشم حیله شرعی میاور

به پیش من نباشد حیله باور

143

ترا از بهر دانش آوریدند

ز بهر بینشت خود پروریدند

144

ترا انسان کامل نام کردند

میان سالکانت جام کردند

145

پس آنگه ریختند در وی شرابی

که انسان و ملک خوردند آبی

146

همه از جرعه اش مدهوش و مستند

همه از جوی بیراهی بجستند

147

همه هستند و سر مستند و هشیار

در این دنیای دون و دون گرفتار

148

برون آ از گرفتاری این چرخ

که تا گردی چو معروفی در آن کرخ

149

ز کرخ دل برون آی و تو جان بین

تو معروف حقیقی بیگمان بین

150

مرا خود آرزوی لامکانست

که آجا سر ما اوحی عیانست

151

جهان خود پر ز انوارتجلی است

ولیکن دیده تو مثل اعمی است

152

ترا انوار جانان نیست روشن

از آن افتادی اندر چاه بیژن

153

چو افتادی بدان چه کی برآئی

درون آتش هجران درآئی

154

برون آ خانه را روشن کن از نور

رفیقی اندرو بنشان به از حور

155

که تا از راه بد آرد براهت

بمعنی باشد او پشت و پناهت

156

ترا باشد رفیق نیک ایمان

باین عالم تو باشی چون سلیمان

157

بیا تا ما و تو اسرار گوئیم

میان خانه و بازار گوئیم

158

به اسرارت نمایم راه توفیق

بکن این قول حقانی تو تصدیق

159

اگر این قول را خوانی بتکرار

به او واصل شوی درعین دیدار

160

بیا و علم حقانی زبر کن

تو انسان را ز علم حق خبر کن

161

برو تو علم عاشق گیر در دین

که تا گردی چو منصور خدابین

162

برو تو واقف اسرار من باش

درون کلبه عطار من باش

163

که تا بینی که سرمستان کیانند

میان دیده بینا عیانند

164

هرآنکس کو از این جرعه چشیده است

دو عالم را مثال ذره دیده است

165

ملایک با همه انسان عالم

طفیل مصطفا اند بلکه آدم

166

محمد هست محبوب خداوند

هم او بوده است مطلوب خداوند

167

هم او باشد به این اسرار محرم

هم او باشد به یاران یار همدم

168

تو یار یار را نشناختستی

از آن ایمان و دین در باختستی

169

تو یار یار محبوب محمد

بدان تا گردی از معنی موید

170

تو بشناس آنکه او اسرار دیده است

میان اولیآ دیدار دیده است

171

تو بشناس آنکه او را حق ولی خواند

محمد بعد خویشش خود وصی خواند

172

تو بشناس آنکه مقصود جنان است

معین و رهبر این کاروان شد

173

تو بشناس آنکه او دانای راز است

تو بشناس آنکه او بینای راز است

174

تو بشناس آنکه او در عین دید است

همه گلهای معنی او بچیده است

175

توبشناس آنکه او دید الهست

هم او مولای خود را عذر خواه است

176

ترا حیله است ورد جان و تلقین

از آن گندیده گشتی همچو سرگین

177

مرا با حال پاکان کار باشد

که در پاکی همه انوار باشد

178

مرا با اهل معنی ذوق باشد

که از عشقش درونم شوق باشد

179

مرا با اهل عرفان رازهایست

که از دردش درونم ناله هایست

180

مرا جز اهل وحدت گفتگونیست

که گفت دیگرانم همچو بونیست

181

مرا از بحر عشقش یکدوجو نیست

که پیشم بحر نادان چون سبو نیست

182

مرا هر دو جهان بر مثل موئیست

به آتش سوزمش این دم که هوئیست

183

مرا از دست نادان خون شده دل

بنادان گفتن اسرار مشکل

184

مرا کاری دگر در پیش راه است

که عالم بر دو چشم من سیاه است

185

مقید مانده ام در دست اطفال

یکان وقتی بدرد آید مرا حال

186

مرا از درد ایشان درد زاید

زمانه دایمم انگشت خاید

187

خداوندا بحق جود و فضلت

بحق رحمت و احسان و بذلت

188

بحق جمله محبوبان درگاه

بحق جمله مطلوبان درگاه

189

بحق اولیا و انبیایت

بحق اصفیا و اتقیایت

190

بحق جمله قرآن و کلامت

به بیداری که داری در قیامت

191

بحق جمله کروبیانت

به فضل جمله روحانیانت

192

بحق آتش شوق محبان

بحق حالت ذوق محبان

193

بحق آن یتیم زار و بیمار

بحق آن اسیران نگونسار

194

بحق عاشقان مست اسرار

بحق عارفان سینه افکار

195

بحق جام وصل واصلانت

بحق ذکر و اوراد مهانت

196

بحق آن شهیدان کفن تر

بحق آن یتیم دیده بردر

197

بحق آن شجاع سر فدایت

بحق آنکه دادیش از عطایت

198

بحق آنکه چون منصور مست است

بحق آنکه او مست الست است

199

بحق آدم و نوح و سلیمان

بحق شیث با موسی عمران

200

بحق خضر و با الیاس و یعقوب

بحق ارمیا با هود وایوب

201

بحق دانیال ادریس و یحیی

به اسمعیل و اسحق و به عیسی

202

بحق یونس ابراهیم امجد

بصدق آن شعیب پاک و اسعد

203

بحق اولیاء ما تقدم

بحق انبیاء دیده پرنم

204

بحق مصطفی و آل یسین

بحق مرتضی آن نور تلقین

205

بحق جمله فرزندان پاکش

بحق عابدان خاک راهش

206

بحق پیروان آل حیدر

بحق جانشینان مطهر

207

بحق شیعه شبیر و شبر

بآب دیده عابد بشب تر

208

بحق باقر آن دریای رحمت

بحق صادق آن نور حقیقت

209

بحق کاظم آن بحر تحمل

بحق آن رضا کان توکل

210

بحق آن تقی چون باب معصوم

بحق آن نقی کشته مظلوم

211

بحق عسکری آن تاج ایمان

بحق مهدی آن هادی ایمان

212

بحق بوذر و سلمان و قنبر

بحق یاسر و عمار و اشتر

213

بحق بصری ومالک به دینار

بحق آن محمد واسع کار

214

بحق آن حبیب اعجمیم

بحق خالد مکی ولیم

215

بحق عتبه با شیخ فضیلم

بحق رابع سلطان کمیلم

216

بحق شاه ابراهیم ادهم

به بشر حافی آن شیخ مکرم

217

بحق شیخ آن ذوالنون مصری

به بازید و شقیق آن شیخ بلخی

218

بحق عبد آن شیخ مبارک

بحق آنکه بگرفت او سه تارک

219

بحق داود طائی و حارث

بحق احمد حرب و بوارث

220

بحق عبدسهل معروف و اعلم

به سماک و بدارا و به اسلم

221

بحق پیر رضی الدین لالا

به حاتم اصم آن نور والا

222

بحق سری و آن فتح موصل

به شیخ احمد آن عباد فاضل

223

بحق بوتراب و خضرویه

به یحیی معاذ آن پیر خرقه

224

بحق شه شجاع و مجد بغداد

به یوسف بن حسن با شیخ حداد

225

بحق شیخ دین منصور عماد

بحمدون قصار آن بحر اسرار

226

بحق مرد حق احمد عاصم

به شیخ ما جنید آن مست قائم

227

بحق عمرو و آن عثمان مکی

به خراز و ابوسفیان ثوری

228

بحق آن محمد بحر رویم

به ابراهیم رقی با عطایم

229

بحق یوسف و اسباط و یعقوب

بسمنون محب و شیخ ایوب

230

بحق شیخ بوشنجی و وراق

بحق مرتعش آن شیخ دقاق

231

بحق فضل دین با شیخ مغرب

بحق حمزه طوسی و مهلب

232

بحق شیخ علی مرحبانی

بحق احمد مسروق فانی

233

بحق شیخ عبدالله روعد

بحق شیخ مرشد کوست سرمد

234

بحق پیر ذخار کبیرم

که او بوده بدین عالم منیرم

235

بحق شاه سرمستان آفاق

که نامش مستطر بوده به نه طاق

236

بحق شیخ محمد حریری

که او را بوده انفاس کبیری

237

بحق شیخ دشت خاورانی

که او را بوده حکم کامرانی

238

بحق نالش عطار مسکین

بحق رهروان راه این دین

239

بحق کعبه و بطحا و زمزم

بحق سجده گاه باب آدم

240

که اهل علم را ده تو صفائی

و یا بر سرنهش تاج وفائی

241

ویا رحمی بده یارب ورا تو

که تا سازد دل درویش نیکو

242

دگر اهل معانی را حضوری

بده تا طاعتش باشد چو نوری

243

دگر دست عدو کوتاه گردان

بدرویشی و فقرم شاه گردان

244

چو درویشی و فقرم شد مسلم

زنم در کاینات الله اعلم

245

دگر اهل و عیال و خیل وخالم

تو شان جمعیتی ده در وصالم

246

دگر این بنده را کنج حضوری

خداوندا بده یا خود صبوری

247

دگر از خلق دوری ذوق دارم

ازین دوری بخود بس شوق دارم

248

وگر از خلق دارم من نفوری

ندارم من بایشان دست زوری

249

وگر من ازگنه بسیاردارم

ولیکن عفو تو من یار دارم

متن شعر کپی شد.