کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در ثنای احدیت و فنای بشریت فرماید

1

زهی عطار کز سر الهی

نمودی عین دید پادشاهی

2

زهی گستاخ بر اسرار معنی

تو خواهی دید حق اظهار معنی

3

عیان واصلانی در جهان تو

که بنمودی چنین سر نهان تو

4

بمعنی برتر از هر دو جهانی

که گفتی فاش اسرار نهانی

5

بحکمت لوح گردان مینگاری

که تو حکمت ز نون الحکم داری

6

بحکمت راز جانان داری اینجا

ز دید دوست برخورداری اینجا

7

چو این جوهر ترا دادند اول

چو زر کن مشکلات جمله را حل

8

ترا دادند معنی تا بدانی

جواهرهای معنی برفشانی

9

تو داری گنج و ملک پادشاهی

که ذرات جهان را نیکخواهی

10

از این شیوه سخن هرگز که دیدست

حقیقت چون تو هرگز کس ندیدست

11

نمانده عقل اندر عشق جانان

بیکباره شدی در دوست پنهان

12

نمانده عقل اندر عشق دلدار

خودی خود ترا کرده نمودار

13

نمانده عقل پنهانی تو در دوست

حقیقت مغز شد در حق ترا پوست

14

نمانده عقل تا عاشق شدستی

بای عشق را لایق شدستی

15

نمانده عقل تا عشاق عالم

زنندت سیر معنیها دمادم

16

نمانده عقل تا در عین عشاق

نمائی دمدمه در کل آفاق

17

نمانده عقل و راه کل سپردی

تو گوئی معنی از آفاق بردی

18

نمانده عقل سالک در وصولی

از آن نزدیک ذات حق قبولی

19

نمانده عقل و عشق آمد پدیدار

بچشم تو نه در ماند نه دیوار

20

نمانده عقل و عشقت رهنمون شد

از آن جان و دلت دریای خون شد

21

نمانده عقل و عشقت راز برگفت

تمامت گوهر اسرار را سفت

22

نمانده عقل و عشق آمد پدیدار

که تا آویزدت یکباره از دار

23

نمانده عقل وعشقت لامکان شد

وجودت برتر از هر دو جهان شد

24

نمانده عقل و عشق آوازه انداخت

ترا چون شمع سوز عشق بگداخت

25

نمانده عقل و عشقت کرد واصل

از آن اسرار کل شد جمله حاصل

26

نمانده عقل و عشق اندر صفاتت

عیان بنمود اینجا سر ذاتت

27

نمانده عقل تا در لافتادی

در اسرا کلی برگشادی

28

نمانده عقل عشق و نور قدسی

ولی در مانده این دیر شدستی

29

نمانده عقل دیرت شد خرابی

سزد کز خویش بی این دیریابی

30

نمانده عقل جوهر فاش کردی

میان سالکان خود فاش کردی

31

نمانده عقل اسرار جهانی

درون جسم و جان گنج نهائی

32

نمانده عقل تو راز دو کونی

از آن اندر یکی بر لون لونی

33

نمانده عقل برگو آنچه آید

که حق میگویدت حق مینماید

34

نمانده عقل من گفتارت آمد

یقین ذات در دیدارت آمد

35

نمانده عقل حق در گفت و گویست

فلک بهر تو سرگردان چو گویست

36

نمانده عقل حق در جانت آمد

ز پیدائی خود پنهانت آمد

37

نمانده عقل هم ار عشق مکدر

کی بی عشقت نبینی حق سراسر

38

نمانده عقل جانانست جانت

ازو بشنو همه شرح و بینانت

39

نمانده عقل توحیدت یکی شد

همه عین یکیات بیشکی شد

40

یکی دیدی ز یکی آمدستی

در اینجا واصل عهد الستی

41

یکی دیدی ز یکی در وجودی

نبودی تا نبودی زانکه بودی

42

یکی دیدی از آن در یک نمودی

که اندر آتش معنی چو عودی

43

یکی دیدی تو چه ذات و صفاتش

صفاتش کوی کاعیانست و ذاتش

44

یکی دیدی از آن صاحب راز

که خواهی گشت هم انجام و آغاز

45

یکی دیدی در اول هم در آخر

نگه میدار هم اسرار ظاهر

46

یکی دیدی در اینجا صورت یار

رهاکردی ز دید خویش پندار

47

یکی دیدی تو صورت در معانی

از آن از بحر معنی در چکانی

48

یکی دیدی ز معنی جسم و جانت

از آن شد راز سبحانی عیانت

49

یکی دیدی تو اندر دیده خویش

از آن برداشتی آن پرده از پیش

50

یکی هستی و در یکی یکی تو

مثال قطره در قلزمی تو

51

یکی دیدی دراین بحر الهی

نمود جوهر ذاتت کماهی

52

از آن این جوهر توحید دیدی

که در معنی و صورت ناپدیدی

53

توئی آن جوهر بحر هدایت

که کس اینجا نمیداند نهایت

54

توئی آن جوهر کان حقیقت

که بنمودی عیان جان حقیقت

55

توئی آن جوهر اسرار یزدان

که جوهر فاش خواهی کرد زین کان

56

توئی آن جوهر اسرار معنی

که کردی این همه اظهار معنی

57

توئی آن جوهر دریای ذاتی

که جوهرپاش اعیان صفاتی

58

ز اسرار الستت هست جوهر

از آن تو هستی اندر عین گوهر

59

توداری جوهر بازار معنی

گهرپاشی کن از اسرار معنی

60

زهی کاین بیت هر یک جوهریاند

ز یک دریا و هر یک گوهریاند

61

اگر گویی ثنای خویش بسیار

نیاید هیچ بر دکان خریدار

62

کم خود گیر و خود کم کن درین راه

که جز خودی نداری هیچ همراه

63

نداری هیچ همراهی جز اسرار

که او دارد حقیقت دیدن یار

64

نداری هیچ اندر دهر فانی

بجز گلزار اسرار و معانی

65

نداری هیچ در هر دو جهان تو

بجز یکی خدا عین العیان تو

66

نداری هیچ جز دیدار الله

از آن دم میزنی از صبغهالله

67

نداری هیچ بر جان جای داری

ترا شاید که او را پای داری

68

نماندی هیچ در دنیا فلاهیچ

رهاکن این طلسم پیچ بر پیچ

69

چو دیدی گنج ذاتت در یکی حق

ز حق گوی و هم از حق جوی مطلق

70

تو گنجی لیک در بند طلسمی

تو جانی لیک در زندان جسمی

71

طلسم و بند بر نجات نشکن

نمود جوهر ذرات بشکن

72

طلسم چرخ گردان پاره پاره

که تاریکی ترا باشد نظاره

73

چرا در درد صورت مبتلائی

چو تو صورت فکندی کل خدائی

74

ترا صورت نخواهد بود همراه

ز معنی خدا میباش آگاه

75

ترا صورت بکاری مینیاید

خدا دیدارت اندر جان نماید

76

چو صورت بشکنی بیشک حقی تو

دوئی شد محو و کلی خود حقی تو

77

بلائی را کشیدی هم ز صورت

از آن پیوسته بودی در کدورت

78

بلای دل کشیدی در سرانجام

بیک ره در فکندی ننگ با نام

79

بلای دل کشیدی تو درین راه

که از حال اوفتادی در بن چاه

80

بلای دل کشیدستی و دیدی

از آن این لحظه در دیدار دیدی

81

بلای دل کشیدی در جهان تو

از آن دیدی همه راز نهان تو

82

بلای عشق اینجا دل کشیدی

از آن رو این همه گفت و شنیدی

83

بلای عشق در دل راه دارد

از آن کین دل نظر در شاه دارد

84

بلای عشق در جان و دل آمد

که دل با جان در این عین کل آمد

85

بلای عشق داند سالک پیر

که اینجا درنگنجد هیچ تدبیر

86

بلای عشق داند آنکه چون من

بشب نالان بود تا روز روشن

87

بلای عشق اول دید آدم

من از وی بیشتر دیدم در این دم

88

بلای عشق جانان در فغان است

از آن کاینجا نمود قیل وقال است

89

ولی تا این بلا در لاعیانست

بلاشک گشت راحت را نهانست

90

طریق عشق جانان بی بلا نیست

توهم لاشوکه در حق هست لانیست

91

طریق عشق جانان لطف باشد

که جز مر لطف او چیزی نباشد

92

طریق عشق خلوت خوی کن راز

اگر مردی ز صورت جوی کن باز

93

طریق عشق آنکس یافت چون من

که او را عین گلشن گشت گلخن

94

طریق عشق آنکس باز داند

که نی آغاز و نی انجام داند

95

طریق عشق جز یکی نداند

یکی را در یکی حیران بماند

96

طریق عشق من بردم حقیقت

که بسپردم بحق راه شریعت

97

طریق عشق آن باشد ترا آن

که اینجا تو نبینی غیر جانان

98

طریق عشق اینجا باز بین باز

همه در تست خود را باز بین باز

99

طریق عشق در جانست دیدار

برافکن صورت و جانت به دیدار

100

برافکن صورت و معراج دریاب

ترا بر سر حقیقت تاج دریاب

101

برافکن صورت و معراج خود بین

همه ذرات جان محتاج خود بین

102

برافکن صورت و معراج یار است

ز دید جان نظر کن آشکار است

103

اگر معراج جان جانان نماید

همه در پیش تو یکسان نماید

104

اگر معراج خود در جان ببینی

رخ معشوقهات اعیان ببینی

105

اگر معراج اینجاگه ندیدی

میان اهل معنی ناپدیدی

106

اگر معراج اینجا رخ نماید

ترا از بود صورت در رباید

107

اگر معراج اینجاگاه بنمود

ترا پیدا نماید در عیان بود

108

رهی ناکرده چون تیری در آماج

کجاهرگز نیابی دید معراج

109

رهی ناکرده هرگز چه گویم

که تا اسرار معراجت بگویم

110

رهی ناکرده مانند احمد

که تا بر قدر خود گردی موید

111

رهی ناکرده مانند او تو

که تا گردی بقدر خود نکو تو

112

رهی ناکرده در سدره جان

که تا بینی حقیقت روی جانان

113

رهی ناکرده در اسرار مطلق

که تا بینی تو جان جاودان حق

114

رهی ناکرده در جوهر جان

که تا بینی تو جان جاودان حق

115

رهی ناکرده اینجایگه چه جوئی

چرا بیهوده اندر گفت و گوئی

116

رهی ناکرده اندر صفاتت

که بنمائی حقیقت عین ذاتت

117

رهی ناکرده تا بازدانی

که سر این جهان و آن جهانی

118

رهی ناکرده مانند مردان

از آن سرگشته چون چرخ گردان

119

رهی ناکرده چون سالکان ساز

که تا یابی نمودت جمله سرباز

120

رهی ناکرده چون کاروان تو

بکن راه و بمنزل خود رسان تو

121

رهی کن تا بمنزل در رسی باز

که تا یابی نمود خویشتن باز

122

رهی کن تا خوش و فارغ نشینی

که این دم در گمان نه در یقینی

123

چو مردان راه کن باشد که یک روز

ز عین واصلان گردی تو پیروز

124

چو مردان راه کن ای ره ندیده

در این دنیا دل آگه ندیده

125

چو مردان راه کن از چه برون آی

بمعنی و بصورت ذوفنون آی

126

چو مردان راه کن در جسم و جان تو

که میبینی نمود تن عیان تو

127

چو مردان راه کن در جوهر جان

که تا بینی حقیقت سر سبحان

128

چو مردان راه کن دریاب آخر

از این دریا دمی دریاب آخر

129

چو مردان راه کن دریاب زین بحر

که چیزی نیست در دنیا بجز زهر

130

چو مردان راه کن بگذر ز کونین

در اینجا او نمیگنجد زمانین

131

برون شو زین جهان با آن جهان تو

دمی منگر زمین را با زمان تو

132

برون شو زین جهان و آنجهان بین

یکی ز آیات حق عین العیان بین

133

برون شو زین جهان و جای دیوان

بجائی کان نباشد غیر جانان

134

برون شو زین سر اگر مرد راهی

که تا یابی حقیقت عین شاهی

135

برون شو زین سرا و آن سرا بین

دمی در جان دلت خلوتسرا بین

136

چو معراج تو در جانست خود بین

که تا تلخی شود پیش تو شیرین

137

بقدر خود بیابی آنچه یابی

همی ترسم که جز خود را نیابی

138

حقیقت جسم و جان اینجا نماند

از آن کین نقش در دریا نماند

139

چو در نزدیک جانان میروی تو

سزد گر در جهان جان شوی تو

140

مبین خود تا ترا زیبد ز اسرار

نظر اندازدت بر جان و دل یار

141

چو جانت در نظر جانان نیابد

دل و جان هر دو سوی او شتابد

142

چو جانت سوی او یابد پناهی

نماند هیچ جز حق هیچ راهی

143

نماند هیچ جز دیدار جانان

نبینی هیچ جز انوار جانان

144

نماند هیچ جز دیدار یکسر

چگویم تا ترا آیدت باور

145

نماند هیچ در دریای فانی

ز عقل صورت و فهم و معانی

146

نماند هیچ جز در ذات الله

کجا ذاتی نمودت قل هو الله

147

چو قطره غرق دریا شد چه باشد

وجود قطره جز دریا نباشد

148

چو قطره غرق دریا شد حقیقت

بدان این سر تو در عین شریعت

149

شود در گر بماند در صدف باز

وگرنه عین دریا باشد از راز

150

ایا دریا ندیده چند گوئی

که در دریا فتاده چون سبوئی

151

سبو چون افتد اندر عین دریا

کند از آب دریا بانگ و غوغا

152

نیابد بانگ و فریادش بسی هم

که تا پنهان شود در بحر در دم

153

رود با عین دریا در زمانی

میان آب و گل گیرد مکانی

154

ترا با این چنین گفتار حاصل

که یک دم مینگشی دوست واصل

155

اگر دریای لاهوتی بیابی

سوی آن بحر ناسوتی شتابی

156

اگر تو غرقه هم مائی بدریا

سر تختت کجا باشد ثریا

157

وگر در تو بماند بحر غرقه

یکی بینی تو این هفتاد فرقه

158

شود بحرت در این دل ناپدیدار

بیابی جوهر و هم در شهوار

159

همه در عین دریا باز بینی

چو مردان تو دمادم راز بینی

160

ولی ای دوست دریا جای تو نیست

حقیقت عین دل ماوای تو نیست

161

تو دریائی و از دریا تو جوهر

نمود خویشتن در اسرار بنگر

162

بجز دریای جان در دگر نیست

که اینجاجز یکی ذات گهر نیست

163

کدامین جوهر است ار بازدانی

که چون او مینباشد در معانی

164

حقیقت جوهر ذاتست الله

کسی مانند او کی باشد آگاه

165

حقیقت اوست در هر دو جهان نور

که اندر هر دو عالم اوست مشهور

166

تمامت سالکان محتاج اویند

بجان پیوسته در معراج اویند

167

صفاتش وصف کردن مینیارم

اگرچه جوهر دریاش دارم

168

صفات صورت و معنیش جان یافت

از او این جوهر عین العیان یافت

متن شعر کپی شد.