کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در صفت معراج حضرت محمد علیه الصلوه و التسلیم فرماید

1

شبی آمد برش جبریل از دور

سراسر کرده عالم را پر از نور

2

براق از لامکان آورده با خود

پر از نور و لگامش بود در ید

3

ز حضرت سوی سید شد که برخیزد

دمی زین رخش زیبا پیکر آویز

4

گذر کن مهترا از هر دو عالم

که تا بینی عیان سر دمادم

5

بدارالملک روحانی سفر کن

ز شش جهات و هفت اخگر گذر کن

6

در آنجائی که آنجا مرسلیناند

که درجنت ستاده حور عیناند

7

فتاده غلغلی امشب در افلاک

تمامت اختران افتاده در خاک

8

همه بهر تو امشب در خروشند

ز جان و دل تمامت حلقه گوشند

9

تمامت آسمان را درگشادند

ز بهرت دیدهها بر ره نهادند

10

همه جویای دیدار تو گشته

بجان ودل خریدار تو گشته

11

ترا از جان و دلها دوستدارند

ستاده با طبقهای نثارند

12

قدم در نه به بام عرش اعظم

که پیشت ارزنی باشد دو عالم

13

دو عالم در تو امشب کم نبودست

که حق امشب وصالت را نمودست

14

تمامت انبیا استاده در راه

که دریابند دیدار تو ای شاه

15

خدایت همچو ایشان دوستدار است

ترا امشب حقیقت وصل یار است

16

براقش پیش برد و برنشست او

طناب شش جهت را برگسست او

17

ز حق بگذشت وز جان هم گذر کرد

ز یکی در یکی، یکی نظر کرد

18

یکی میدید و میشد تا بر دوست

جدامغزی که بد میکرد از پوست

19

گذشت از اول و در دو نماند او

سوم بگذاشت از چارم براند او

20

ز پنجم برگذشت و از ششم هم

ز هفتم نیز و آنجا دید آدم

21

ستاده انبیای کاردیده

گشاده از برای یار دیده

22

تمامت مصطفی آن شب بدیدند

ز شادی در بر سید دویدند

23

سلامش جملگی کردند از جان

شده در روی احمد جمله شادان

24

درآمد آدم و کردش سلامی

ز عین معرفت دادش پیامی

25

که ای فرزند پاک و نور دیده

تو امشب در حقیقت کل بدیده

26

شب امشب مرا از یاد مگذار

که بهر تو کشیدم رنج و تیمار

27

بخواه از حق تعالی امت خویش

بنهشان مرهمی اندر دل ریش

28

درآمد نوح و گفتا ای ستوده

نمود تو مرا کلی نموده

29

مرا نیز امشبی میدار در یاد

که جان من فدای روی تو باد

30

تمامت انبیا گفتند هر یک

نمود خویش با او جمله بیشک

31

بداد آنجا بجمله دلخوشی را

براند از سدره و بر شد ببالا

32

بقدر آنجا که مهتر را محل بود

زحل آنجا بنسبت در وحل بود

33

چنان راند و بشد از سدره تا نور

که جبریل امین افتاد از دور

34

در آن منزل که بود بود بود او

امین را همچو گنجشکی نمود او

35

نمیگنجید آنجا لیس فی الدار

اگر تو واصلی این سرنگهدار

36

نمیگنجید آنجا میم احمد

احد شد در زمان بیخود محمد

37

چو از خلوت به درگه او فرو رفت

درآمد نور ربانی و او رفت

38

در آن وحدت زبانش رفت از کار

محمد شد ز دید خویش بیزار

39

محمد محو شد تا ماند الله

کجاماند کسی آنجای آگاه

40

محمد دید خود را لا نموده

نمود دیده در الا فزوده

41

یکی را دید آنجا سر بیچون

چو بیچون بود چون گویم که بد چون

42

ز بیچونی ز خود خود رهنمون یافت

نظر کرد وخدا را در درون یافت

43

همه حق دید خود در وی نهان دید

جمال دوست هم در خود عیان دید

44

عیان بد در درونش عین دیدار

نداند این مگر جز مرد دیندار

45

جمال دوست پیدا دید و پنهان

محمد بد حقیقت جان جانان

46

یکی را دید در خود آشکاره

ز خود در خود همی کردش نظاره

47

یکی را دید جمله خویشتن را

فکنده مر حجاب جان و تن را

48

حجاب از پیش رخ برداشته او

ز دید خود نظر نگذاشته او

49

همه او بود غیری را ندیدش

از آن حالت زمانی آرمیدش

50

چو نور ذات دیگر بار پیوست

نمود مصطفی در یار پیوست

51

عتابی کرد جانان در سلامش

نموداری نمود اندر کلامش

52

چو زان حالت دمی با خویشش آورد

سلامی و علیکی پیشش آورد

53

بپرسید و بخود بنمود رازش

که میداند که تا چون بود سازش

54

سه باره سی هزارش گفت اسرار

که بشنو در حقیقت سر نگدار

55

زهی خلوت که موسی در نگنجید

فلک در نزد او ذره نسنجید

56

زهی تو دیده اسرار کماهی

تو بشنفته همه راز الهی

57

ترا گفت او هر آنچه گفتنی بود

حقیقت گوش معنی تو بشنود

58

تو بشنودی حقیقت گفت دلدار

توئی خورشید و ماه و ذره کردار

59

حقیقت حق بدید او بر سر و چشم

اگرچه ناسزا گیرد از این خشم

60

معاینه خدا دیدست در خود

که پیدا کرد این جا نیک از بد

61

حقیقت او خدا را در خدا یافت

نه همچون ما همه چیزی جدا یافت

62

جدانزدیک او هرگز نباشد

که دید انبیا عاجز نباشد

63

چو خاصه مهتری او بود رهبر

طفیل نور او آمد سراسر

64

اگر دیده همی دیدار او یافت

شب معراج کل دیدار او یافت

65

نه بیند همچو او دیگر کسی یار

که پنهانست اسرارش ز انکار

66

کسی کانکار او کردست بیشک

بهست ازوی بصد باره دم سگ

67

حقیقت سگ شرف دارد بر آنکس

بنزد اهل معنی هست ناکس

68

بدان گفتم که تا منکر شود کور

بماند تا ابد از جهل رنجور

69

اگرچه منکرانش پیش دیدند

همه از خویشتن دلریش دیدند

70

در آن دم گفت کای دانای اسرار

نمیبینم ترا من خود بدیدار

71

توئی جمله چه گویم اندر این کار

حقیقت نقطه و عین پرگار

72

چنین گفت ای محمد این مگو باز

ترا دادیم این ترتیب و اعزاز

73

ترا بنمودهام این راز تحقیق

ترا بخشیدهایم این عین توفیق

74

ترا دادیم اسرار عیانی

تو از جمله حقیقت کاردانی

75

ترا دادیم و دیگر کس ندادیم

همه از بهر دیدارت نهادیم

76

طفیل تو همه کردیم پیدا

ز نور تست در تو جمله اشیا

77

حقیقت ما و تو هر دو یکیایم

بنزد مومنان ما بیشکیایم

78

ز نور شرع برگو آنچه دیدی

که دید ما ز دید خویش دیدی

79

من و تو دیگریم و هرچه کردم

من اندر ذات توآگاه و فردم

80

ز نور شرع برگو آنچه گوئی

بجز حکم و رضای ما نجوئی

81

ز نور شرع تو شرح و بیان کن

کنون کل روی با خلق جهان کن

82

ببخشم امتت را من سراسر

که خواهی بود در رهشان تو رهبر

83

در آن شب چون همه در سیر خود یافت

ز دید احمدی دید خدا یافت

84

چو فارغ بود از کل نیک دید او

در آن معراج شد کلی احد او

85

یکی بود و یکی دانست ذاتش

وگر ره بازگشت اندر صفاتش

86

ز عین لامکان دید او نمودار

سجودی کرد در خور شاه هشیار

87

ز عین لامکان چون باز گردید

از آنجا صاحب اعزاز گردید

88

دگر ره گرم رو در قربت شاه

همی آید ز سر جمله آگاه

89

ز قربت همچنان با خود نه بی خود

بچشم پاک او نیکی شده بد

90

ز عزت همچنان بیهوش و باهوش

ز شوق باز هم گویا و خاموش

91

ز وحدت همچنان اندر یکی بود

همه حق در بر او بیشکی بود

92

گمان رفته یقین گشته پدیدار

چو برق گرم رو در عین دیدار

93

ز پرده پرده آمد در درون او

یکی گشته درون را با برون او

94

ز پرده راز بگشاده تمامت

بدانسته عیان سر قیامت

95

ز پرده پرده کلی بر دریده

بجز معشوق خود غیری ندیده

96

همه یکسان او عین بشر بود

حقیقت رهنمای خیر و شر بود

97

درآمد آنچنان بر جای اشتاب

که بودش گرم بیشک جامه خواب

98

بداند پاک دین کین سر درستست

کسی راکاندر آن شکست مست است

99

ز حالت هر دمی بودی وصالش

کسی دیگر کجا داند کمالش

100

نگه میداشت با خود سر اسرار

زبان در بند کرده دل به گفتار

101

نگه میداشت با خود راز در دید

که جز دیدش در آن محرم نمیدید

102

چو روز دیگر آن سلطان دوجان

بمسجد رفت پیش جمع یاران

103

وصال یار دیده او بغایت

ز حق دریافته عین هدایت

104

نماز صبح کرده از یقین را

دعا کرد او عبادالصالحین را

105

بگفت او راز چندی آشکاره

همه یاران بروی او نظاره

106

چنین گفت آن رسول برگزیده

که ای یاران راز ما شنیده

107

شب دوشین بر دادار بودم

پیام او بگوش جان شنودم

108

همه اسرار خود با من عیان کرد

ز دید خود مرا شرح و بیان کرد

109

سه باره سی هزاران راز از آغاز

تمامت گفت با من دوش سرباز

110

هر آنچه گفتنی باشد بگویم

رضای دوست اینجا باز جویم

111

عیان دیدیم جمله دوش تحقیق

مرا بخشید آن دیدار توفیق

112

یکی دیدم زمین و آسمان را

گذشتم از مکین و از مکان را

113

حجاب نور و ظلمت را بریدم

جمال دوست من بیشک بدیدم

114

خدا دیدم بچشم سر یقین من

بدیدم اولین و آخرین من

115

ابوبکر نقی گفتا که صدق

درستست این بیان دوست الحق

116

عمر گفتا که دیدی هست این راست

همه از بهر یک موی تو آراست

117

پس آنگه گفت عثمان صاحب راز

ترا باشد مسلم جنت و ناز

118

علی گفتا توئی اسرار جمله

ترامیدانم آن انوار جمله

119

چو یاران این چنین بودند جمله

عیان عین یقین بودند جمله

120

برغم آن مفسر کو اثیم است

چراغش را ز باد تند بیم است

121

نیابد رافضی اسرار معنی

نمیگنجد بجنت دار دعوی

122

نمودار خدا او هم نداند

که بیشک رافضی حیران بماند

123

نداند هیچکس اسرار یزدان

کجا داند حقیقت دیو قرآن

124

نداند عقل این معنی که یاد است

که راز او همه با اعتقاد است

125

نکو میدار بیشک اعتقادت

یقین میدار دائم در نهادت

126

یقین دریاب و برگرد ازگمان تو

که تا بینی جمال حق عیان تو

127

اگر داری یقین در خانه دل

مشو چندین ز حس بیگانه دل

128

یقین را پیش کن تا حق بیابی

دمادم سوی حق از جان شتابی

129

یقین بگذار از دست ای برادر

گمان را دان حقیقت عین آذر

130

گمان را دور گردان از بر خویش

یقین را دان حقیقت رهبر خویش

131

یقین جوی و یقین ازدست مگذار

یقین بنمایدت ناگاه دیدار

132

یقین را کن طلب تا چند گوئی

که سرگردان صورت همچو کوهی

133

اگر تو مرد راه و پیش بینی

یقین را از گمان تو پیش بینی

134

همه اسرار جان عین الیقین است

یقین هم رهنما و پیش بین است

135

یقین گفتست بیشک جمله اسرار

ز عین جان یقینت را نگهدار

136

اگر تو در طلب هستی یقین شو

در این ظلمت یقین کل راه بین شو

137

ز سید بازجو اسرار معنی

مباش این جایگه در عین دعوی

138

یقین را پیشوا کن همچو سید

که تا کار تو باشد جمله جید

139

ترا او پیشوا و راه بین است

درون جانت او عین الیقین است

140

درون جانت او حق رهنمایست

که هم او عقل تست و جانفزایست

141

اگر از وی یقین خود بیابی

مجو چیزی بجز عین خرابی

142

از او کن مشکلات خویشتن حل

که او بگشایدت مر راز مشکل

143

درون جان برون دل گرفتست

چرا صورت ترا در گل گرفتست

144

بصورت مانده اندر وحل تو

کجا یابی عیان خویش حل تو

145

تو این دم در وحل مرجای داری

عجایب مسکن و ماوای داری

146

چرا مغرور جای دیو گشتی

از آنت غرقه شد در بحر شتی

147

چو اینجا نیست جز او رهنمایت

هم او را دان که باشد درگشایت

148

ترا معراج جان حاصل نبودست

از آن جان و دلت واصل نبودست

متن شعر کپی شد.