کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در نمودار سر اعیان کل فرماید

1

نمود حق نه چیزی هست بازی

تو این دم در تمامت سرفرازی

2

تو قدر خود بدان و سر نگهدار

ببین نامت چه چیزی گفت جبار

3

از این گندم حذر میکن دمادم

ببین تا حق چه گفتست گفت آدم

4

که تو زان منی من زان تو باش

ولی گر با منی با خویشتن باش

5

در این جنات اگر خواهی که باشم

حقیقت تخم نیکوئی بپاشم

6

بمردی بگذر از گندم حذر کن

پس آنگه سوی من کلی نظر کن

7

که تا باشیم با هم جاودانه

نگیرد هیچکس بر ما بهانه

8

همه حوران در اینجامان ندیمست

خدای ما کریمست و رحیمست

9

اگر خواهی که مانی جاودانی

پذیری پند من اکنون تو دانی

10

بدو گفت آدم ای جان و دل من

بمن بگذار اینجا مشکل من

11

نه حق با من چنین اسرار گفتست

ولی با کس نه این اسرار گفتست

12

بمن بگذار من به از تو دانم

نکو گفتی بگو جان جهانم

13

سبک آدم ورا بگرفت محکم

نمود اندر کشید اینجای آدم

14

در آغوشش گرفت آن نور قدرت

دمادم بود اندر عین رحمت

15

برویش سر نهاد آن روی آنجا

شدند از عشق کل یکسوی آنجا

16

بجز دیدن که ایشان را لقا بود

نمود هر دو از عین بقا بود

17

گمان اینجا مبر ای دوست دریاب

تو در مغز حقیقت پوست دریاب

18

عزازیل دژم چون دید احوال

بیامد بر در جنت دگر حال

19

کنون بشنو تو اسرار نهانی

اگرمردی رهی این سر بدانی

20

چنان ابلیس بر درگاه میبود

که بر احوالشان آگاه میبود

21

قضا را مار با طاووس رخشان

بدید آنجای ایشان هر دو دربان

22

برفت ابلیس و با ایشان شدش دوست

ببین کاسرارم اینجا مغز شد پوست

23

تو دیگر میندانی سر اسرار

ولی تو کی بدانی جز که گفتار

24

بر تو چون حکایت باشد این را

ندانی تو بیان عین الیقین را

25

چو تو این سر حق را قصه دانی

همی ترسم که اندر غصه مانی

26

مدان این قصه را مانند صورت

که مانی خوار سرگردان صورت

27

اگرچه قصه خواند این حق تعالی

نمودی کرد این اسرار ما را

28

ولیکن قصه در عالم بسی دان

پراکنده بسی با هر کسی دان

29

حقیقت قصه چون بسیار گفتند

همه اندر بیان بیکار گفتند

30

مگو بسیار اگر گوئی نکو گوی

نه هر چیزی که میآید فرو گوی

31

نمیگنجد در این قصه چه و چون

ز بیچونست این اسرار بیچون

32

نه بازیچه است این اسرار بیچون

نمیگنجد در این قصه بدان چون

33

ز بیچونست این اسرار تحقیق

کسی کو را بود از دوست توفیق

34

بداند این نمودار از کجایست

حقیقت عین گفتار از کجایست

35

ببازی نیست این دنیا نظر کن

ز بازی بگذر و خود را خبر کن

36

نه حق گفتست این اسرار با تو

درآید این همه گفتار با تو

37

که تا دانی که چونست زندگانی

کنی تو روزی اندر دهر فانی

38

ز بهر تو تمامت انبیا را

فرستادست چندین پیشوا را

39

مدان این پیشوایان را تو بازی

وگرنه در تف عزت گدازی

40

همه تورات با انجیل و فرقان

ز بود حکمت اینجاگاه بر خوان

41

همه اینجایگه سر کلامست

که حق گفتست و یک معنی تمام است

42

ولی آن سر که گفت در عین قرآن

همه درج است اندر ذات سبحان

43

چو حق اینجاست اینجا رخ نمودست

در اسرار معنی برگشودست

44

نه بستست این در و در اندرون باش

تو درمعنی قرآن ذوفنون باش

45

تو هر سری که از قرآن بیابی

یقین میدان که ایمن از عذابی

46

هر آن کو سر قرآن یافت اینجا

برون شد از خود و بشتافت آنجا

47

هر آن کو سر قرآن باز دید او

چو آدم عزت و هم ناز دید او

48

هر آن کو سر قرآن باز داند

همیشه از زبان گوهر فشاند

49

هر آن کو سر قرآن باز دانست

یقین انجام با آغاز دانست

50

حقیقت جوهر قرآن خدایست

که او مر جمله کل را پیشوایست

51

حقیقت جوهر قرآن ز نورست

که مومن دائما زو با حضورست

52

حقیقت جوهر قرآن بقایست

که در خواندن ترا عین لقایست

53

همه جا اوست و او از جای خالی

تعالی الله زهی نور معالی

54

چو او رانیست جای و در سراپای

توانی یافت جاویدش همه جای

55

جهان گر اول و گر آخر آمد

وگر باطن شد و گر ظاهر آمد

56

چه میپرسی ز باطن یا چه ظاهر

چه میگوئی، چه اول یا چه آخر

57

چو ذاتش ظاهر و باطن ندارد

صفاتش اول و آخر ندارد

58

مکان را ظاهر وباطن نماید

زمان را اول و آخر نماید

59

مکان چون نیست اینجا و زمان هم

نه وصفش میتوان کردن نه آن هم

60

عدد گردد حقیقت ان احد خاست

ولی اینجا نیاید جز خدا راست

61

یقین دان آنچه رفت و بیشکی دان

هزار و یک چو صد کم از یکی دان

62

چو ابری چشمه دارد صد هزاران

عدد از چشمه خیزد نی ز باران

63

وجود بی نهایت سایه انداخت

نزول سایه چندین مایه انداخت

64

وجود سایه چون دریافت آن خاست

که خود را بی نهایت آورد راست

65

چو اصلش بی نهایت بود او نیز

وجود بی نهایت خواست یک چیز

66

ولی بر بی نهایت هیچ نرسید

از این نقصان بدو جز هیچ نرسید

67

بسنجید و نبودش هیچ چاره

شد القصه ز نقصان پاره پاره

68

چو هر پاره از او سوئی برون شد

چنین گشت و چنان و چند و چون شد

69

اگر هستی تو اهل پرده راز

بگویم اول و آخر به تو باز

70

وجودی در زوال و حد و غایت

فرو شد در وجود بی نهایت

71

حقیقت جوهر قرآن در او بین

ورا گر مرد رازی رهنمون بین

72

حقیقت جوهر قرآن طلب کن

وجود جزء و کل شیی سبب کن

73

حقیقت جوهر قرآن تو دریاب

اگر مردی مرو هرگز از این باب

74

حقیقت جوهر قرآن چو جانانست

که اینجاگه ترا پیدا و پنهانست

75

ز نور او بری ره تا بر دوست

کند مغزت دراینجا جملگی پوست

76

ز نور او همه آفاق نورست

ولی بدبخت از این اسرار دورست

77

ز نور او زمین و آسمانست

ز دید او مکین وهم مکانست

78

ز نور او تمامت هست روشن

بدان گرد انست این گردنده گلشن

79

ز نور او اگر بینی عنایت

براندازی زمین و آسمانت

80

ز نور اوست اینجا جمله زنده

اگر مرد رهی میباش بنده

81

بجان شو بنده فرمان خالق

مخسب ای دوست اندر وقت فالق

82

ز خواب بیخودی بیدار حق شو

مر این اسرار ز الله بشنو

83

نفخت فیه اندر صبح یابی

اگر صبحی بنزد او شتابی

84

نماید صنعت اینجا کم تمامی

بیابی در دو عالم نیکنامی

85

بوقت صبحدم ذرات عالم

زنند هر لحظه اینجاگه از آندم

86

کند زنده همه ذرات دنیا

کسی باید که باشد عین مولا

87

شود آدم در آن دم عین جنات

ببیند در زمان او جوهر ذات

88

هوای دوست آرد در دل و جان

ببیند هم به از صد راز پنهان

89

بجز جانان نگنجد در ضمیرش

که جانان باشد اینجا دستگیرش

90

بقول و فعل شیطان سر نتابد

که تا آن دم بهشت کل بیابد

91

مخور بل کم خور ای بیچاره مانده

درون خانه و آواره مانده

92

مگو تا چند اندر خورد باشی

از آن حق را نه اندر خورد باشی

93

چنین از بهر یکتا نان گندم

کنی خود را تو اندر جان جان گم

94

کند زنده همه ذرات دنیا

کسی باید که باشد عین تقوی

95

چنین از بهرنفست سرنگونی

فرومانده چنین زارو زبونی

96

هوا و نفس تو از بهر شهوت

ترا انداختند از بهر قربت

97

ز بهر نان شود ننگ دو عالم

کز این اسرار یابی سر آدم

98

بگو تا چند تو دیوانه باشی

از آن حضرت همی بیگانه باشی

99

بگو تا چند خود را بشکنی تو

که چون ابلیس در ما ومنی تو

100

چو شیطان بر در جنت مقیم است

حذر کن ز آنکه شیطان رجیم است

101

تو اندر خلوتی و عین جنات

نمود حور بنگر جمله ذرات

102

ترا معشوقه خوش در بر نخفته

ترا اسرار از خاطر برفته

103

دیت پیدا بکرده حق تعالی

مکن چندین بخود اینجا جفا را

104

چه گفتست و چگویم تا بدانی

که داند سر این راز نهانی

105

برون شرع هرگز تو نیابی

اگر از نور در شرعش شتابی

106

بنور شرع و نور حق قرآن

بیابی این معما سخت آسان

107

ولیکن این بیان واصلانست

کسی کین سر بداند واصل آنست

108

کسی کین سر بدید و این صفا یافت

بنور شرع پاک مصطفی یافت

109

نیامرزاد یزدانش بعقبی

که گوید فلسفه زین شیوه معنی

110

چو او برخاست ز آنجا با عدم شد

چه افزود اندر آن کوه و چه کم شد

111

از آنجاکین همه آمد بصدبار

بدآنجا باز گردد آخر کار

112

همه آنجا به رنگ پوست آید

ولی اینجا برنگ دوست آید

113

کلام الله اینجا صدهزارست

ولی آنجا بیک رنگ آشکارست

114

همه آنجا برنگ خویش باشد

ولی اینجا هزاران بیش باشد

115

همه اینجایگه یکسان نماید

که هر اینجایگه شد آن نماید

116

اگرچه جمله یک، گر صد هزارست

بجز یک چیز آنجا آشکارست

117

اگر گوئی عدد بس چیست آخر

شد و آمد برای کیست آخر

118

جواب تو بس است این نکته پیوست

که کوران فیل میسودند با دست

119

یکی خرطوم سود و دیگری پای

همه یک چیز را سودند یکجای

120

چو وصفش کرد هر یک مختلف بود

ولیکن فیل در کل متصف بود

121

اگر یک چیز گوناگون نماید

عجب نبود چو بوقلمون نماید

122

عدد گر مینماید تو مبین آن

که توحیدست در عین الیقین آن

123

تو هم یک جزوی و هم صد هزاری

دلیل از خویش روشنتر نداری

124

عدد گر غیر خود گوئی روایست

ولی چون عیب خود بینی خطایست

125

هزاران قطره چون در چشمم آید

اگردریا نبینم چشمه آید

126

ز باران قطره گر آید نماید

چو در دریا رود دریانماید

127

اگر تو آتش و گر برف بینی

همه قرآنست گر صد حرف بینی

128

اگرچه بر فلک صد گونه شمعند

برنگ آفتاب آن جمله جمعند

129

مراتب کان در ارواحست جاوید

چو صد شمعست پیش قرص خورشید

130

اگر روحی بود معیوب مانده

بباشد همچنان محجوب مانده

131

ز جای دیگر است اینگونه اسرار

ندارد فلسفی با این سخن کار

132

کسی کین دید هم از مصطفی دید

در اینجا جملگی عین لقا دید

133

ولی گر ره کنی در پرده راز

همه ذرات را بینی تو آغاز

134

همه مانند تو درگفتگویند

همه همچون تو اندر جستجویند

135

همه اسرار در اینجا طلبکار

همه کارش شده در عین پرگار

136

همه جویا و در جانان رسیده

جمال روی جانان خود بدیده

137

همه ذرات درجانان رسیدند

تمامت روی جانان باز دیدند

138

ولی نایافتند آن راز اول

که بودند اندر اینجاگه معطل

139

جمال روی جانان را کسی دید

که او از خود طمع اینجای برید

140

چو من با او نماندش زین صور او

نظر کردش ابی زیر و زبر او

141

درون جان رسید و بعد از آن یار

نمودش روی بی دیدار هر چار

142

طبایع محو شد از دیدن او را

گذشت از پرده دل تو بتو را

143

یکایک محو کرد و برفکند او

رهائی یافتست از عین بند او

144

یکایک برفکند و گشت واصل

ورا در بی نشانی گشت حاصل

145

عیان یار را کل بی نشان دید

نه آن کو جسم و جان را در میان دید

146

چو ظلمت رفت نور آید پدیدار

درون جان حضور آید پدیدار

147

چو ظلمت رفت و آمد صبحگاهی

بیابی آن زمان سر الهی

148

وجودت ظلمت آباد جهانست

ولکین آفتاب عین جانست

149

از این ظلمت گذر کن تو بیکبار

حجاب ظلمتت از پیش بردار

150

ز ظلمت دور شو تا نور گردی

تو چون آدم ز حق مشهور گردی

151

از این ظلمت سرای حسن فانی

گذر کن تا شوی سوی معانی

152

بمعنی نور بینی در دو عالم

ز معنی برگشائی سر آدم

153

ز معنی از صور تو دور افتی

عیان در عالم پرنور افتی

154

ز معنی کاملان ره باز دیدند

حقیقت سوی آن حضرت رسیدند

155

ز معنی فاش شد اسرار ز ایشان

ز معنی بازدانی جان جانان

156

ز معنی روشنی جان ببینی

درون خورشید جان رخشان ببینی

157

ز معنی بازیابی ابتدایت

ز معنی گر شوی از انتهایت

158

ز معنی فاش گردانی همه راز

حجاب از ذات اندازی عیان باز

159

ز معنی دان اگر دانی صفاتت

عیان گرداند اینجا نور ذاتت

160

به معنی حق تعالی با تو پیوست

ز معنی بود اجسان تو بربست

161

ز معنی این همه آمد پدیدار

کسی کو هست معنی را طلبکار

162

به معنی کو شد و معنی بیابد

اگر از جان سوی معنی شتابد

163

به معنی هر دو عالم باز بیند

عیان او سر آدم باز بیند

164

به معنی زنده شو درعالم کل

که اینجاگه توئی مر آدم کل

165

به معنی از همه افلاک بگذر

ز جان اعیان عین ذات بنگر

166

به معنی بگذر از خورشید و انجم

که در دریای ذات آئی عیان گم

167

به معنی بگذر از بود وجودت

بحق بنگر حقیقت بود بودت

168

هزاران نقش بر یک ظل هستند

ولی چون زان نبد در هم شکستند

169

در آنوحدت دوعالم راشکی نیست

که موجود حقیقت جز یکی نیست

170

چه گویم چون نمیدانم دگر هیچ

همه اوست و همه اوست و دگر هیچ

171

نمیآمد احد در دیده تو

عدد اندر احد در دیده تو

172

چو تو بر قدر دید خویش بینی

یکی را صد هزاران بیش بینی

173

اگر احول عدد را در احد دید

غلط دیدست اوچون در احد دید

174

ترا خوانم اگر خوانی دگر نه

ترا دانم اگر دانی دگر نه

175

هم از خود سیرم و از هر دو عالم

ترا میبایدم والله اعلم

176

به معنی بگذر از کون و مکان تو

ببین اعیان جانان رایگان تو

177

به معنی گر خدا را باز بینی

وجود انجام با آغاز بینی

178

به معنی جمله مردان ره سپردند

ز بود خود بیکباره بمردند

179

به معنی جملگی دیدار دیدند

نظر کردند خود را یار دیدند

180

به معنی تن عیان با جان شد اینجا

عیانشان جملگی جانان شد اینجا

181

به معنی در صفات اینجایگه ذات

بدیدند بی یکی در دید ذرات

182

به معنی گر کلاه عشق خواهی

بدان ای جان که اینجاگه تو شاهی

183

به معنی گر شوی از جمله آزاد

ز تو باشد حقیقت جمله آباد

184

به معنی باز بین ذات حقیقی

نظر کن عین آیات حقیقی

185

به معنی ذات شو در سینه خویش

از این معنای روحانی بیندیش

186

که حق در سینه دل بازیابی

از این معنی نظر دل بازیابی

187

خدا در بود جان داری بیندیش

حجاب آخر دمی بردار از پیش

188

نمیبینی تو آدم در درونت

خدادر عقل کل شد رهنمونت

189

ز فرمان خدا دوری گزیدی

از آن عین حقیقت میندیدی

190

زهی عاقل که خود عاقل شماری

برو کز عقل کل بوئی نداری

191

چرا دم میزنی مانند مردان

نداری هیچ بوئی تو از ایشان

192

نشان صادقان هم بی نشانیست

که بی نقشی عیان جاودانی است

193

ترا بوئی از ایشان نیست پیدا

چرا تو میکنی بسیار غوغا

194

براه عزت مردان نرفتی

چوحیوان دائما خوردی و خفتی

195

براه راستان رو دائما هان

وجودت از بلا و رنج برهان

196

براه راستان آئی بمنزل

چرادرمانده در عین این گل

197

براه راستان سوی بهشت آی

گره یکبارگی از خویش بگشای

198

براه راستان صافی شوی زود

اگر بزدائی اینجا زنگ دل زود

199

دلت آئینه است و جمله در وی

نمودارست این آئینه را هی

200

مکن آلوده از زنگ گنه آن

که ناکامی کنی اینجا تبه هان

201

همیشه دار این آئینه صافی

تو آدم باش هر آئینه صافی

202

تو صافی باش همچون آینههان

در آئینه ببین هر آئینه جان

203

تو صافی باش مر مانند آدم

که صافی جان شوی اینجا دمادم

204

تو صافی باش تا در بند دردی

خوری اینجا از آن بوئی نبردی

205

تو صافی باش بر ماننده آب

مکن ای دوست همچون آب اشتاب

206

تو صافی باش همچون شعله نار

بسوزان سر بسر این نقش زنار

207

تو صافی باش همچون صورت خاک

که بنماید در اینجا صورت پاک

208

تو صافی باش بر ماننده باد

کندشان آفرینش جمله آباد

209

تو صافی باش بر مانند ذرات

ز فیض وصل اعیان باش در ذات

210

تو صافی باش بر مانند خورشید

که نور توست اندر جمله جاوید

211

تو صافی باش همچون عین مهتاب

بر خورشید جان آور دمی تاب

212

تو صافی باش بر مانند افلاک

نمودش نار و باد و آب با خاک

213

تو صافی باش همچون جان مزین

که تا یابی همه اسرار روشن

214

تو صافی باش و جان را گل برافشان

دمی از جملگی بین نور جانان

215

درون جنتی ز ابلیس پرهیز

زمانی از طبایع زود برخیز

216

جواهر باش صافی در حقیقت

بسوزان سر بسر عین طبیعت

217

چو آدم باش صافی در نهادت

که از صافی بود اینجا گشادت

218

دل و جان صاف گردان تا بدانی

که معنای خداوند جهانی

219

کرا میگوئی ای عطار اسرار

که جوهر میفشانی تو ز گفتار

220

زهی صافی دل آئینه جان تو

که پیدا کرده راز نهان تو

221

زهی صافی دل آئینه رخسار

که کردی فاش معنی را بیکبار

222

حجاب از پیش کلی برگرفتی

ترا زیبد که کلی راه رفتی

223

تو در منزل دری در صورت گل

گشادستی در اینجا راز مشکل

224

تو اندر منزلی بیشک رسیده

یقین تو بیگمان دل باز دیده

225

تو اندر منزلی فارغ نشسته

در از گیتی بروی خلق بسته

226

تو اندر منزل جانان رسیدی

حقیقت روی جانان باز دیدی

227

تو اندر منزل و عین بقائی

بکل پیوسته در عین لقائی

228

تو اندر منزلی ای جان نظر کن

همه ذرات دیگر را خبر کن

229

تو اندر منزلی جان داده و دل

که میبینی حقیقت خویش واصل

230

توئی اندر میان واصلان طاق

گرفتی از معانی جمله آفاق

231

در آخر اول خود باز دیدی

نظر بگشادی و کل راز دیدی

232

در آخر روشنت کز کجائی

حجابت رفت در عین لقائی

233

در آخر بیگمان گشتی بیکبار

گرفته جان و دل جانان بیکبار

234

در آخر بیگمانستی چو منصور

شده در جمله آفاق مشهور

235

در آخر بیگمان جانان شدی تو

در آخر دیدن جان بدی تو

236

در آخر چون حجابت شد تو اوئی

ولی از وی کنون در گفتگوئی

237

ترا این گفت کلی راز گویست

شب و روزت از او این گفتگویست

238

تمامت سالکان از جان بدیدند

که تامعنی ذات تو بدیدند

239

تمامت سالکان عالم اینجا

ترا ازجان و دل دیدند یکتا

240

زهی معنی که اینجا گه تو داری

در این عالم دل آگه توداری

241

زهی معنی که داری در حقیقت

همه دیدی تو در عین شریعت

242

زهی شوق تو اندر عالم جان

که بنمودست اینجا جان جانان

243

عجائب جوهری بس پر بهائی

که در عین العیان انبیائی

244

عجائب جوهری هستی عجائب

که اسرارت نمودست این غرایب

245

مترس اکنون که نزدیکست داند

که در کشتن وجودت وارهاند

246

سرت خواهد بریدن همچو گوئی

که تا تو بیش از این سرش نگوئی

247

سرت خواهد برید و هم تو دانی

که اکنون پیش بینی در معانی

248

ترا بعد از وفات این سر اسرار

شود با صاحب دردی پدیدار

249

مر این اسرار افتد در کف او

که او باشد ابا خلق اینت نیکو

250

کسی باشد که او را درد جانان

میان جان بود پیوسته جانان

251

بسی بیند ملامت او در آفاق

کمینه باشد او در نزد عشاق

252

میان آفرینش فرد باشد

از آنکو عاشق پردرد باشد

253

ز رسوائی که یابد بیش از بیش

شود واصل از این آن مرد درویش

254

ایا بیچاره چون این سر ندانی

شود فاشت همه سر معانی

255

میان جان نظر کن و ندر آن باز

ببین و خویشتن یکباره درباز

256

چنانت فاش گردانم بعالم

که بینی تو مرا سر دمادم

257

تو نیز این کن بعالم همچو خود فاش

که اینجا آفریده نقش نقاش

258

اگر پنهان کنی اینجا کتیبم

ببینی در همه عالم نهیبم

259

کنی مر فاش این و راز یابی

بآخر عزت اندر ناز یابی

260

شود این سر بصد سال دگر فاش

بدست سالکان افتد نه اوباش

261

ببین از پیش و دل با خویش میدار

نمود خویش را در پیش میدار

262

زهی صاحب یقین گر رازیابی

که سر جمله مردان بازیابی

263

ز خود بگذشتی و با حق شدستی

خداوند جهان مطلق شدستی

264

شدستی واصل از دیدار مردان

بکردی فاش مر اسرار مردان

265

شدستی واصل و حق بینی اینجا

حقیقت راز مطلق بینی اینجا

266

شدستی واصل و در حق فنائی

در این اعیان تو دیدار خدائی

267

شوی کشته تو بعد سال و نیمی

مپندار این ز بازی و ز بیمی

268

دی فارغ شو از اسرار گفتن

ترا یک دم در اینجا مینخفتن

269

شب و روزت بباید گفت اینجا

در اسرار باید سفت اینجا

270

زمانی نیز خوش منشین بدنیا

که خواهی رفت بیشک سوی عقبی

271

یکی خواهی شدن با جمله اشیا

از این پس چون شوی در جمله یکتا

272

چو در اینجا تو سر کار دیدی

ز دنیا و ز صورت در رمیدی

273

بر تو جمله عالم خاکدانیست

به همت مر ترا این خاکدانیست

274

چو سر واصلانی ذات کلی

چرا اکنون تو اندر بند ذلی

275

بهمت بگذر ازکون و مکان تو

رها کن با کسان این خاکدان تو

276

ز دنیا هیچ شادی میندیدی

در این صورت تو آزادی ندیدی

277

بدنیا شادی و تو گاه بیگاه

از آن باشد که داری حضرت شاه

278

توداری حضرتی مر اینچنین تو

دمی مگذار از عین الیقین تو

279

چو داری حضرتی بی وصف و ادراک

چرا دل مینهی بر این کف خاک

280

تو اینجا سر اول باز دیدی

میان جمله این اعزاز دیدی

281

عجایب جوهری دریافتی تو

درون خاک آن در یافتی تو

282

بسی گفتند اسرار صفاتش

ولیکن این چنین در نور ذاتش

283

نگفتند این چنین شرح و بیانها

کجا یابد چنین اسرار جانها

284

کسی کاین در زند در برگشایند

مر او را راه اینجاگه نمایند

285

ره بود از ازل راه درازست

نشیب افتاده وقت فرازست

286

فرازی جوی اینجاگاه شیبست

که اینجا گاه جای پر نهیبست

287

بهیبت باش از این ره تا توانی

که بتوان شد سوی حق با معانی

288

دمی خالی مباش از خود بحالی

که تا هر ساعتی گیری کمالی

289

دمی خالی مباش از جوهر قدس

نظر میکن دمادم جانب انس

290

زمانی خودشناس و در مکان باش

بهمت برتر از کون و مکان باش

291

کناری گیر از این دنیای دون تو

چوداری آدم اینجا رهنمون تو

292

بهشتت حاصلست اینجا چو آدم

تماشا میکنی سر دمادم

293

بهشت نقد داری شاد دل باش

میان جملگی آزاد دل باش

294

بهشت نقد داری حکم ظاهر

توئی بر کل معنی جمله قادر

295

بهشت نقد داری در برابر

زمانی چند تو زینجای مگذر

296

مباش اینجا زمانی فارغ از خود

براه شرع میکن نیک با بد

297

قناعت کن گذر کن از خور و خواب

گذشته عمر اکنون ذات دریاب

298

زمانی فارغ ازگفتار منشین

نمود جزو و کل بر خویشتن بین

299

ز خود جوئی چه مرآن کرده هر کس

چوداری سر صبح بی تنفس

300

خوشا آن صبح کین جان دردمیدست

نمود عشق اینجا شد پدیدست

301

خوشا آن صبح کآدم کرد پیدا

ز ذات خود در این دنیا هویدا

302

خوشا آن صبح کاندر خاک باشیم

نمود عشق و جان پاک باشیم

303

خوشا آن صبح کاینجا کس نباشد

جهان طبع و پیش و پس نباشد

304

خوشا آن صبح کاندر عین اشیا

محیط آئیم پنهانی و پیدا

305

خوشا آن صبح چندانی که یابی

بجز دیدار او چیزی نیابی

306

خوشا آن صبح کاندر جان جان تو

شوی در ذات یک کلی نهان تو

307

خوشا آن صبح کاینجا بود باشی

مکان و لامکان معبود باشی

308

خوشا آن صبح کاندر جان جانت

نماند هیچ از نفحات جانت

309

در آن دم دم نباشد جمله دم دان

وجود جمله اشیا را عدم دان

310

در آن دم دم نماند نیز آدم

یکی بینی همه سر دمادم

311

در آن دم دمدمه کلی تو باشی

بوقتی کاندر این صورت نباشی

312

در آن دم هر دو عالم هیچ بینی

نه نقش صورت پرپیچ بینی

313

در آن دم چو نظر داری وجودت

نباشد مر یکی بین بود بودت

314

در آن دم هشت جنت در نگنجد

همه کون و مکان موئی نسنجد

315

در آن دم محو گردد جمله آفاق

نمود ذات باشد درعیان طاق

316

در آن دم گر بدانی خود تو اوئی

که در جمله زبانها گفت و گوئی

317

همه حکم تو باشد بیخود آنجا

یکی باشد نمود ذات در لا

318

نگنجد آن زمان موئی در افلاک

یکی باشد نمود ذات با خاک

319

نمود عقل اینجا باز بینی

از او این زینت و اعزاز بینی

320

چو عقل کل نمودار صفاتست

به پیوسته عیان با نور ذاتست

321

ز عقل سفل چه گفت و چه گویست

نمود صورتست و گفتگویست

322

ز عقل سفل پیدا گشت غوغا

ولی از عشق گردد زود شیدا

323

ز عقل سفل اگر یابی نمودار

در اینجا فاش گردد جمله اسرار

324

ز عقل سفل بینی جمله افعال

که او انداخت اینجا قیل با قال

325

ز عقل سفل آدم گشت صورت

کزو بد دید جمله بی ضرورت

326

ز عقل سفل افعال جهانست

که نورش در زمین و در زمانست

327

ز عقل سفل دیدن باشد ای جان

ولیکن در نگنجد جان جانان

328

ز عقل سفل بینی کل احوال

ولیکن در نگنجد عقل عقال

329

ز عقل سفل چیزی مینیاید

کجاکارت از آنجاگه گشاید

330

ز عقل کل شود اسرار پیدا

نمود جسم و جان گردد هویدا

331

ز عقل کل ببینی هر چه پیداست

که نور عشق اندر وی مصفاست

332

ز عقل کل اگر ره برده تو

چرا اندر درون پرده تو

333

ز عقل کل اگر یابی نشانی

ترا خواهند اینجاگه بیانی

334

محمد(ص) عقل کل دیدست تحقیق

ز خود دریافتست این سر توفیق

335

محمد عقل کل دان وگر هیچ

در این اسرار نیست ای دوست مر هیچ

336

از او بد عقل کل یکذره دان

که دیدست او حقیقت جان جانان

337

از او دریاب سر جمله اشیا

از اوگردان تو جان و دل مصفا

338

از او دید آدم صافی تحیات

نمود عشق اندر عزت ذات

339

ز صلواتش تمامت کام دل یافت

چنان عزت میان آب و گل یافت

340

تمامت انبیاش از جان مریدند

که به زو مر کسی دیگرندیدند

341

تمامت انبیا مقصودشان اوست

تمامت واصلان معبودشان اوست

342

ندانی این بیان تا جان نبازی

کسی کو مصطفا داند ببازی

343

کسی کو به بود صد باره در دین

که او بد در حقیقت راز کل بین

344

حقیقت او چه داند آشکاره

که اینجا بود از بهر نظاره

345

حقیقت او عیان جان حق دید

که خود بر انبیا اینجا سبق دید

346

خدا بنمود او در من رآنی

بجمله واصلان راز معانی

347

گشود او مرکز و واصل نگردد

نمود جان او حاصل نگردد

348

کسی کو وصل خواهد اصل اویست

نمود ذات کل را اصل اویست

349

چو حق در جمله اشیا رخ نمودست

نمود ذات او گفت و شنودست

350

چو حق باشد همه غیری نباشد

به پیش واصلان دیری نباشد

351

همه محوست در حق گر بداند

وگر بیند دلش حیران بماند

352

همه محوست در حق جمله عالم

ولی اینجایگه سر دمادم

353

ز بود فعل میآید پدیدار

بدان این سر اگر هستی تو هشیار

354

صفات و فعل پیوستند با هم

نگنجد ذره از بیش وز کم

355

قضا رفتست از اول تا بآخر

ز باطن او نموده سر بظاهر

356

قضا رفتست از ذرات اول

از آن کردند از اینجاگه معطل

357

قضا رفتست اینجا هر کسی را

فتاده سیر آن اینجا بسی را

358

قضا رفتست وجمله سالکان راست

نموده راز هم پنهان و پیداست

359

قضا رفتست و بنوشتست از پیش

تو پیش اندیش اینجا بد میندیش

360

قضا رفتست تن در ده بمردی

ببین آخر که در مهلت چه کردی

361

قضا را آدم از جنت برانداخت

قدر هم سر ربانی نه بشناخت

362

قضا آدم چنان اعزاز بخشید

نمود عشق اول باز بخشید

363

قضا در آخرش خوار و زبون کرد

ز جناتش بخواری او برون کرد

364

قضا ابلیس را از طوق لعنت

بگردن بر فکندش بهر نفرت

365

قضا ابلیس را در جنت انداخت

ورا مانند موم از نار بگداخت

366

قضا ابلیس را سجده بفرمود

که خود او لایق این طوق کل بود

367

بیان او در اینجا گه شود راست

ز من بشنو که این معنی بود راست

368

نمود قصه ابلیس بشنو

عیان او بر تلبیس بشنو

369

چنان بد قصه اول که دیدی

در آن اسرار کز اول شنیدی

370

چنانم ذوق معنی دورم انداخت

که کلم در میان نورم انداخت

371

بهر معنی که میآید دمادم

همان رازست اگر دانی دمادم

372

تمامت قصه او هست زاری

اگر مانند او تو پایداری

373

کنون با قصه آدم شوم باز

در این دم مربدان همدم شوم باز

374

عیان قصه آدم بگویم

نمود غصه او هم بگویم

375

که تا چه بر سر آمد آدم او را

که بد در حرف کل حق همدم او را

376

ز ابلیس آن همه کارش تبه شد

عزازیل از بدی رویش سیه شد

377

سیه کاری نه نیکو باشد اینجا

که جان بدروش بهراسد اینجا

378

سیه کاری مکن مانند ابلیس

که نزد حق نگنجد هیچ تلبیس

379

سیه کاری مکن با رو سپیدی

بود فردا ترا زو ناامیدی

380

نباشد صبح ابلیست قیامت

نباشی روز محشر در ملامت

381

کسی کو دائما فرمان شه برد

چو مردان راه مردان زود بسپرد

382

همه عمرش بجز نیکی نبد کار

نمودی یافت او و دید دلدار

383

ز وسواس عزازیل ارشوی دور

نباشی ظلمت و دائم بوی نور

384

ز وسواس عزازیل ای بردار

مکن تاخیر وز افعال بگذر

385

ز فعل او خطر باشد دل و جان

خداگفتست این معنی بقرآن

386

عزازیل است دائم در حسد او

احد طغرا زده اندر حد او

387

عزازیل است ذره راه برده

که او دارد درون هفت پرده

388

عزازیل است سر کار دیده

ز بهر دوست این لعنت گزیده

389

عزازیل است رویاروی دلدار

ستاده مست و زار از غصه افکار

390

عزازیل است اندر خون روانه

همی جوید دمادم او بهانه

391

عزازیل است مر آرایش تن

کز او پیدا شدست آلایش تن

392

عزازیل است تن را درگرفته

ره ناپاکی اندر برگرفته

393

عزازیل است اندر تن فتاده

درون پرده اندر تن فتاده

394

عزازیل است دیده اول کار

نمودش نقطه است و دیده پرگار

395

عزازیل است اینجا لعنت دوست

امیدی بسته اندر رحمت دوست

396

حسددارد ز آدم شد رسیده

که او بد اول آخر باز دیده

397

حسد دارد بسی در جان و دل او

از آن گشته است اینجاگه خجل او

398

حسد دور افکند مرد از ره حق

کجا باشد دل او آگه از حق

399

حسد دور افکند جان و دلت را

بسوزاند عیان آب و گلت را

400

حسد دور افکند مرد از خداوند

ز من بشنو تو ای اسرار وین پند

401

حسد هرگز مبر بر هیچکس تو

که مانی همچو شیطان باز پس تو

402

حسد هرگز مبر بر هیچ دنیا

وگرنه در بلا مانی بعقبی

403

حسد گر بر نهادت رخ نماید

نمود عقل و دینت در رباید

404

حسد دور افکند از جوهر پاک

حسد گرداندت در جهل ناپاک

405

حسد بر دست شیطان بر ملایک

از آن در راه حق افتاد هالک

406

شب و روز از فراق درد میسوخت

بهر لحظه دو میدانش بر افروخت

407

شب و روز از حسد اینجا چنان بود

که همچون موم در آتش نهان بود

408

شب و روز از حسد چاره همی کرد

بسی در ذره نظاره همی کرد

409

که تا یابد بآدم دستبرد او

که آدم پیش چشمش بود خرد او

410

اگرچه خرد بود آدم بصورت

بزرگی داشت اندر عین نورت

411

اگرچه خرد بد حق بد بزرگیش

نمیگنجید در جنت چو خوردیش

412

چنان ابلیس از غیرت همی سوخت

برفت و مار دربان را بیاموخت

413

ببرد از راه آنجا مار و طاوس

برافکندش پریشان نام وناموس

414

چنانشان برد از راه آن ستمکار

که ایشان گم شد آنجا بیکبار

415

چنانشان مکر کرد از راه بفکند

گشاد از کار خود اینجایگه بند

416

برفت و در دهان مار پنهان

شد آن ملعون پر از مکر و دستان

417

اگرچه حسن طاوس همایون

مر او را رهنمونی کرد اکنون

418

چو چاره نیست کاینجا کار رفتست

قضا در نکته پرگار رفتست

419

چنان ابلیس ایشان را زبون کرد

که همچون خود مر ایشان را برون کرد

420

قضا پوشیده کرده چشم ایشان

در این معنی کجا آید به آسان

421

ندانی یافت این اسرا رچون من

که اینجاگه کنم اسرار روشن

422

چو مار و نفس ابلیست زبونست

ز بهر خویشتن او رهنمونست

423

چنانت حسن طاوس معانی

ببردست از تو و تو میندانی

424

که خواهی رفت اندر سوی جنت

که تا آدم بیندازی ز قربت

425

چو توامروز هم محکوم اوئی

به پیش حق تو فردا می چگوئی

426

ببرد از راه باز مانده عاجز

نخواهد یافت آن اعزاز هرگز

427

ببرد از مکر پر حسن طاوس

بیفکندت بیکره نام وناموش

428

اسیر او شدی در هشت جنت

که تا ویران کند هم جان و تنت

429

اسیر او شدی شد در بهشتت

که تا ویران کند بوم سرشتت

430

تو هستی بیخبر مانند آدم

عجائب مانده اینجا دمادم

431

چنان مستغرق حوا شدستی

که درجنات جانت بت پرستی

432

چو حوایت گرفتی کافری تو

ز گندم خوردن اینجا غم خوری تو

433

جوابت چون گرفتی دور گردی

میان جزو و کل معذور گردی

434

طبیعت این زمان کز حق جدا کرد

همه کارت عجب بی اقتضا کرد

435

چو شد کارت تبه آدم نباشی

در این جنات حق همدم نباشی

436

دمادم کن نظر در سر گندم

که در هر گندمی غرقست قلزم

437

اگر اسرار گندم باز دانی

تو اندر جسم خود حیران بمانی

438

اگر اسرار گندم دیده باز

حجاب صورتست ازدیده باز

439

اگر اسرار گندم هم نبودی

وجود کس در این عالم نبودی

440

ز سر گندم آگه نیستی هین

نظر بگشا و عین صورتت بین

441

ز سر تا پای خود اینجا نظر کن

دل خود از نمود جان خبر کن

442

توئی آن نقطه افتاده زین راز

که اینجا میندیدی اولت باز

443

ز سر گندم آگاهی نداری

که بودی فر درگاهی نداری

444

یقین دان گندم اینجا عین دیدار

نمود عشق از وی شد پدیدار

445

یقین دان گندم اینجا صورت خود

که پیدا شد از او هر نیک و هر بد

446

یقین دان گندم اینجا سر فانی

اگر ترکیب اول بازدانی

447

ز صورت در نگر عین حقیقت

که در اعیان تو کردستی طریقت

448

بصورت درنگر تا راز یابی

تو گم کردی و هم تو باز یابی

449

بصورت در نگر ترکیب صورت

که معنی داری و انواع نورت

450

بهشتت ای ندیده هیچ درخود

فروماندی عزازیل تو در سد

451

بهشتت دردگشت و جان نمودار

حجاب گندمت از پیش بردار

452

تو داری صورت و معنی ابلیس

کند هر لحظه در ذات تو تلبیس

453

اسیر اوشدی در هشت جنت

که تا ویران کند هم جان و تنت

454

بیندیش و فرو بشناس آگاه

شو اینجا تا نیندازدت از راه

متن شعر کپی شد.