کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در سئوال کردن کسی ازمنصور حلاج در سر دوستی حق تعالی و جواب گفتن او با تمام فرماید

1

یکی پرسید ازمنصور حلاج

که ای بر فرق معنی بوده تو تاج

2

ایا دانای راز لامکانی

یقین دانم که تو راز نهانی

3

توئی سلطان سر لایزالی

مرا برگوی این اسرار حالی

4

که سر دوست اینجاگه چه باشد

بگفتا سجده کردن گر نباشد

5

گمان در خاطر واندیشه در دل

که تا سجده نگردد زود باطل

6

نماز آنست کاینجا راز بینی

یقین عین العیان را باز بینی

7

نمازت آنچنان باید ز اسرار

که گرد خاطر تو هیچ تکرار

8

نگردد جز یکی اندر یکی بس

ولیکن این نباشد سر هر کس

9

کسی باید که این اسرار داند

که خود کلی وجود یار داند

10

کسی باید که بگذارد چنین او

که باشد دائما عین الیقین او

11

که تا عین یقین اندر نمازش

کند واصل ز یکی کارسازش

12

ز دید دوست در یکی نهانی

بیابد او نشان بی نشانی

13

حضور جان و دل را در یکی او

خدا بیند در آن طاعت یکی او

14

بجز یکی نگردد در ضمیرش

که یکی باشد اینجا دستگیرش

15

نماز صادقان راز اله است

نماز عاشقان دیدار شاه است

16

نماز زاهدان بهر ثوابست

اگرچه اندر اینجا بس جوابست

17

نماز واصلان اعیان ذاتست

که این معنی حقیقت بی صفاتست

18

نمازی کان نماز عاشقانست

چه جای فهم و وهم و جسم و جانست

19

نگنجد هیچ اندر نزد جانان

شرائط هر کسی را راز پنهان

20

کجا آرد بجا اینجای دارد

بجز آنکس که باشد صاحب درد

21

اگر تو صاحب دردی چو حیدر

ز من دریاب و زین معنی تو بگذر

22

نماز اینجا چو حیدر کرد باید

ولی در عشق مرد مرد باید

23

که تا اینجا نمازی آنچنانش

کند روزی حقیقت جان جانش

24

نماز او حقیقت جان جان بود

که حیدر بیشکی سرب عیان بود

25

همه دنیا براو بودخاشاک

مبین حیدر چنین اینجا تو حاشاک

26

که حیدر بود اسرار حقیقت

بیان شرع و انوار طریقت

27

نماز او نمازی بود دانی

نه همچون دیگران فعل معانی

28

در آن دم گر حضور یار بودش

عیان در لیس فی الدیار بودش

29

نه دنیا و نه عقبی را بخاطر

بدش جز دوست در اسرار ظاهر

30

که از پایش چنان پیکان الماس

برون کردند و نامد هیچ وسواس

31

درون خاطرش حق در نظر بود

از آن حیدر ز صورت بیخبر بود

32

چنین کن گر کنی اینجا نمازت

که تا باشد ترا دائم اجازت

33

دمی بینای جسم و جان و دل باش

نه بینای نمود آب و گل باش

34

بیکباره چنین مغرور گشتی

از اینجا چونکه دور دورگشتی

35

تو پنداری تو نزدیکی، تو دوری

که از نفس طبیعت در غروری

36

ز نفس صورت اینجا خود چه دیدی

که جز رنج و بلا چیزی ندیدی

37

چو تو سر بر زمین هر دم نهی تو

کجا داد خداوندی دهی تو

38

چومردان باش اندر عین طاعت

که تا بیرون شوی کل از شقاوت

39

دلت راکن خبر از طاعت دوست

برون آئی دمی چون مغز از پوست

40

دلت را کن خبر از طاعت یار

چرا اینجا تو خوانی راز بسیار

41

نه آنست آنچه اندیشیده تو

چه گر عمری بخون گردیده تو

42

نه چندان سال طاعت کرد ابلیس

نمیگنجید در وی مکر و تلبیس

43

ولی او را ز خود بینی که بودش

در آنساعت ز حق سودی نبودش

44

چو او آخر نمود خویشتن دید

پس آنگاهی بلای جان و تن دید

45

ز قربت بعد میآید پدیدار

بر واصل بود این سر نمودار

46

تو قربت کن عیان را حاصل کل

که چون مردان شوی تو واصل کل

47

نه چون ابلیس خود بین باش اینجا

مکن دعوی تو چون او باش اینجا

48

بمعنی باش و طاعت را گزین تو

که تا حق بین شوی اندر یقین تو

49

یقین بر خاطر خود داردائم

دلت راحاضر جان دار دائم

50

یقین بشناس حق را خود یقین تو

نمود اولین و آخرین تو

51

یقین بشناس و دائم در فنا باش

چو تو گردی فنا عین بقا باش

52

ز طاعت یک نفس غافل مشو تو

در ایندنیا چنین بیدل مشو تو

53

بطاعت خوی کن مانند ابلیس

ولی گرمی نباشد مکر و تلبیس

54

از آن رو او همه مکر و ریا بود

ولی عین العیانش منتها بود

55

بدید او اوج رفعت همچو عشاق

که آمد لعنتی در کل آفاق

56

نه همچون او شو الا همچو او باش

بطاعت کردن خوب و نکو باش

57

ز طاعت یابی اینجا دید مردان

ز طاعت گر تو مردی رخ مگردان

58

چو او در دار دنیا عاقلی تو

ز خود بیرون شده بس بیدلی تو

59

دل و جان را منور کن بنورش

ز طاعت جوی اینجاگه حضورش

60

تمامت انبیا کردند طاعت

صبوری کن خموشی کن قناعت

61

بکردند اختیار اندر صفاتش

کزین یابند اینجاگاه ذاتش

62

دمی طاعت بهست ازکل عالم

که فیض نور میبخشد دمادم

63

دمی طاعت بهست از هشت جنت

که اعیانست در وی نور قربت

64

دمی تو طاعت و فرمان حق بر

ز جمله ذرهها اینجا خبر بر

65

بود طاعت کم آزاری مردم

چنین کن تا نگردی در بلا گم

66

بود طاعت همه فرمان ببردن

چو فرمان آید آنگه جان سپردن

67

بود طاعت همه تسلیم بودن

ابا او گفتن و با او شنودن

68

ز راز او کس آگاهی ندارد

یقین میدان که آنکس راز دارد

69

که جان آرد فدای روی جانان

سراندازد میان کوی جانان

70

بکل دست از خود و عالم فروشوی

بزن آخر چو مردان مر یکی گوی

71

چو گوئی باش تسلیم اندر این خاک

که چون گوئیست اینجا عین افلاک

72

نمیبینی که اینجا درسجودست

همیشه عاشق آن بود بودست

73

بر گردانست دائم در سجودش

که بوئی برده است از بود بودش

74

تو چون او باش دائم در صفاتو

که باشی در میان اندر لقا تو

75

مشو خود نیز چون شیطان مکار

چو مردان باش در حق شو کم آزار

76

کم آزاری بهست از ملک عالم

کس کاینجا نهد بر ریش مرهم

77

نباشد بهتر از خلق خوش اینجا

نمود جسم و جان دارد مصفا

78

دمی بادوست درخلوت تو بنشین

اگر تو مرد رازی جمله حق بین

79

چو غیری نیست اینجا پس چرا تو

چو دق گیران زنی این ماجرا تو

80

چو غیری نیست اینجا جمله جانانست

چرا ذات تو هر دم نوع گردانست

81

چو غیری نیست یک بین باش اینجا

مکن چندین فغان ای مرد شیدا

82

خدا داند که او مر جمله او بود

بصنع خویش او خوب و نکو بود

83

هر آن چیزی که اینجا شد حقایق

به نتواند کسی اینجا دقایق

84

گرفتن چون همه خود اوست کس نیست

بجز او در درونت هیچ کس نیست

85

بجز او هیچ دیگر غیر نبود

اگرچه پیش واصل سیر نبود

86

چگویم این همه عین رموزات

که تا ذرات گردد جمله در ذات

87

همه ذرات و ذات اندر دل و جانست

ولی این راز از اوباش پنهانست

88

محقق باش و این عین الیقین بین

دل و جان اولین و آخرین بین

89

محقق باش و جان و دل بر انداز

اگرمرد رهی چون شمع بگداز

90

فنای محض شو چون جمله مردان

بیکباره تو خود آزاد گردان

91

فنای محض باش و خرمی کن

درون تست چون او همدمی کن

92

چرانادان و سرگردان چنینی

از آن زین راز کل رمزی نبینی

93

که خود بینی و دور افتادی از حق

تو ناحق را مدان اینجایگه حق

94

چو جز حق نیست هم باطل مبین تو

نمود ذات کل را بازبین تو

95

بگو تا کی چنین آخر تو ای مرد

چنین باشی بلاشک اندر این درد

96

دمی درمان جان کن تا باسرار

غم ودرد ازنهاد خویش بردار

97

دوا کن خویشتن را پیش از مرگ

دوائی نیست عاشق را به از ترک

98

بکن ترک همه تادوست گردی

چرا چندین بگرد پوست گردی

99

بکن ترک وجود خویش زنهار

که در این است بیشک جمله اسرار

100

اگر تو ترک خود گیری خدائی

چرا چندین تو در عین بلائی

101

تو ترک خویش گیر و جان اسرار

منور دان همچون ماه انوار

102

تو ترک خویش گیر و صورت خود

رها کن تا شود محو از بلا حد

103

تو چون مردان ره عین فنا شو

اگر باشد میان صد بلا شو

104

که چون منصور راحت در بلا دید

ز گفت خود یکی لحظه نگردید

105

چنان بنهاده بد در پیش خود او

که فانی است کلی در احد او

106

بجز خود میندید و خویش حق داشت

بیک ره پرده را از پیش برداشت

107

چو تو در پرده خود گم شدی باز

کجا بینی چو او انجام و آغاز

108

تو چون او کی شوی تا حق ببینی

چو شیطانی که دائم در کمینی

109

همی خود را بحق از خود فرو شوی

فرو رو آنگهی در توی هر توی

110

چو بیرون آئی از پرگار پرده

نمود جملگی بر باده برده

111

مده بر باد عمر زندگانی

که تا این راز را کلی بدانی

112

بسوزان پرده بود وجودت

بیک ره کن تو پیدا بود بودت

113

ز دار لابه الا باز شو لا

که تاگردی منزه در مبرا

114

مبرا شو ز جفت و جان و فرزند

که تا بگشائی از هم اینچنین بند

115

مبرا شو تو چون مردان دین دار

ز بود خویشتن یکباره بیزار

116

فنا بگزین و بس عین بقا بین

همه اشیا تو در عین فنا بین

117

دمی از خود فنا شو ای دل ریش

بیک ره جمله را بردار از پیش

118

نظر کن ابتدا و انتها یاب

همه گمگشته در عین خدا یاب

119

نظر کن ذات را در خود عیان بین

وجود خود کمال جاودان بین

120

توخواهی بود با حق جاودانه

بجز حق جمله را میدان بهانه

121

بهانه دان تو این دانه وجودت

از این گفتارها آخر چه سودت

122

چه میگویم دمادم سر اسرار

ولی خوش خفته در خواب پندار

123

ترا پندار سرگردان چنین کرد

که افتادی چنین در عین این درد

124

ترا پندار میسوزد بآتش

که سرگردان شدی از طبع ناخوش

125

ترا پندار گمره کرد اینجا

ندانستی ز سر اوهویدا

126

ترا پندار خواری مینماید

چو گوئی دمبدم اینجا رباید

127

تو پنداری که هستی در خوشی تو

چه میدانی که عین آتشی تو

128

بگردت آتش سوزان گرفتست

از آن جان و دلت اندر گرفتست

129

از این دوزخ سوی جنت شوی خوش

نشین تا رستگار آئی ز آتش

130

بیابی و بکل باشی تو دیدار

نگردد گرد تو اینجای پندار

131

یکی بینی جلال دوست اعیان

بود اینجای پیدائی و پنهان

132

لقا در جنت است و دید الله

که تا یابی در اینجا قل هو الله

133

در این معنی که من گفتم شکی نیست

که در جنت بجز الله یکی نیست

134

یکی باشد اگر خود حور باشد

سراسر در بر تو نور باشد

135

همه نور و صفا آنگه لقایست

نمودانبیا و اولیایست

136

نباشد مرگ الا زندگانی

محقق را بقای جاودانی

137

بود لیکن اگر مرد رهی تو

بمعنی و بصورت آگهی تو

138

ندانی کین بیانها چیست آخر

مر این تحقیق کل با کیست آخر

139

مر این تحقیق آنکس یافت اینجا

که بی دیدار خود بشتافت اینجا

140

ترا نیک و بدی یکسان نمودش

طلب کرد از حقیقت بود بودش

141

چو سر کار خود اینجای بشناخت

بشکرانه نمود خویش در باخت

142

اگر خود را ببازی همچو منصور

بهشت جاودان بینی تو با حور

143

در و دیوار جنت از حیاتست

در اینجاگه عیان نور ذاتست

144

صفات اینجا چو یک ارزن نماید

که آنجا ذات کل روشن نماید

145

نگنجد هیچ جز دیدار تحقیق

کسی کو را بود این راز تحقیق

146

خوشا آندم که در جنت خداوند

گشاده باشد اندر دیدهها بند

147

نماید ذات را ذرات معنی

نگنجد هیچ در گفتار دعوی

148

عیانست این بیان تا نزد دیدار

اگر باشد بجان اینجا خریدار

149

عیان است این بیان با واصل اینجا

اگر کردست آنراحاصل اینجا

150

عیانست این بیان از من تو بشنو

بر این گفتار اگر مردی تو بگرو

151

تو خود میبینی و دوری ز جنت

ز قربت رفته در عین محنت

152

چو جنت درنماز اینجا ندیدی

دمی اینجا بحق مینارسیدی

153

کجا یابی و کی دانی تو اسرار

که این دم مانده در عین گفتار

154

گرفتار وجود خود شدستی

بمانده این چنین در بت پرستی

155

رها کن جمله تا جمله تو گردی

اگرکردی چنین آزاد و فردی

156

رها کن جمله و در حق فنا شو

دمادم سر ربانی تو بشنو

157

فنا بالای جنت آمده دید

اگرچه گوش تو بسیار بشنید

158

زهر چیزی ولی این سر ندانی

بکامی این بیان از ما بدانی

159

که در بالای هفت افلاک و انجم

کنی بود وجودت را یقین گم

160

چو غیری درنگنجد آن زمانت

یکی بینی مکین و هم مکانت

161

ز نه طاق و ز چار ارکان ما باش

تو خود اینجا عیان اندر بقاباش

162

گذر کن زانچه میبینی بدنیا

که تاگردی ز عین ذات یکتا

163

گذر کن تا بهشت جاودانی

ببینی قدر خود اینجا بدانی

164

گذر کن از نشیمنگاه غولان

از این دنیا وجود خویش برهان

165

بگو تا چند در ماتم دری تو

سزد گر پرده از جم بردری تو

166

بگو تا چند باشی غمخور خویش

نمییابی در اینجا غمخور خویش

167

جهان جان ترا اینجا برونست

از آن پیوسته کارت باژگونست

168

ز خود تا چند باشی در بلا زار

اگر مردی وجود خویش بگذار

169

ز بهر خویشتن در بند ماندی

در این گرداب غم کامی نراندی

170

دمادم میخوری مر زخم بر دل

بماندی در نهاد راز مشکل

171

که بگشاید تو را اینجایگه راز

دمادم میکنی چون مرغ پرواز

172

چو مرغی در قفس ماندی گرفتار

تو مانده دور از اعیان دلدار

173

در این زندان توئی عین قفس را

نمییابی در اینجا پیش و پس را

174

در این زندان عجب ماندی چو دزدان

بماندی زار و سرگردان و حیران

175

ز حیرت دمبدم خون شد دل ریش

بماندی عاجز و مسکین و بیخویش

176

نیندیشی تو زین زندان دمی یار

که ماندستی چنین در گیر ودر دار

177

در این زندان چرا خوارو حزینی

مقام جاودان اینجا نبینی

178

مقام جاودان اندر دل تست

بهشت نقد اینجا حاصل تست

179

چو تو بی طاعتی در حکم جبار

بماندستی در اینجاگه گرفتار

180

اگر طاعت کنی بیرون برندت

چو مردان عیان خلعت دهندت

181

کسی اینجا نشان دوست دارد

که در زندان او طاعت گذارد

182

کسی کین عین طاعت دید و بشناخت

ز شوق طاعت اینجا گاه بگداخت

183

مثال شکر اندر آب شیرین

شده دریافت اندر عشق تمکین

184

دلا طاعت کن و مگذر ز طاعت

به عذر آنکه داری استطاعت

185

دلا طاعت گزین در آخر کار

چوهستی اندر این دنیا تو بیکار

186

دلا طاعت گزین مانند مردان

ثواب طاعت اینجا روی جانان

187

ببین مانند ایشان چون ندیدی

ز جمله در نگر تا چون رسیدی

متن شعر کپی شد.