کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در خطاب هاتف غیب پاکباز را و درد او را استماله کردن و دلخوشی فرماید

1

خطاب آمد که بخشیدم دلت را

گشایم من بیک ره مشکلت را

2

فراقت با وصال اینجا کنم من

ز تاریکی کنم راز تو روشن

3

مترس اکنون چو عجز آوردی اینجا

که به از عجز نبود هیچ ما را

4

چو عجز آوردی اینجا ره سپردی

حقیقت گوی این معنی تو بردی

5

چو عجز آوردی اینک در نهادت

گره بیشک ز کار اکنون گشادت

6

چو عجز آوردی اکنون باز دیدی

نمود ما همه اعزاز دیدی

7

چو عجز آوردی اکنون باش فارغ

شدی اندر جهان عشق بالغ

8

مکن بار دگر گستاخی ای پیر

نمود عشق باش و عین تدبیر

9

برون از عقل خود اینجا منه پای

مر و زینجای اکنون جای بر جای

10

قراری گیر و کم کن بیقراری

نمیباید که اکنون پایداری

11

چو موری این زمان آشانه جوئی

سخن در خورد آب و دانه گوئی

12

چنین دان ای دل اینجا گفتگویش

بگو آخر که چند از گفتگویش

13

نمودار تو اینجا خاک کویست

چه جای تندیست وگفتگویست

14

مکن گستاخی اندر حضرت شاه

کز این سر نیستی بیچاره آگاه

15

یقین در دیده بینی روی جانان

حقیقت سیرمیزن کوی جانان

16

ترا چون نیست این مقصود حاصل

نگشتستی در این درگاه واصل

17

چراگستاخی اینجا مینمائی

حقیقت میکنی از وی جدائی

18

چرا و چون مگوی و باش خواموش

حقیقت بنده باش و حلقه در گوش

19

چراو چون بگو با این چکارت

که بیشک خشم گیرد یار غارت

20

نهان اسرار میگوئی ابا راز

حقیقت باش چون مردان جانباز

21

نهان اسرار باید گفت با دوست

عیانت این بیان کردن نه نیکوست

22

وصال آنگه شود بیشک میسر

که چون وجهی نماید خیر یا شر

23

یکی بینی و خاموشی گزینی

در آن دم بیشکی صاحب یقینی

24

مگو کین چه چرا آن این چنین است

که این بیشک عیان عین الیقین است

25

چو تودر علت و چون و چرائی

نمود خویشتن با او نمائی

26

تو میگوئی چرا این و چرا آن

از این دوری گزیدت جان جانان

27

مگو بار دگر این راز اینجا

که خود را مینیابی باز اینجا

28

مگو بار دگر زین شیوه اسرار

دلت میکن حقیقت عین انوار

29

مگو بار دگر این سر بر او

حقیقت عجز آور در بر او

30

مراو را بنده باش و کن تو شاهی

مکن گستاخی گر تو مرد راهی

31

سخن درحضرت بیچون آن شاه

دل و جان داری ای مسکین تو آگاه

32

تو آگه باش تا شاه جهانت

کند اینجا بیک لیلی بیانت

33

تو مجنونی و لیلی میندانی

وگر دانی در آن حیران بمانی

34

مشو مجنون و لیلی راز دریاب

یقین آهسته باش و زود مشتاب

35

ترا لیلی است اینجا رخ نموده

گره از کاربسته برگشوده

36

بجز لیلی مدان این باب ازمن

که گفتم اولت اینجای روشن

37

شب تاریک تو باشد یقین روز

که تاگردی تو اندر عشق پیروز

38

شب تاریک جانان میتوان یافت

نمود عشقش آسان میتوان یافت

39

شب تاریک اینجاخلوتی ساز

چو شمعی خوش بسوز و جمله بگداز

40

شب تاریک ره بسپر که مردان

شب تاریک سر دیدند پنهان

41

شب تاریک در اینجا تو ره کن

در این درگاه عزم بارگه کن

42

شب تاریک اینجا جو تو رازش

چو یابی راز اینجا جوی بازش

43

هر آن رازی که داری گوی او را

که هستی بیشکی چون گوی او را

44

عجب درمانده چون حلقه بر در

دری زن عاشقانه هان و مگذر

45

دری زن عاشقانه چند پرسی

که تا رازت ز جانان بازپرسی

46

دری زن عاشقان اینجا یقین بین

نمود جان جان اینجا یقین بین

47

نشسته بردری مانند سرهنگ

ز نزهت نیست اینجا هوش با هنگ

48

نشسته بردری زهره نداری

دریغا زین بیان بهره نداری

49

نه کارتست رفتن نزد جانان

ترا خود این دلیری نیست آسان

50

نه کار تست چونکه نیستت بر

از آن بنشسته بیچاره بر در

51

از آن بنشسته مسکین وحیران

که رفتن نزد شاهد زود نتوان

52

شدی این مانده ترسان در بریار

چنین بر در نماندستی گرفتار

53

ز دریا چند پرسی راز اینجا

جوابت هست زینسان باز اینجا

54

بآسانی توانی یافت دیدار

اگر گردی ز دید خویش بیزار

55

بآسانی مر این سر میتوان یافت

اگر اینجا نباشی هان تو بی یافت

56

ز جان و سرحقیقت بگذرد او

رود در بارگاه و بگذرد او

57

شه کون و مکان در حجره دل

نموده روی و کرده مشکلت حل

58

بگویم چون تو این روزی ندیدی

چو مردان باش پیروزی ندیدی

59

توانی کرد تا این راز بینی

حقیقت روی شه تو بازبینی

60

دلت برگیر از جان و فنا شو

پس آنگه بیخودت سوی بقا شو

61

دلت برگیر از جان و شو آزاد

بر شاه این زمان تو داده داد

62

دلت برگیر از جان تا توانی

که بینی روی او از ناگهانی

63

دلت برگیر از جان ز آنکه جانان

نماید رویت اندر پرده اعیان

64

درون دل شو و مشکل کنش حل

که آن سر جمله پنهانست در دل

65

درون دل شوو اسرار بنگر

حقیقت تو نمود یار بنگر

66

درون دل شو و او را ببین باز

حجاب اینجایگه کلی برانداز

67

مترس از سر گر این سر فاش بینی

حقیقت بیشکی نقاش بینی

68

مترس از سر که سر پیداست اینجا

حقیقت جان جان یکتاست اینجا

69

مترس از سر که بیشک اصل یابی

چو مردان اندر اینجا وصل یابی

70

وصال یار بی سر میتوان دید

کسی باید که او این سر توان دید

71

وصال یار اگر این سان دهد دست

یقین میدان که وصل آسان دهد دست

72

وصال یارت از این میتوان یافت

ترا این سر چنین آسان توان یافت

73

حجاب جسم و جان بردار از سر

در این معنی بیک بینی تو رهبر

74

که کار تو ز یک بینی تمامست

ولیکن دان دلت با ننگ ونامست

75

به ننگ و نام ناید این بیان راست

ترا باید ز سر اینجای برخواست

76

ز سر گر بگذری این سر تو یابی

نیابی سر اگر می سر بیابی

77

چو برخی انبیا سرها بریدند

جمال یار اینجاگه بدیدند

78

جمال یار بی سر میتوان یافت

ابی سر بیشکی این سر توان یافت

79

اگر بی سر شوی سر باز یابی

بر شه عزت و اعزاز یابی

80

سر بی تن اناالحق زد بظاهر

که او را بد حقیقت در یقین سر

81

سر بی تن کجا یابد اناالحق

زد الا هم اناالحق زد یقین حق

82

یقین حق بود در منصور اعیان

که میزد او اناالحق راز پنهان

83

یقین حق بود و کرد این آشکاره

ولی منصور از آن شد پاره پاره

84

که جسمش بود واصل اندر این راه

فنایش بود حاصل اندر این راه

85

فنایش گشته بود اینجا بتحقیق

ببردش ازمیان او گوی توفیق

86

مر آن توفیق کو را بود اینجا

که پنهانی اناالحق گفت اینجا

87

یقین حق داند اینجا بود تو حق

اناالحق گفت هم در خویش مطلق

88

اناالحق گفت و گوید صاحب راز

حقیقت دیدهاند انجام و آغاز

89

اناالحق گفت و گوید صاحب درد

یقین اینجایگه کل بود او فرد

90

اناالحق گفت و سر دوست بشناخت

وجود بود خود یکباره درباخت

91

اناالحق گفت و سر ببرید بردار

ز بهر این مر او را شد خریدار

92

اناالحق حق همیگفت و نبد او

یقین میدان که جز حق مینبد او

93

یین حق بود کین گفت از نهانی

نشان خود ز عین بی نشانی

94

در اینجا داد جمله سالکانش

که تا یابند کل شرح و بیانش

95

توانی یافت تا این ناتوانی

تو این معنی حقیقت کی توانی

96

چو یکباره نمودت دوست باشد

نه رنگ ونقش دید پوست باشد

97

یکی باشد نهادت در بر جان

حقیقت جان شود در دوست پنهان

98

چو جانت بی یقین جانان شود کل

ز دید خویشتن پنهان شود کل

99

ز دید احولی یک بین شود او

حقیقت در عیان حق بین شود او

100

ازل را با ابد یکی نماید

نمود جملگی اینجا رباید

101

ازل را با ابد پیوند سازد

بجز جانان همه در دوست بازد

102

فنا گردد ز دید دوست اینجا

حجابش دور گردد پوست اینجا

103

حجابش چون بر افتد در یکی او

جدا بیند حقیقت بیشکی او

104

حجابش چون بر افتاد یار بیند

یقین بی زحمت اغیار بیند

105

حجابش چون بر افتد حق شود او

حقیقت بیشکی مطلق شود او

106

حجابت دور کن تا نور گردی

حقیقت در عیان منصور گردی

107

حجابت دور کن وسواس بگذار

حقیقت بر خور از دیدار دلدار

108

ندانی این چنین درمانده در خود

که یکسان بینی اینجا نیک با بد

109

ندانی این چنین جز از دل راست

ببین تا خود که هر کس نقش آراست

110

تو این بشناس گر این سر بدانی

اگر بینی تو مر حیران بمانی

111

یقینت واصلی بینم در اینجا

ترا دانم حقیقت لا والا

112

یقینت واصلی دانم چو منصور

حقیقت کل توئی نور علی نور

113

نمود واصلی اینجا تو باشی

حقیقت درجهان یکتا تو باشی

114

گهی کین دید کرد این جام او نوش

مر او خود کرد اینجاگه فراموش

115

ز سر بگذشت و جان اینجا بر انداخت

وصال یار هم در یار بشناخت

116

وصال یار هم از خود توان دید

یکی شو در نمود سر توحید

117

یکی بین و ز یک بین جمله پیدا

حقیقت از یکی بین شور و غوغا

118

یکی بین تا دوئی ناید پدیدار

یکی بیشک بود اینجا رخ یار

119

یکی بین تا شوی کلی یقین تو

در اینجا گردی اینجا پیش بین تو

120

یکی بد از یکی پیداست این دید

کمال جاودان یابی ز توحید

121

ز توحیدت شود این سر پدیدار

نمیگنجد حقیقت این بگفتار

122

ولی گفتار بهر سالکانست

نمود ذات عین واصلانست

123

یقین هم باطن اینجا باز دیدند

که ایشان بیشکی این راز دیدند

124

حقیقت واصلی نبود ببازی

نیابی تو عیان تا سر نبازی

125

اگر اینجا توئی اسرار دیده

چو مردان گرد اینجا سر بریده

126

سر خود را بباز و آشنا شو

چو حق در جمله اشیا فنا شو

127

فنا شو ز آنکه حق عین فنایست

فنا بیشک مرا عین بقایست

128

فنا شو اندر این ره همچو مردان

نمود خویشتن آزاد گردان

129

اگر خواهی که گردی زود آزاد

نمود خویشتن را ده تو بر باد

130

نمود خویشتن بر باد ده تو

چو مردان اندر این سر داد ده تو

131

بده داد شریعت اندر این راه

که گردی از حقیقت زود آگاه

132

بده داد شریعت از معانی

چرا درمانده زار و ناتوانی

133

بده داد شریعت ای دل مست

کنون چون یار در دید تو پیوست

134

بده داد شریعت تا شوی دوست

یقین میبین که جمله از نهان اوست

135

بده داد شریعت اندر اینجا

که تا گردی بیکباره مصفا

136

بده داد شریعت همچو مردان

که در شرعت نماید روی جانان

137

بده داد شریعت تو بیکبار

که بنماید رخت در عین جان یار

138

شریعت هر که دادش داد حق شد

که عین شرع بیشک دید حق شد

139

شریعت دید یار است ار بدانی

چرا امروز سست و ناتوانی

140

اگرچه دید دنیا رهگذار است

شریعت اندر او دیدار یارست

141

شریعت هر که بشناسد تمامی

برد از دار دنیا نیکنامی

142

برد با خود یقین در سوی عقبی

که بنیادی ندارد دید دنیا

143

که داند آنچه فرض شرع اتمام

بود اینجا مگر صاحب سرانجام

144

که او را عاقبت خیریست پیوست

خوشا آنکس که او با شرع پیوست

145

بنور شرع ره کن در سوی دوست

که تا بیرون نظر داری که کل اوست

146

به نور شرع ره کن در همه شیء

مرو زنهار اندر عین لاشی

147

به نور شرع یابی تو صفاتش

رسی یکبارگی در عین ذاتش

148

ز لاشیء هر که میگوید رموز او

نه عاقل باشد اندر شی هنوز او

149

رموز این نیاید در سخن راست

ز من بشنو حقیقت این سخن راست

150

مر این معنی نشاید دید اینجا

نشاید دید در توحید اینجا

151

بوقتی کز نهاد آئی تو بیرون

برت یک ارزن ارزد هفت گردون

152

نگنجد هیچ چیز از آفرینش

نماند عقل و عشق و کفر و دینش

153

نماند هیچ اشیا در ظهورت

یکی بنماید اینجا جمله نورت

154

نماند هیچ اینجا هرچه بینی

گمان بر بی گمان گر بر یقینی

155

که لاشی چیست ای شیء آمده تو

دگر اینجایگه لاشی شده تو

156

ز لاشی دم مزن خاموش شو هان

چو اینجا می نداری نص و برهان

157

ز لیس مثله گر رانده تو

رموزی اندر اینجا خوانده تو

158

بگو با من تو مر معنی این باز

که کل این است اگر یابی یقین باز

159

ز لیلی مثله من دیدم دیدم

یقین در شی همه توحید دیدم

160

ندارد مثل و مانندی در اینجا

حقیقت خویش و پیوندی در اینجا

161

نه کس زو زاد و نی او زاد از کس

همه او بود از اول او ترا بس

162

همه از دید خود او کرد پیدا

حقیقت او شناسم جمله اشیا

163

همه او بود اول لاحقیقت

ز دید خویش ناپیدا حقیقت

164

چنان بد ذات چیزی مینبد آن

در این معنی اگر مردی برافشان

165

دل و جان تادر اینجا ره بری تو

نمود اولین رابنگری تو

166

در این سر راهبر گرمرد رازی

هزاران جان چه باشد گر ببازی

167

چه باشد جان در اینجا هیچ موئی

گرفته در عیانی های و هوئی

168

چه باشد دل در اینجا ارزنی دان

فتاده زیر پا او در بیابان

169

دل و جان چیست نزد ذات اینجا

حقیقت در صفت ذرات اینجا

170

دل و جان چیست تا این باز داند

که خود در خود حقیقت بازداند

171

خودی خود یقین هم خویش بشناخت

حجاب آن بود پیش خود برانداخت

172

بیان دیگر است و گفته آید

در این راز کلی سفته آید

173

بیان دیگر است ار دم زنم من

دو عالم بیشکی بر هم زنم من

174

بوقتی پرده بردازم ز اسرار

که واصل آرمت آنگه رخ یار

175

یقین بنمایم اینجا تا بدانی

که بیشک هم نشان هم بی نشانی

176

خودی خود شناس اول حقیقت

یقینت بازدان هان بی طبیعت

177

طبیعت زان نمود آمد پدیدار

حقیقت هم در اینجا ناپدیدار

178

مصفا میتوان این راز دیدن

نهانی این توانی باز دیدن

179

مصفا شو ز نور شرع اول

که تا اینجا نمانی خوار و احول

180

همه خلق جهان اول صفاتند

از آن غافل ز نور قدس ذاتند

181

از آن اول بماندست اندر اینجا

که خود را بیند اندر عین سودا

182

چو خود بینند بیشک احولانند

حقیقت این معانی میندانند

183

بخود بینی نیابند این نمودار

کسی تا کل نگردد ناپدیدار

184

بخود بینی نبینی ذات بیچون

نگنجد اندر این سر خود چه و چون

185

چه و چون اندر این معنی نباید

حقیقت واصل پاکیزه باید

186

که از تن دل بود دل جان حقیقت

یقین جانش عیانی بی طبیعت

187

فنا گردیده باشد از تمامت

گرفته باشد از کل استقامت

188

بآسایش قراری بی تن و جان

بود تا او بیابد جان جانان

189

چنان واصل بود اینجا یقین او

که باشد بیشکی مر جمله بین او

190

یقین اینجا توانی یافت ای دوست

چو بیرون آئی اینجاگاه از پوست

191

تراتا پوست باشد مغز جانت

کجا بینی یقین راز نهانت

192

کسی کین دید بیشک بی خود آمد

حقیقت فارغ ازنیک و بد آمد

193

کسی کین دید صور صور جان دید

چنین معنی درون خود نهان دید

194

کسی کین دید بگذشت ازخودی کل

بدید و فارغ آمد از همه ذل

195

در این معنی که من گفتم ترا باز

بدان اینجا حجاب جان برانداز

196

سلوکت کرد باید در صفا تو

بنور شرع دید مصطفی تو

197

توانی یافت این معنی یقین تو

حقیقت را تو او بین راز بین تو

198

گذر کن اول ازبود وجودت

که تا یابی عیانی بود بودت

199

گذر کن در یکی اشیاتمامی

که تا میپخته گردی تو ز خامی

200

تو با وی راست دان و کژ مبازان

که میجویند اینجا شاهبازان

201

نظاره اندر این نقدند مانده

حذر کن تا نباشی هان تو رانده

202

حقیقت قلب راکن نقد اینجا

درون کوره بر تا آن مصفا

203

کنی و آوری آنگاه بیرون

حقیقت نقد باشد بی چه و چون

204

زر قلبت بنقد اینجا نگنجد

ترازودار غش اینجا نسنجد

205

از آنی قلب مانده بر غش اینجا

که ماندستی تو در پنج و شش اینجا

206

بکن نقدی تو اینجاگاه حاصل

مباش از شرع اینجاگاه غافل

207

بنور شرع قلب از غش تو بشناس

میاور در زمان درخویش وسواس

208

اگرچه خانه دیوارست صورت

ندارد راه بیدل در ضرورت

209

ترا باید که می صورت نبینی

در اینجا گر بکل صاحب یقینی

210

ز صورت جمله وسواس است بیشک

نمیگنجد یقین وسواس در یک

211

طبیعت دادت اینجا رنج وسواس

گذر کن از طبیعت حق تو بشناس

212

چو حق داری طبیعت هیچ دانش

همه وسواسها اینجا برانش

213

ز پیشت ای خدابین دور گردان

حقیقت خویشتن را نور گردان

214

بجز حق نیست آخر در شریعت

طریقت دیگر است اندر حقیقت

215

سه چیز است آنکه با هم آشنایند

حقیقت هر سه دیدار خدایند

216

ولی واصل در این هر سه یکی او

بداند جمله یکی بیشکی او

217

شریعت آن احمد و آن حیدر

طریقت راهرو بشناس و بنگر

218

گشادست و حقیقت جمله او دان

ز باطل این بیانم را تو حق دان

219

بیانم ازخدا این کلیت خویش

که من چیزی نمیبینم جز او بیش

220

چو او در من نیابد جز خیالم

خیالم اوست در عین وصالم

221

خیال او بخون دیگر خیال است

خیال دیگران رنج و وبالست

222

خیال دوست وصل است ار بدانی

فنا کلی ز اصل است ار بدانی

223

خیال اندر فنا ناید بدیدار

شود اینجا تمامت ناپدیدار

224

خیال جمله خلق اینجا خیالست

مراینصورت ترا اینجا وبال است

225

خوشا آن کو خیال دوست دارد

یقین مغز است نی او پوست دارد

226

خیال جان جان ما را دمادم

نماید رازها بیشک در این دم

227

وصالش خواستم تادر نمودار

عیان بخشیدم اینجا بیشکی یار

228

وصالش چون طلب کردیم بیچون

نمود اینجای ما را بیچه و چون

229

وصالش در یکی آمد میسر

نهادم جان و آنگه بر سرش سر

230

نهادستم حقیقت در بر دوست

یقین دانسته بیشک که کل اوست

231

من و او در نمیگنجد مرا کس

یقین دانم که کلی او مرا بس

232

رموزی دان در اینمعنی و رهبر

نمود جان جان اینجا تو بنگر

233

تن او گر یکی کردست اینجا

دل وجان گوی او بر دست اینجا

234

تو ای جان عین جانانی ز پنهان

یقین جانانی اما اسم شده جان

235

توئی کاندر صور دیدار داری

بماندستی و تن درکار داری

236

چگویم تا بدانی ای بمانده

بخود حیران و یک حرفی نخوانده

237

دلت گر زین همه حرفی شنودی

بچندینی سخن حاجت نبودی

238

همه برناخنی بتوان نوشتن

ولی آسان بر آن نتوان گذشتن

239

از آن کردم یقین این بیت تکرار

که تا دریابی اینجا سر اسرار

240

چو قطره سوی بحر لامکانی

چکد یابد وصال جاودانی

241

ندانی قطره و دریا ز هم باز

اگر هستی در اینجا صاحب راز

242

شو و این نکته دریاب از حقیقت

طریقت کن دمادم در شریعت

243

دگر در سر این جان ده یقین بین

نمود اولین و آخرین بین

244

دمادم در صور این راز داری

هوا را باید ار می باز داری

245

نگر تادر خدا گامی زنی تو

وگرنه کمتر ازحیض زنی تو

246

چو درآز طبیعت شاد باشی

ز دید خود بحق آزاد باشی

247

دو روزی لذت دنیا سر آید

ز ناگه جانت از قالب برآید

248

نه کامی دیده باشی از رخ یار

نه اینجا گوش کرده پاسخ یار

249

بمانی تاابد بیشک بمانده

درون نفس دوزخ ای نخوانده

250

لفی سجین از آن در ویل مانی

چرا بیچاره و خواروندانی

251

سرانجامت عجب در زیر این خاک

حقیقت این بدان هان از دل پاک

252

تو پیش از مرگ روی یار دریاب

نمود ذات او یکبار دریاب

253

در ایندنیا به بین او رادرستی

از این معنی چرا فارغ نشستی

254

هر آن کو رویش اینجا باز بیند

حقیقت جاودانی ناز بیند

255

بکن نازی چو خواهی رفت درگل

بکن مشکل در این معنی ما حل

256

دمادم دیده دیدار اینجاست

حقیقت دان که دید یار اینجاست

257

از آن اینجا نمیبینند جمله

که اندر عشق بی دینند جمله

258

بدین عشق اگر گردی مسلمان

نماید رویت اینجاگاه جانان

259

بدین عشق اگر آئی یقین است

حقیقت دان که راه راست اینست

260

ولیکن میندارم زهره اینجا

که برگویم بیان بهره اینجا

261

در آخر این بیان گویم بتحقیق

کسی کو را بود از عشق توفیق

262

چنان باید که او را از الف او

بخواند تا عیان لام الف او

263

بداند تا به ابجد راز بیند

نمودار الف را باز بیند

264

الف ره جوی تا ابجد نظر کرد

یقین اندر هجا کلی گذر کرد

265

پس آنگه تا بابجد او بخواند

چنین تا آخر قرآن بخواند

266

الف لامیم چون دانست تحقیق

بداند سر قرآن یافت توفیق

267

که چون صورت همه معنی بداند

حقیقت دنیا و عقبی بداند

268

تمامت سر بیچون در الف دان

تمامی عشق را در لام الف دان

269

ز لا دریاب الا الله اینجا

که تا کردی بکل آگاه اینجا

270

ز من تا جان جان یابی از این باز

حجاب حرفها اینجا برانداز

271

ز لا دم زن تو چون منصور حق شو

نود عشق جانان ها تو بشنو

272

الف بشناس چون او راست میباش

که بشناسی حقیقت دید نقاش

273

الف بشناس آن گاهی یقین یاب

حقیقت مغز را از پوست دریاب

274

الف بشناس و بر راهم الف دان

چرا هستی در این معنی تو نادان

275

الف بی شد دگر تی و دگر ئی

دگر جیم این چنین میدان ز معنی

276

تمامت حرف را شد از الف باز

بیابی ذات بیچون را یقین باز

277

الف شو همچو اول بی سر و پیچ

که میدارد الف اینجایگه هیچ

278

منزه دان الف از جمله حرف

اگر در گنجدت این سر در این ظرف

279

ببردی گوی و دانستی یقین تو

الف را از میان کلی گزین تو

280

الف لا شد در اینجا بیشکی تو

الف با لام بنگر در یکی تو

281

الف با لام چون پیوسته آمد

حقیقت راز جان سر بسته آمد

282

الف با لام ذات پاک دیدم

نمود سر این در خاک دیدم

283

ز خاکت این گل آمد چون نمودار

حقیقت خاک را دان صاحب اسرار

284

یقین چون صاحب سر خاک افتاد

نمودش جمله ذات پاک افتاد

285

ز خاک این سر طلب کن آخر ای دل

که اندر خاک یابی راز مشکل

286

ز خاک این سر طلب کن آخر ای جان

که اندر خاک یابی راز پنهان

287

ز خاک اینجا طلب اسرار جمله

که حق در کار دارد کار جمله

288

ز خاک اینجا طلب مر جوهر دوست

که خاکت مغز بنمودست با پوست

289

ز خاک اینجا طلب دیدار بیچون

که بینی دیدنی چون بیچه و چون

290

حقیقت خاک کل دیدست جانان

ولی جمله در او گشتند حیران

291

حقیقت خاک دیدارست اینجا

که گرداند همه صورت مصفا

292

حقیقت خاک چون پاکت کند باز

بیابی ذات بیچون را یقین باز

293

حقیقت خاک در ذاتست موصوف

کسی کین سر کند اینجای مکشوف

294

ز خاکت بازدان اینجا حقیقت

که خواهی کردن اندر وی طریقت

295

نظر در خاک کن تا راز بینی

تمامت انبیا را باز بینی

296

همه در خاک پنهانند جمله

حقیقت سر جانانند جمله

297

نظر درخاک کن ای دل یقین تو

حقیقت راز رادر خاک بین تو

298

چو پنهان گردی اینجا در دل خاک

فراموشت شود جز صانع پاک

299

تمامت هرچه دیدستی در اینجا

تو مر چیزی ندیدستی در اینجا

300

بجز در خاک جایت کاخر آنجاست

حقیقت عین ماوایت در اینجاست

301

نمود خاک بد راز شریعت

که بیرون آورد کل از طبیعت

302

تمامت پاک گرداند ز خود باز

نماید آنگهی در خویشتن باز

303

وصال عاشقان درخاک باشد

حقیقت زهر را تریاک باشد

304

که اول تلخ آید هست شیرین

در آخر گر توئی اینجا تو حق بین

305

یکی بینی حقیقت در دل خاک

نمود جمله اندر صانع پاک

306

یکی بینی در آن دم با خبر تو

کنون دریاب گرداری خبر تو

307

یکی بینی در آن دم کل تمامت

حقیقت اوست تا صبح قیامت

308

نمود خاک سر جمله مردانست

دل عاقل از این اندیشه بریانست

309

ولی بیشک حساب اینجاست جمله

که هر چیزی در او پیداست جمله

310

نهان پیدا کند اندر دل خاک

حقیقت هر کسی را صانع پاک

311

نهان پیدا کند بیشک خداوند

کند ظالم در آنجاگاه در بند

312

ستاند داد مظلومان در آنجا

نهانشان کل کند در خاک پیدا

313

اگر بد کرده باشد باز یابد

جزای آن و آنگه راز یابد

314

چو نیکی کرده باشد او عوض باز

بیابد بیشکی دیدار هر راز

315

در آخر چون نمودارست تحقیق

بدی و نیک هم برگوی توفیق

316

ببر این گوی توفیق ازمیان تو

طلب کن اندر اینجا جان جان تو

317

در اینجاگاه او را جوی و بنگر

از این در یک زمان ای دوست مگذر

318

در توفیق زن آنگه سعادت

بیاب از یار درعین هدایت

319

از این در برگشاید راز جمله

کز این سر فاش شد این راز جمله

320

در دل زن تو چون مردان خوش باش

که هم در میزنند اینجای اوباش

321

نماید رخ هر آن کو خویش خواهد

نمود خویش را آنکس نماید

322

نماید او هر آن کو خواست اینجا

نمیآید از آنت راست اینجا

323

حقیقت این مراد اینجا حقیقت

که ماندستی تو در آز و طبیعت

324

خراباتی که او حق میشناسد

حقیقت راز مطلق میشناسد

325

از آن دان کرد گم خود کرد اینجا

درون از درد کرد اینجا مصفا

326

فنا شد ازنمود خود بیکبار

حجاب اینجا بیک ره پرده بردار

327

نمیگنجد یقین اندر دماغش

برد از جمله عالم فراغش

328

چو گردد او فنا از خمر اینجا

حقیقت باز بیند امر اینجا

329

در آخر چون شود هشیار تحقیق

ز مسکینی بیابد راز توفیق

330

خراباتی که درد آشام باشد

به از زاهد که کالانعام باشد

331

کجا تو دیده سر خرابات

که ماندستی چنین در عین طامات

332

ز سالوسی و رزق اینجا که داری

خبر از عاشقان اینجا نداری

333

اگر دردی در آشامی بیک ره

شوی از سر من اینجا تو آگه

334

بیک ره صاف کردی همچو خورشید

بمانی مست و حیران تا بجاوید

335

خراباتی شوی منصور آنجای

ابی آب بد انگور اینجای

336

خرابات فنا اینجا ندیدی

در اینجا آخر ای دل می چه دیدی

337

خرابات فنا داری درون رو

حقیقت بانگ سبحانی تو بشنو

338

همه مردان در اینجاگاه مستند

حقیقت مست گشته جمله مستند

339

همه مردان در اینجاگه مقیمند

شده مست از می بی ترس و بیمند

340

هزاران جان در اینجا همچو مویند

هزاران سر در اینجا همچو گویند

341

در اینجا جام در کش آخر ای دل

که بگشاید ترا این راز مشکل

342

در اینجا جام درکش از کف یار

حجاب جسم و جان اینجا بیکبار

343

برافکن مست شو از دیدن دوست

بیک ره مغز شو بگذار این پوست

344

دم حق زن چو حق بینی ز مستی

چرا آخر تو این بت میپرستی

345

بت اینجا بشکن ازمستی جانان

که کل گردی تو از هستی جانان

346

اناالحق آن زمان زن در خرابات

رها کن زهد و تزویر مناجات

347

اناالحق آن زمان زن همچو مستان

قدح جز از کف ساقی تو مستان

348

ز ساقی می ستان و مست او شو

حقیقت نیست گرد و هست او شو

349

ز ساقی می ستان و راز او بین

حقیقت خویشتن آغاز او بین

350

همه در کش که جز او مینباشد

دوئی منگر جز اوئی مینباشد

351

همه در کش که منصور او کشید است

در آن مستی جمال یار دید است

352

می عشق هر که اینجا کرد او نوش

نمود جزو و کل کرد او فراموش

353

چو کردی نوش آن می از کف یار

همه دلدار بینی نیست اغیار

354

همه یار است ای بیکار مانده

تو سرگردان این پرگار مانده

355

همه یار است و تو درگفت و گوئی

در این میدان شده گردان چو گوئی

356

خراباتی شو و در کش می عشق

فنا شو در نمود لاشی عشق

357

خراباتی شو و مستانه درکش

شراب شوق پی چار و سه و شش

358

خراباتی شو اندر عین این راز

نمود پرده صورت برانداز

359

بیک ره درد درد عشق خور تو

چو هستی ذره اندر سوی خور تو

360

قدم نه تا شوی دیدار خورشید

فنا شو تا بقا یابی تو جاوید

361

اگر خورشید گردی یار یابی

تو بر ذرات چون خورشید تابی

362

اگر خورشید گردی در تمامت

از آن پس این معانی شد تمامت

363

اگر خورشید گردی راز بینی

عیان اول خود باز بینی

364

اگر خورشید گردی در سوی ذات

تو تابی بیشکی در جمله ذرات

365

اگر خورشید گردی لاجرم تو

یکی یابی وجودت با عدم تو

366

تو خورشیدی و آگاهی نداری

گدائی لیک جز شاهی نداری

367

تو خورشیدی و در عین کمالی

فتاده این زمان سوی وبالی

368

تو خورشیدی و عین آفرینش

بتو روشن شده این نور بینش

369

تو خورشیدی و نور تست جمله

تو ذوقی و حضورتست جمله

370

تو خورشیدی و نور کائناتی

چو نیکو باز بینی نور ذاتی

371

تو خورشیدی همه ذرات زنده

بتوست و تو چنین افتاده بنده

372

همه ذرات از نور تو دارند

بتو مر خویشتن مشهور دارند

373

تو فیض نور اینجاگه فشاندی

ز دانائی بنادانی بماندی

374

همه ازتو شده پیدا در اینجا

همه از تو شده شیدا در اینجا

375

طلبکار تواند اینجای ذرات

درون جمله تو عین آن ذات

376

بتو پیدا شده ذرات عالم

حقیقت فیض میباری دمادم

377

چنین حیران و سرگردان چرائی

که خود هستی و بیچون و چرائی

378

همه سالک ترا تو در سلوکی

حقیقت بیشکی شمس الدلوکی

متن شعر کپی شد.