کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در ترک صفت صورت و یکتا بودن فرماید

1

دلا چون دوست دیدی هم بر یار

بسوزان دلق با تسبیح و زنار

2

بسوزان دلق چرخ لاجوردی

سزد کین هفت پرده در نوردی

3

حقیقت در نورد این هفت پرده

که این پرده ترا بد گم بکرده

4

چو پیدا گشتی این دم در درونش

یکی دیدی درونش با برونش

5

وصال جاودان داری و پیداست

جمال یار بنگر از چپ و راست

6

یکی بین باش تا آخر ز اول

مشو بر هر صفت دیگر مبدل

7

مکن خود را ز گفتار و ز صورت

میاور خویشتن را در کدورت

8

در این دیر فنا بیرون فتادی

گره از کار بیشک برگشادی

9

دمی اینجایگه بیشک ز دستی

کز آن دم اول و آخر بدستی

10

از آن دم دانمت این کار روشن

تمامت بیشکی اسرار روشن

11

دمی ز آن دم ترا اندر دمیدست

که پرده پیش چشمت ناپدیدست

12

کنون پندار و هم دلدار باتست

حقیقت این همه اسرار با تست

13

چگویم هرچه شد ظاهر تن و جان

شنفتم بازگفتستم تن و جان

14

فناگردان تو خود گر راز دانی

که تا عین فنا را باز دانی

15

فنا گردان نمود خویش اینجا

برافکن پرده از خویش اینجا

16

برافکن پرده تا دیدار یابی

در اینجا بیشکی جبار یابی

17

برافکن پردهای در خود بمانده

ز بیهوشی به نیک و بد بمانده

18

برافکن پردهای بگذشته ازخویش

بجز یکی تو در دیدن میندیش

19

برافکن پرده تا کی پرده بازی

بخود عاشق شدی در پرده بازی

20

اگرچه پرده بازی پرده بر در

که تا راز اوفتد زین پرده بر در

21

اگرچه پرده بازی پرده بگسل

که تا گردی بدید یار واصل

22

چو واصل گشتی و سالک نباشی

یقین در جمله جز مالک نباشی

23

چو واصل گردی و اسرار دیده

شوی اینجا حقیقت سر بریده

24

اگر از پرده بیرون اوفتد راز

گذرکن همچو من از خویش درباز

25

تو ترک خویش کن مقصود اینست

یکی بین باش کل مقصود اینست

26

تو ترک خویش کن مقصود اینست

یکی بین باش کل معبود اینست

27

تو ترک خویش گیر ار میتوانی

که تا یابی کمال جاودانی

28

هر آن کو ترک خود کرد و فنا شد

حقیقت بیشکی دید خدا شد

29

هر آنکو ترک کرد او صورت خویش

حجاب جسم و جان برداشت از پیش

30

از اول ترک کرد او چشم پندار

ندید اینجایگه جز دیدن یار

31

صدف بگرفت ناگه دردرونم

فرو برد او بگردابی درونم

32

شدم دری ز دریای حقیقی

چو کردم با صدف چندین رفیقی

33

چو اینجا پرورش کردم باعزاز

فکندم خویشتن را در یقین باز

34

از این معنی بصورت زد قدم او

گذر کرد از وجود آنگه عدم او

35

سلوکی کرد بس در عین اشیا

ز پنهان شد دگر در سوی پیدا

36

پس آنگه ذات را در خود عیان دید

عیان جسم و جان هر دو جهان دید

37

همانجا و همین جا دید بیچون

معاینه خدا را بیچه و چون

38

همین جا یافت اندر عین صورت

نشاید گفت این سر را ضرورت

39

چو صورت هم حق آمد نیست باطل

ولکین از صور مقصود حاصل

40

نمیگردد که جان بالای جسمست

که صورت اندر اینجا عین اسمست

41

چو صورت ره نداند سوی اول

بماند جان در اینجا هم معطل

42

وگر صورت برد ره سوی آن راز

حجاب خود خودست و افکند باز

43

چو صورت خویشتن کلی کم آرد

مثال قطره سوی قلزم آرد

44

شود قلزم چو قطره سوی اوشد

اگرچه اصل قطره هم از او بد

45

چو دریا قطره است و قطره دریا

چرا باهم نپیوندد در اینجا

46

در اینجا هر که دریا باز بیند

ز حق چون قطره خود راز بیند

47

چو قطره سوی دریا روی آرد

وز این ره خویش را زانسوی آرد

48

یکی باشد اگر سر یافتی تو

چو من در بحر کل بشتافتی تو

49

بدم قطره یکی اول پدیدار

شدم دریا بعون و حفظ جبار

50

چو اینجا پرورش کردم باعزاز

برون رفتم پس آنگه از صدف باز

51

صدف بگذاشتم در بحر بیرون

شدم تا نام من شد در مکنون

52

کنون در دست شاهم روشنائی

مرا چه غم چو در عین جدائی

53

مرا دیدست خود را باز دیدم

که خود را در کف شهباز دیدم

54

هر آنکو پروریدم نزد خود برد

بزرگی یافتم گرچه بدم خرد

55

چو گشتم شاه خود را حلقه در گوش

بهم کرد آنگهی چون حلقه درگوش

56

منم در گوش شه بس گوش کرده

زرازش خویش را بیهوش کرده

57

منم اسرار جانان یافته باز

بر من روشنست انجام و آغاز

58

کنون با شاه دارم آشنائی

کز اینسان یافتم من روشنائی

59

مرا این روشنی ازروی یارست

چه غم دارم چو یارم در کنارست

60

مرا از تاب روی عکس خورشید

فروزان کرد این ذرات خورشید

61

چنان مستغرق راز الستم

که اینجاگه صدف در هم شکستم

62

صدف بشکستم و در معانی

در اینجا یافتم عین العیانی

63

مرا این جوهر افتادست در دست

ز عشق جوهرم افتاده من مست

64

صدف بشکستهام وز عکس جوهر

گرفتست آفرینش را سراسر

65

سراسر آفرینش بر تو پرداخت

ز نقش جوهری خورشید بگداخت

66

چنان شوری در این عالم فکندست

که شوری در دل آدم فکندست

67

چو نور جوهرم بنمود دیدار

ز عکس بود من شد ناپدیدار

68

کنونم من عیان او عیانست

که عکس این جهان و آن جهانست

69

دو عالم از فروغ جوهر ما است

عجایب جوهری پنهان و پیداست

70

عجایب جوهری پر با کمالست

زبانها در صفاتش گنگ و لالست

71

عجایب جوهری من بی نهایت

که کس آن را نداند حد و غایت

72

عجایب جوهری بس بیسر و پاست

کنون آن جوهر اندر روی دریاست

73

فروغش در دو عالم اوفتادست

در آنجا پرتوی دردم فتادست

74

ز اول پرتوی بودست عالم

پس آنگه جان و تن جان نیز آدم

75

تو سر جان و تن جان کی بدانی

که آدم را صفت اینجا ندانی

76

اگرچه عالمان پر فصاحت

بسی گفتند شرح این بغایت

77

چو جان از عکس رویش گشت پیدا

پس آنگه آدم از آن دم هویدا

78

چه دانی جان و تن چون کرد خاموش

که گر برگویمت نی عقل و نی هوش

79

بماند آنکه این راز نهانست

که یابی دیگرش شرح و بیانست

80

بدانی این بیان سر حلاج

نهی بر فرق ذرات جهان تاج

81

ز هیلاجت کنم اینجا خبردار

از این معنی روحانی خبردار

82

کتابی دیگر است از آخر کار

که از ذات خدا داری نمودار

83

مرا آن راز دیگر بازماندست

از آن جانم در اینجا باز ماندست

84

ز بهر این ببازم جسم با جان

بگویم فاش اینجا راز پنهان

85

بگویم فاش اینجا راز دلدار

نمایم با همه کس من رخ یار

86

حجاب اینجا براندازم من از پیش

نهم مرهم بساکن بر دل ریش

87

کسی کو ره برد در عین هیلاج

حقیقت او شود منصور حلاج

88

اناالحق آن زمان گوید عیان فاش

نماید هر کسی اینجای نقاش

89

اناالحق گوید از هیلاج اینجا

شود مر تیر عشق آماج اینجا

90

نهد تاج اناالحق جوهر خود

اگرچه کس نبیند، همسر خود

91

نهد تاج اناالحق بر سر خود

کز او آفاق گردد کل موید

92

صلای عشق بر کون و مکان زن

دم هیلاج تو شرح و بیان زن

93

اگر اینجا بخوانی مر کتابم

منت بود و منت راز حجابم

94

که میداند که عطار گزیده

از او شد جمله اشیا آفریده

95

خدا بد بود بود بود عطار

ولی عطار در وی ناپدیدار

96

خدا بد در دل عطار گویا

که هر دم بر صفاتی گشت پیدا

97

برون تا مخزن اسرار کل دید

اگرچه خویشتن در رنج و ذل دید

98

برون شد ازمکان عطار در کون

برون آورد او معنی بهر لون

99

یکی جوهر لباس او برآورد

نداند این سخن جز صاحب درد

100

لباس از هر صفت گوهر یکی بود

بنزدیک محقق بیشکی بود

101

محقق یافت اینجا سر عطار

وگرنه کی بداند آنکه پندار

102

ورا از راه افکنده چو شیطان

بلعنت کرده او را جان جانان

103

سخن در شرح احمد گفت از حق

پس آنگاهی حقیقت شد محقق

104

محقق آن بود در دار دنیا

که جز جانان نیابد تا بعقبی

105

حقیقت هر دو عالم کردگارست

ترا با دنیی و عقبی چکاراست

106

اگر دنیاست هم دیدار بیچونست

اگر عقبی است هم حق بیچه و چونست

107

دوئی از راه افکند و بماندی

از آن حرفی از آن معنی نخواندی

108

حکایت گر چه بسیارست و تمثیل

تفاوت میکند از پشه تا فیل

109

دلم خون شد ز گفتار حکایت

ندیدم از حکایت جز نهایت

110

بسی گفتی دلا با درد خویشت

نهی مرهم ولی بر جان ریشت

111

بسی گفتی و آنجا میندیدی

از این میخانه جز جامی ندیدی

112

از این میخانه خوردی جرعه باز

بیکباره شدی بیخود زخود باز

113

تو جامی خورده و مست مدهوش

شدی ای دل شده گویا و خاموش

114

تو جامی خورده بیهوش ماندی

چو دیگی پر کف و پر جوش ماندی

115

تو جامی خورده اندر خرابات

برافکندی تو نام و ننگ و طامات

116

تو جامی خورده ای دل چنین مست

بیکباره شدی چون پیر خود مست

117

چنان میخواستم ای دل که اینجام

بنوشی تا چه بینی در سرانجام

118

سرانجام تو در کژ است مانده

حقیقت یار سوی خویش خوانده

119

تو چون بد زهره خوردی شرابی

توئی که مانده در عین سرابی

120

بسی خوردند از این جام سرانجام

گذشته همچو تو ازننگ وز نام

121

ولی منصور اگرچه جام خورد است

میان عاشقان او نام برداست

122

ولی منصور شد دلدار از این جام

جوی بد نزد وی آغاز و انجام

123

چوشد منصور در سوی خرابات

گذشت از زهد و تزویر مناجات

متن شعر کپی شد.