کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بود این آن زمان از خویش پنهان

1

نه اصل خون ز حیوان و نباتست

نبات از فیض و فیض از نور ذاتست

2

نه اصل جان و دل از قطره خونست

ولی این معنی از گفتار بیرونست

3

ز فیض نور میروید نباتی

ز حیوان بعد از آن آرد حیاتی

4

منم عین نبات و بود حیوان

شود پیدا حقیقت جسم انسان

5

حکیمان میبسی تقریر کردند

کتبها را پر از تفسیر کردند

6

مر این معنی بسی گفتند اینجا

در اسرار بر سفتند اینجا

7

ولیکن کرد ناصر سر اظهار

بباید میبسفتن آن بناچار

8

چرا گوید حکیم پاک دیده

در اینجا بود سر پاک دیده

9

کمال حکمتش عین الیقین شد

از آن پنهان وی از خلق زمین شد

10

چنان پنهان شد از خلق جهان او

که ماند از صورت و معنی نهان او

11

اگرچه بود حکمش مر ورا پیش

همه بد دیده او اسرار از پیش

12

در آخر حکمتش چون عزلت افتاد

از آن در عین ذات و قربت افتاد

13

در آخر حکمتش افزود بیچون

خدا را بازدید او بی چه و چون

14

خدا را باز دید او آخر کار

گریزان شد ز خلق او کل بیکبار

15

خدا را باز دید و ذات او شد

که این معنی یقین ذات او بد

16

وجود خویش پنهان کرد اینجا

حقیقت بود مردی مرد اینجا

17

چو خود را کرد پنهان سوی آن ذات

عیان شد در حقیقت زو هر آیات

18

همه تقریر او از عقل و جان بود

که عقل وجان یقین عین العیان بود

19

ز جان و تن همه تقریر پرداخت

بآخر جان و تن اینجا برافراخت

20

سوی کوه قناعت راهش افتاد

خور از ماهی بسوی ماهش افتاد

21

در آن قربت که بودش حد و امکان

سلوکی کرد و خود را کرد پنهان

22

بسوی قاف قربت رفت و بنشست

در از عالم بروی خود فروبست

23

در از عالم بسوی خود فنا کرد

پس آنگه رخ بدرگاه خدا کرد

24

در آن قاف قناعت بود چندان

که راحت یافت دروی حد و برهان

25

چنان حکمت که او را بود اینجا

زیان خویش کرده سود اینجا

26

حکیمان جهان از روی تعظیم

چو او دیگر نخواهد بود بی بیم

27

چنان واصل شد اینجا آخر کار

که شد از چشم انسان ناپدیدار

28

چو یکسان شد از آنسان برگذشت او

بساط جزو و کل را در نوشت او

29

چو یکسان شد حقیقت یافت آخر

چو مردان در رهش بشتافت آخر

30

هر آنکو اندر این قاف قناعت

گریزد پیش گیرد هر سه عادت

31

کم آزاری و کم خوردن حقیقت

پس آنگه طاعت از عین شریعت

32

بیابد اصل اول همچو مردان

رسد چون ناصر خسرو بجانان

33

زهی آنکس که عزلت جست آخر

که در باطن شدش اسرار ظاهر

34

مراو را گشت معنی دیده دید

نیابد این مگر آنکس که این دید

35

به بینی این تو اینجا آخر کار

چو مردان گرد اینجا ناپدیدار

36

ز خونی آمدی پیدا تو بنگر

در این راه اصل خونی نیک بنگر

37

ز خونی آمدی پیدا و پنهان

درون خاک خواهی شد نکودان

38

ز خونی تو رخ اندر عین صورت

ترا پیدا شده این جات نفورت

39

ز خونی گشته تو مدتی چند

فتاده همچو مرغی مانده در بند

40

ز خون پیدا و اندر خاک ماندی

میان این پلیدی پاک ماندی

41

ز خون نه ماه در عین رحم دوست

فروبست او زحکمت بر تنت پوست

42

ز خون خوردن بجان بشتافتی باز

چو بیرون آمدی جان یافتی باز

43

چو بیرون آمدی بر روی خاکت

مکانی ساختی آخر چه باکت

44

چو نه مه خون و دیگر بس دو سالت

همی خون سپید از عین حالت

45

نژادت شد ز خون بسته اینجا

حقیقت عقل اینجا کرد دانا

46

بسی خون خوردی و راهی ندیدی

که خود جز در بن چاهی ندیدی

47

در این چاه بلاماندی تو پر خون

رهی نابرده از این چاه بیرون

48

چو یوسف در بن چاهی فتاده

نظر در مرکز شاهی گشاده

49

چو یوسف بازماندی در اسیری

درون چاه تو بدر منیری

50

درون چاه ماندستی چو یوسف

درون حیرتی و صد تاسف

51

درن چاه چون یوسف بمعنی

بمانده صورت و معنی مولی

52

ترا این عشق کرد اندر بن چاه

فروانداخت دیگر در بن چاه

53

رسی با رفعت و عز و کمالت

چو بیرون آمد از چاه وبالت

54

برون آرد ترا از چاه آخر

رساند بیشکی با جاه آخر

55

در آخر قدر چاهی بازیابی

مقام عزت و اعزاز یابی

56

تو چون یوسف رسی در مصر جانت

شود مکشوف در راز نهانت

57

تو چون یوسف روی بر تخت جانا

شوی از عشق نیکوبخت جانا

58

کنون از یوسف معنی جدائی

فتاده اندر این چاه بلائی

59

ترا یوسف نموده رخ در اینجا

همه ملک دلت پرشور و غوغا

60

نمیبینی تو یوسف بر سر تخت

که تا بختت نشاند بر سر تخت

61

نمیبینی تو یوسف رادر آن دید

نخواهی دید دیگر این که بشنید

62

که یوسف آمده اینجا پدیدار

مرا او را جان یعقوبی طلبکار

63

چو یوسف بر سر تختست بنگر

ز دیدار عزیزش زود برخور

64

چو یوسف رخ نمود و خود عیان کرد

خود اینجا فتنهخلق جهان کرد

65

ترا یوسف جمال خویش بنمود

در اینجاگه وصال خویش بنمود

66

از اول بود اندر چه فتاده

کنون بر تخت شد ای مرد ساده

67

ندیدی یوسف جانت در اینجا

دو روزی هست مهمانت در اینجا

68

ترا مهمانست یوسف گربدانی

تو مر جانان مگر جانان بدانی

69

جمال یوسف از برقع پدیدار

چرا پرده فروهشتی بر رخ یار

70

جمال یوسف است اینجای تابان

بنزد عاشقان چون مهر رخشان

71

جمال یوسف اینجا رخ نموداست

فراز تخت جان در عین بودست

72

جمال یوسف تست آشکاره

بر او ذرات عالم در نظاره

73

ندیدی یوسف ای در خواب مانده

درون بحر در غرقاب مانده

74

ندیدی یوسف ای افتاده معذور

که از یوسف بنزدیکی شده دور

75

ندیدی یوسف صدیق اینجا

که تا یابی عیان تحقیق اینجا

76

ندیدی یوسف و در خون بماندی

ز وصل یوسفت بیرون بماندی

77

ندیدی یوسف و در انتظاری

بهرزه بود عمرت میگذاری

78

ندیدی یوسف اندر جان خود تو

از آن ماندی نه نیک و هست بد تو

79

تو یوسف را ندیدی کور هستی

اگرنه کوری ای بیچاره مستی

80

ترا یوسف درون پرده و تو

بخود هستی خود گم کرده خود تو

81

ترا گم کرده ره عقل پراندیش

جمال یوسفت بد در عیان پیش

82

نبرد او راه و تو از ره بینداخت

چو پروانه ترا در شمع بگداخت

83

زهی در خاک ره در خون طپیده

جمال یوسف اینجاگه ندیده

84

مصیبت نامه باید ز آغاز

که بر یوسف بدیدی عاقبت باز

85

چو یوسف با تو در پرده نشستست

وجود تو ترا از دور خستست

86

ترا یعقوب ماتم دیده یار

بمانده در فراق یوسف خوار

87

ترا یوسف جدا و تو جدائی

از آن در فرقت و عین بلائی

88

ترا یوسف بشد از پیش ناگاه

فتاده گشت یوسف در بن چاه

89

ز تو شد دور و اندر چاه غم ماند

در آن منزل میان لانعم ماند

90

وگر از چاهش آوردند بیرون

رسیده با تو و تو دل پر از خون

91

جمال او به نشناسی دگر باز

حجاب پرده از یوسف برانداز

92

حجاب پرده از رویش برافکن

که اسرارت شود اینجای روشن

93

حجاب از روی یوسف زود بردار

نظر کن روی یوسف ای دلازار

94

حجاب روی یوسف باز کن تو

چو یوسف بر زلیخا ناز کن تو

95

حجاب از روی یوسف چون شود دور

ترا گردد عیان اسرار منصور

96

حجابش باز کن از روی و بنگر

که خورید رخت بگرفت یکسر

97

حجابش باز کن از روی چونماه

که تا کلی بسوزانی تو خرگاه

98

حجابش بازکن از روی پرده

بسوزان هفت چرخ سالخورده

99

حجابش دور کن از رخ زمانی

فروخوان هر زمانش داستانی

100

حجاب این برقعست و بی تاسف

عیان بردارهان از روی یوسف

101

چو برداری ز رویش پرده ناز

به پیش شمع رویش زود بگداز

102

چو برداری ز رویش پرده عز

مگو از ماه و خور دیگر تو هرگز

103

چو برداری ز رویش پرده ذات

بخوان بر هر دو جمعش زود آیات

104

درونش ثم وجه الله بنگر

وزان وجهت عین الله بنگر

105

دو عالم در رخ او کل عیان بین

رخش خورشید برج لامکان بین

106

دو عالم از فروغ نور رویش

مثال ذره افتاده سویش

107

دو عالم پرتو یک لمعه اوست

دو عالم پرتو دیدار آن روست

108

جمالش ماه تا ماهی گرفتست

دلت گر نیز آگاهی گرفتست

109

جمال یوسف اندر تو نهانی

ترا حیوان شمارم گرچه جانی

110

رخش بنگر بخوان پس قل هوالله

درون جان نظر کن ما سوی الله

111

دو معنی دارد این گر راز دانی

دو معنی در یکی کل بازدانی

112

بمعنی رهبری و ره بیابی

چو مردان کز دل آگه بیابی

113

چو مردان راهبر تا راه یابی

در آن دیدار دید شاه یابی

114

ندانم تا سخن با که بگفتم

مر این درهای معنی از چه سفتم

115

که میداند که این اسرارها چیست

که دل هر لحظه خون برجای بگریست

116

که برخواند در اینجا راز عطار

که داند عاقبت مر ناز عطار

117

چنان عطار چون یعقوب آمد

که عین طالبش مطلوب آمد

118

دل عطار این دم جان ندارد

که دل جانست جان جانان ندارد

119

دلش جانست و جان دل سوی جانان

بخواهد رفتن اندر پرده پنهان

120

چنان در عین دانائی فتادست

که سر از دور پیش جان نهادست

121

سر و جان را برش بنهاد از دور

ندارد جز مر این زانست معذور

122

که میداند یقین تا جانش اینجا

که او پیداست در پنهانش اینجا

123

دل و جانش چه باشد تا نشاند

چو یک قطره ابر جانان فشاند

124

چنان از شوق جانانست در ذات

که هم ذاتست گوئی جمله ذرات

125

بخواهد باخت جان در پای دلدار

اگرچه هست در غوغای دلدار

126

چنان غوغا نمودست یار بیچون

که خواهد ریختن از حلق او خون

127

مقامی دارد او رادر مقالت

کز آنجا یافت او عین سعادت

128

نهاده راز کل در جان یقین او

در این آفاق آمد پیش بین او

129

خراباتی است در عین خرابات

مناجاتی است اندر کشف طامات

130

بهم پیوسته کفر و فسق و اسلام

که اینجا مینماید نیک با نام

131

چو من رفتم چه کفرست و چه دینست

که در آخر مرا عین الیقین است

132

چو من رفتم چه بت باشد چه زنار

چه غم دارم چو یار آمد بدیدار

133

چو من رفتم چه ماند عین آن ذات

شود خورشیدم اینجا عین ذرات

134

رها کردم نمود جسم بیجان

رسیدم در جمال روی جانان

135

مرا یوسف نموده روی خود باز

از او دیدم از او انجام و آغاز

136

مرا یوسف درون پرده باشد

که ره بر دیگران گم کرده باشد

137

مرا بنموده ره در سوی خود او

بکردم فارغ از هر نیک و بد او

138

مرا گفتا که اینجا وصل خواهی

ز بعد اصلم ار تو وصل خواهی

139

منم اصل اندر اینجا وصل دیده

ترا در پرده دیده اصل دیده

140

منم اصل و منم وصل و منم ذات

که بنمودم ترا در دید ذرات

141

منم اصل تمامت بود اشیا

منم هم یوسف و معبود اشیا

142

منم بنموده رخ از کاف وز نون

گرفته عکس رویم هفت گردون

143

منم بنموده رخ اندر دل وجانت

همی گویم دمادم راز پنهانت

144

منم دیدارو دیدارم ندیدی

منم اسرار و اسرارم شنیدی

145

بگفتم با تو اسراری که دارم

نمودم با تو هر کاری که دارم

146

منم نقطه که میگردم چو پرگار

ترا از خویشتن کردم پدیدار

147

منم بیچون ترا چون آفریدم

نمییابی در این جاوید دیدم

148

منم کردم بیان در هر معانی

هر آن چیزی که گفتم خود بدانی

149

بدانی گفت و بینی باز عطار

ولیکن هستی اندر عین پندار

150

ندانی خواند هستی یا ز پیشم

اگرچه من ترا هم کفر و کیشم

151

گمان داری از آن رویم نبینی

گمان بردار اگر صاحب یقینی

152

گمان داری از آنی مانده حیران

چو دولابی شدستی سخت گردان

153

گمان داری ندیدی هیچ رویم

فتادستی از آن در گفتگویم

154

گمان داری از آنی مانده بر در

مهی دریافته وصلم منم خور

155

ز من دوری فتادهای مه نو

دمادم تا دهم من نور پرتو

156

ز من افتده دور و ناصبوری

بمعنی سخت نزدیک از چه دوری

157

ز من دوری ولی آرم بر خود

کنم بر جسم و جانم رهبر خود

158

ز من دوری کنون شیدا بمانده

ز ناپیدائیم پیدا بمانده

159

منم خورشید و تو بدر تمامی

منم پخته ولی تو سخت خامی

160

جمالم میشناسی لیکن ازدور

فتادستی از آنی سخت معذور

161

جمالم میشناسی گر چه بدری

بخوان آخر بقدر الله قدری

162

رسانم آخرت با خویشتن تو

منم محو فنا مر جان و تن تو

163

چونقد من ز روی تست یکسان

منم خورشید و تو ماهی به یکسان

164

رسانم آخرت تا باز یابی

مرا دیدار خود در راز یابی

165

رسانم با خودت هم بیشکی من

که تا گردیم هر دو دیگ یک من

166

مرا بنگر تو بود خود رها کن

بنزد بود من خود را فنا کن

167

مرا بنگر برافکن صورت خویش

حجابم جسم و جان بردار از پیش

168

مرا بنگر که خود رامن ببینی

در این بودم اگر صاحب یقینی

169

مرا بنگر که جز من هیچ نبود

که هر چیزی ز من جز هیچ نبود

170

مرا بنگر تو در ذرات عالم

که میگویم ترا سر دمادم

171

چو من جانم درون تو نظر کن

ز من ذرات جسمت را خبر کن

172

خبر کن جمله ذرات از من

که من کردم ترا اسرار روشن

173

خبر کن از من این بود وجودم

که من رخ این زمان در سر نمودم

174

خبر کن از من اینجا سالکان را

که بشنفتی همه شرح و بیان را

175

خبر کن سالکانم را بتحقیق

که تا یابند مانند تو توفیق

176

خبر کن تا خبر یابند اینجا

چو ذره زود بشتابند اینجا

177

خبر کن جمله از خورشید رویم

که من در جمله اندر گفتگویم

178

خبر کن جمله از من تا بدانند

چو در تو دیدنم حیران بمانند

179

خبر کن جمله ازمن تا نمودار

به بینند وشوند از خواب بیدار

180

خبر کن جمله از من از عنایت

که تا بخشم مر ایشان را سعادت

181

خبر کن جمله از من تا عیانم

نپندارد عیان جان نهانم

182

چو ذات یوسف این گفتست با من

مرا اسرارها زو گشت روشن

183

منم یعقوب یوسف باز دیده

دگر هم عزت و هم ناز دیده

184

منم یعقوب دیده روی دلدار

حجابم رفته و یارم پدیدار

185

منم یعقوب یوسف آمده پیش

نهادم مرهم اینجا بر دل ریش

186

منم یعقوب یوسف در درونم

ز من پرس از وصالش تا که چونم

187

جمال یوسفم شد آشکاره

از آن کردم نمود بود پاره

188

جمال یوسفم بنمود دیدار

چو مه گشتم بر خود ناپدیدار

189

جمال یوسفم تابان نمودست

چو خورشیدی دلم رخشان نمودست

190

جمال یوسفم در مصر جانست

ز من بیشک همه شرح و بیانست

191

منم یوسف جمال آفتاب است

شده ذرات من درنور و تابست

192

منم یوسف که عین جاه دیدم

در آخر رفعت این چاه دیدم

193

منم یوسف نموده رخ ز پرده

بمن حیرانست چرخ سالخورده

194

منم یوسف که اسرار کماهی

گرفته نورم از مه تا بماهی

195

منم یوسف نموده رخ پر از تاب

جمال ماه کنعانم تو دریاب

196

جمال من چنان غوغافکندست

که اول شور در جانها فکندست

197

جمال من مسخر کرد عالم

نمودی بدر من دیدار آدم

198

جمال من چنان بنمود اینجا

که کار بسته کل بگشود اینجا

199

جمال من یقین عین جمال است

زبانها در جلالم گنگ و لالست

200

جمل من بهروصفی که گویند

نمیدانند و سرگردان چو گویند

201

جمال وصف کرده هر زبانی

بهر شرحی بگفتند از بیانی

202

که یارد وصف کردن اندر اینجا

مگر صاحبدلی جان مصفا

203

که داند شرح گفتن همچو عطار

کند اینجا صفات من پدیدار

204

چو عطارست اینجا واقف من

حقیقت اوست بیشک کاشف من

205

چو در وصفم بمعنی در فشاند

ز دریای معانی در چکاند

206

نیامد هیچ کس مانند عطار

که گوید با زمانه دیدن یار

207

نه از دور فلک تا دور آدم

نگفتست این معانی تا بدیندم

208

نه کس بر دست ره چون او در اسرار

که دارد در درون جان و دل یار

209

زمانی باز کن چشم دل خود

که کردستم ترا من واصل خود

210

زمانی باز کن مر چشم دل باز

که بنمودست هم انجام و آغاز

211

چو من ره بردم و راهت نمودم

در بسته برویت برگشودم

212

جواهرنامه کردستم ترا فاش

زمانی در یقین مانند من باش

213

منت گفتم بسی در پرده اینجا

نمود بیشکی گم کرده اینجا

214

بسوی من رسی بنگر سلوکم

که در معنی عیان شمس الدلوکم

215

سلوک من ببین اندر خدائی

که کردم صورت و معنی خدائی

216

لقا بنمودش مانند منصور

نمایم من یقین تا نفخه صور

217

ایا سالک گراینجا باز بینی

تو مر عطار در خود باز بینی

218

مرا در خود طلب مطلوب حاصل

که تا گردانمت در عشق واصل

219

مرا در خود نگر منگر بهر سوی

که تا بنمایمت در نور خود روی

220

مرا درخود نگر وز خویش بگذر

جمال معنیم در خویش بنگر

221

مرا در خویشتن بین تا بدانی

چنین شو گر چو من صاحب یقینی

222

فرید آمد تو راز دیدن من

شود هر راه تاریک تو روشن

223

کنم مر روشنت من راه تاریک

بگویم نکتههای نغز باریک

224

منم جوهر عرض دریای معنی

مشو اینجای ناپروای معنی

225

چنان خود در درون خود باش ساکن

که تا باشی تو ازدلدار ایمن

226

منت گفتم چو راز این سخن باز

اگر یابی تو اسرار کهن باز

227

ز من دان و ز من بین و زمن گوی

ز من پرس و ز من اسرار کل جوی

228

چگویم گر مر این معنی بیابی

منم بی تو تو سوی من شتابی

229

مقام سالکی بردارمت من

یقین خویش رهبر دارمت من

230

عیان واصفت آرم بدیدار

کنم مانند خویشت ناپدیدار

231

چنان رخ نمایم در دل و جان

که بنمایم یقینت جان جانان

232

کرا میگوی این اسرار عطار

که درخوابند جمله نیست هشیار

233

کسی کو دید جان و یافت در خود

مه و خورشید تابان یافت در خود

234

نداند این ولی چون این بداند

بسان عاقلی حیران بماند

235

چه میداند کسی این راز بیچون

که تا اینجا خورد اندر غم او خون

236

کسی کو خون خورد در سالها او

بسی یابد در اینجا حالها او

237

هزاران پیش اینجا از کتبها

بخواند تا برآید از حجبها

238

شود مر سالک او راه دیده

در آخر مر جمال شاه دیده

239

چنان درواصلی در سر این باز

که اینجا سوخته باشد باعزاز

240

ره جانان بسی پیموده باشد

ابا او گفته و بشنوده باشد

241

که جز جانان نبیند نیز مرحم

چنان واصل بود در کون عالم

242

همه جانان بود در دید معبود

زیان خویش داند بیشکی سود

243

همه جانان بود اینجا حقیقت

نماند دید او اندر طبیعت

244

همه جانان بود در جمله اشیا

گهی مه باشد و گاهی ثریا

245

گهی خورشید باشد بی زوال او

گهی چون مه شود در اتصال او

246

گهی چون مه شود سالک در افلاک

گهی واصل شود چون کره خاک

247

گهی چون آتشی اینجا بسوزد

گهی چون شمع دیگر برفروزد

248

گهی چون آب گردد او روانه

طلب دارد حیات جاودانه

249

گهی چون باد باشد راحت جان

گهی چون میوه اندر باغ و بستان

250

گهی ریزان کند برگ از شجر را

گهی برگ آورد نیک از ثمر را

251

گهی چون خاک باشد بست اینجا

گهی چون آب باشد مست اینجا

252

گهی باشد لگد خور زیر هر پای

شود مانند ذره جای بر جای

253

گهی می بر دهد در روی عالم

کند هر باغ و بستان شاد و خرم

254

گهی باشد در او گنج معانی

گهی باشد در او راز نهانی

255

گهی مرزنده آرد جمله ذرات

گهی محو فنا در دیدن ذات

256

گهی باشد زپای بسته چون کوه

بزیر بار غم چون کوه اندوه

257

گهی آرد برون جوهر از آنجا

نه یک جوهر زهر گونه هویدا

258

گهی چون خاک گردد ریزه ریزه

که یارد کرد با عشقش ستیزه

259

گهی در شور باشد همچو دریا

گهی موجش برد سوی ثریا

260

گهی در وصال آرد به بیرون

بتابد تابشش در هفت گردون

261

گهی جوهر بزیر آید ز بود او

کسی باید که بتواند نمود او

262

وز این دریا بود پیوسته آگاه

ندیده باشد اینجاگه رخ شاه

263

رخ دلدار اینجا دیده باشد

ابااو گفته و بشنیده باشد

264

بجز یکی نبیند در عیان او

بجز یکی نباشد جان جان او

265

همیشه در یقین او ذات باشد

نمود جمله ذرات باشد

266

همیشه در یقین قل هوالله

یکی داند عیان راز هوالله

267

بجز توحید چیزی ره نداند

بجز توحید الا الله نخواند

268

بجز توحید حق اینجا نگوید

درون پرده جز جانان نجوید

269

بیابد چون بیابد راز اینجا

ببیند چون بیابد باز اینجا

270

چنین کس خواهم اینجا کار دیده

که باشد او وصال یار دیده

271

که بشناسد مرا اینجا عیانی

مرا داند همه شرح و معانی

272

تو ای عطار با خود گوی و خود بین

نه خودبین باش الا خود خدابین

273

تو ای عطار بگذر از فنا تو

فنا بشناس کل عین بقا تو

274

مشو میگوی اسرار حقیقی

که با روح القدس اینجا رفیقی

275

اگرچه روح پاکت گشت جانان

توئی در جزو و کل خورشید تابان

276

توئی این دم رخ دلدار دیده

زهر معنی جمال یار دیده

277

جواهر نامه باقی چند ماندست

ز بهر این دلم در بند ماندست

278

رسانی این تمام آخر بپایان

دگر هیلاج سر ذات جانان

279

بگوئی بعد جوهر آشکاره

کنندت آن زمان مر پاره پاره

280

کتابی دیگر است از جوهر راز

که بی پرده سخن راند در اعزاز

281

یقین وصلست در وی رخ نموده

مرا دلدار زان پاسخ نموده

282

چنان واصل شدم در دید هیلاج

که خواهم کشت خود را همچو حلاج

283

حقیقت آن کتاب اینجا مر راز

نماید آخر کارم بکل راز

284

ز عشقش روز و شب دل بیقرارست

ز درد عشق اینجانم فگارست

285

مرا اندر نهان گفتست محبوب

که طالب بوده کردی تو مطلوب

286

در آخر چون نماند مر حجابت

نمای آخر بکل عین کتابت

287

همه ذرات اینجا کن تو واصل

همه مقصود از اینجا کن تو حاصل

288

چه میگوید دل از مستقبل وحال

بهرزه میزنی در خویشتن فال

289

یکی را کن تمام و بعداز آن تو

دگر را کن بکل شرح و بیان تو

290

یکی را کن تمام و شاد میباش

بروی دوست تو آزاد میباش

291

نمیبینم در این عین ریاضت

که تا کی باز بینم آن سعادت

292

در اندیشه چنان مست و خرابم

که یک لحظه نیاید هیچ خوابم

293

نخفتم یک نفس جانا تو دانی

که میگوئی مرا راز معانی

294

نخفتم یک نفس تا عمر دارم

در اندوهت دمادم میگذارم

295

نخفتم یک نفس بیدار باشم

ترا پیوسته من در کار باشم

296

نخفتیدم دمی اندر خوشی من

سزد گر سوی ذات خود کشی من

297

نخفتیدم دمی در خواب جانا

فتاده اندر این غرقاب جانا

298

دمی ز اندیشه من خالی نبودم

ز تو گفتم همه از تو شنودم

299

دمی ز اندیشه تو این دل من

نشد خالی در این آب و گل من

300

چنانم در تجلی گم ببوده

که این قطره بکل قلزم نموده

301

چنانم در تجلی تو حاضر

در این گم بود کی در جمله ناظر

302

چنانم در تجلی تو جانباز

که افکندم ز خود این پرده راز

303

چنانم در تجلی گم شده من

که بود تو بکل حاصل شده من

304

چنانم در تجلی وصل دیده

که هستم بیشک من وصل دیده

305

چنانم در تجلی راز دیده

که هستم بیشکی من راز دیده

306

چنانم در تجلی آفتابی

که هر لحظه برم در تک و تابی

307

چنانم در تجلی بود بوده

که دانم جمله با معبود بوده

308

چنانم در تجلی همچو ماهی

که گه کوهی نمایم گاه کاهی

309

چنانم در تجلی فارغ و خوش

که گه آبی شوم من گاه گه آتش

310

چنانم در تجلی تو آباد

که گه خاکم گهی در سیر چون باد

311

چنانم در تجلی همچو کوهی

که باشم در تجلی با شکوهی

312

چنانم در تجلی همچو دریا

که جوهر میفشانم در هویدا

313

چنانم در تجلی چون فلک من

که دیدم ذات اشیا یک بیک من

314

چنانم در تجلی دید رویت

که هر دم سر نهم بر خاک کویت

315

چنانم در تجلی ذات گشته

که بیشک جمله ذرات گشته

316

چنانم در تجلی راز گویان

نه با عصفور با شهباز گویان

317

نمودم آنچه بنمودی مرا تو

بگفتم آنچه گفته مرا تو

318

بگفتم راز تو با رند و اوباش

بکردم سر تو اینجایگه فاش

319

ز عشقت گفتم و در درد مردم

شدم من زنده و این گوی بردم

320

ز عشقت آگهم ای جان من تو

در این عالم خور تابان من تو

321

ز عشقت آگهم ای جان جانم

که هستی آشکارا و نهانم

322

ز عشقت آگهم ای راحت جان

از آن میبارم از خود در و مرجان

323

ز عشقت آگهم ای بود جانها

که دیدستم چنین شرح و بیانها

324

ز عشقت آگهم ای راحت دل

که کردی آخر کارم تو واصل

325

ز عشقت آگهم ای راز جمله

که اینجا میدهم آغاز جمله

326

ز عشقت آگهم ای نور دیده

که هستم ذات پاکت جمله دیده

327

ز عشقت آگهم در آخر کار

که خواهم کشتنم آخر چنین زار

328

ز عشقت آگهم کآخر ستیزی

ابرحق حق شده خونم بریزی

329

ز عشقت آگهم ای جان جانم

که خواهی کشت آخر در نهانم

330

ز عشقت آگهم تسلیم مانده

ولی خوف و بلا و بیم مانده

331

ز عشقت آگهم ای برتر از نور

که خواهم رفت بر دارت چو منصور

332

چو منصور تو جان خود ببازم

پس آنگه سوی ذاتت سرفرازم

333

منم بنموده رخ تا چند گوئی

منم عین العیان تا چند گوئی

334

منم در چشم تو بینائی تو

منم در دست تو گیرائی تو

335

منم در دید دیدار تو پنهان

نمود و رخ چنین میگوی و میدان

336

منم در تو چنین آتش فکنده

ترا در دید خود سرکش فکنده

337

منم در تو چنین خوناب برجای

روانه گشته چون سیلاب اینجای

338

منم در تو چو خاک افتاده اینجا

ترا کرده ز دید خود مصفا

339

منم چون کوه اینجا در تن تو

فتاده خرد کرده مسکن تو

340

منم چون بحردر دریای جانت

چنین آورده در شور فغانت

341

منم از جان ترا اینجا هواخواه

تو هر چیزی که میخواهی مرا خواه

342

منم اینجا بتوکل قائم الذات

چو خورشیدی و ما جمله ذرات

343

من تابان شده اندر دل تو

گشاده رازهای مشکل تو

344

مرا بشناس و میبینم دمادم

نموده عین یاهویت در این دم

345

منم یاهو درون جانت امروز

ترا بنموده بخت و حال فیروز

346

منم یاهو درون جسم و جانت

حقیقت آشکارا و نهانت

347

منم یا هو درون سینه تو

منم بنگر منم دیرینه تو

348

منم یا هو یقین درکل اشیا

منم برجمله اسرار دانا

349

منم عشق ازل اینجا نموده

وصال خویش در غوغا نموده

350

منم اول که پایانی ندارم

که جانانم که جانانی ندارم

351

منم بی شبهه حی لایموتم

که نی خوابست و نی جان و نه قوتم

352

منم آن صانعی که قطره آب

کنم اندر خم خورشید جانتاب

353

منم آن قادری بر کل عالم

که بنمایم زخاک اسرار آدم

354

منم آن حاضری بر جمله موجود

که من جمله بر آرم عین مقصود

355

منم آن ناظری بر جمله بینا

که از پنهان کنم هر دم هویدا

356

منم آن ناظری کز علم حکمت

دهم من بنده را تعظیم و رفعت

357

منم آن عالمی بر جمله حاضر

که باشم بر همه پیوسته ناظر

358

منم داننده اسرار جمله

منم هم نقطه و پرگار جمله

359

منم موجود و بود من عیانست

ولی از چشم هر انسان نهانست

360

نگر قرآن من در عین آیات

که تا از صورت افتی در سوی ذات

361

نگر قرآن من تا راز دانی

در اینجا سر ذاتم باز دانی

362

نگر قرآن من در جمله اشیا

که کل از نور قرآن گشت پیدا

363

نگر قرآن من تا هر زمانی

فروخوانی از اینجا داستانی

364

نگر قرآن من بیشک در اینجا

نموده ذات در یک در در اینجا

365

نگر قرآن من اسرار جمله

که آمد بیشکی دیدار جمله

366

هر آنکو سر قرآنم بداند

یقین پیدا و پنهانم بداند

367

هر آنکو سر قرآن یافت اینجا

بسوی ذات کل بشتافت اینجا

368

اگر اسرار قرآن بازدانی

حقیقت اندر او هر راز دانی

369

اگر اسرار قرآن رخ نماید

ترا از ذات خود پاسخ نماید

370

اگر اسرار قرآن گشت موصوف

ترا بیشک شوی در جمله معروف

371

اگر اسرار قرآن دیده تو

یقین دانم که صاحب دیدهتو

372

اگر اسرار قرآن خوانده باز

حجاب صورت از معنی برانداز

373

چو قرآنست اینجا راز بیچون

نموده ذات خود در بیچه و چون

374

چو قرآنست اینجاگه پیامش

بخوان هر لحظه راز جان کلامش

375

چو قرآنست اینجاگه دوایش

حقیقت عین دیدار بقایش

376

بقرآن کن تقرب همچو مردان

وجود خویشتن آزاد گردان

377

بقرآن کن تقرب از دل پاک

که تا گردی تو روحانی در این خاک

378

بقرآن کن تقرب از دل و جان

بخوان یخرج تو تا لولو مرجان

379

بقرآن کن تقرب تا شوی یار

نماید رخ ترا معنی بسیار

380

بقرآن کن تقرب همچو منصور

کز این سر گشت در آفاق مشهور

381

حقیقت گشت دیدار دو عالم

ز قرآن یافت اسرار دو عالم

382

ز قرآن یافت سر لامکانی

گذر کرد از زمین اندر زمانی

383

ز قرآن یافت او عین العیانی

ز قرآن یافت اسرار معانی

384

ز قرآن یافت اینجا دید دیدار

اناالحق زد از آن شد بر سر دار

385

ز قرآن یافت در قرآن قدم زد

نمود خویش کلی بر عدم زد

386

ز قرآن یافت او دیدار بیچون

بگفت اسرار قرآن بیچه و چون

387

ز قرآن یافت این نام اندر آفاق

میان عاشقان افتاد از آن طاق

388

ز قرآن او حقیقت رهنمون شد

ز شوق عشق در دریای خون شد

389

ز قرآن بازدید اینجایگه حق

خدا گشت وز قرآن زد اناالحق

390

ز قرآن قل هوالله باز دید او

نظر کرد و درون راز دید او

391

ز قرآن دم زد و او بود قرآن

حقیقت میندانی تا که جانان

392

ز قرآن درگشا تا راز یابی

تو چون منصور خود در باز یابی

393

منم دانای قرآن در حقیقت

نمودم جمله در سر شریعت

394

منم دانا که اینجا غیب دانم

همیشه مطلع بر انس و جانم

395

منم بیچون و بی دیده چگونه

که هستم در درونها و برون نه

396

منم بی شبهه بی مثلم رسانید

که بود من ابی من خود بدانید

397

چو بنمایم کسی را دیده خویش

حجاب کفر و دین بردارم از پیش

398

حجاب کفر و دین و خوب و زشتم

همه در خاک قدرت من نوشتم

399

منم اینجا حقیقت کفر و اسلام

مرا اینجا حقیقت ننگ با نام

400

مرا جویند و من در جمله موجود

مرا بودند و من در جمله معبود

401

مرا خوانند و من درجمله خوانم

مرا دانند و من در جمله دانم

402

حکیم لم یزل هم لایزالم

حقیقت نور قدسی جلالم

403

بمن پیدا شده اینجا سراسر

منم پروردگار حی داور

404

بمن پیدا شده هر انس و جانم

مرا دانند و من در جمله دانم

405

حکیم لم یزل هم لایزالم

حقیقت نور قدس لایزالم

متن شعر کپی شد.