کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در آگاهی دادن دل در عین منزل و او از آن عاشق بودن فرماید

1

الا تا چند در منزل شتابی

تو اندر منزل و منزل نیای

2

توئی در منزل اینجا راه کرده

حقیقت عزم دید شاه کرده

3

تو اندر منزل و منزل ندانی

توئی جان و دل من دل ندانی

4

تو اندر منزلی ره کرده ای دوست

چنان مانده بتن در پرده ای دوست

5

تو اندر منزل و نادیده دیدار

شده در منزل جان ناپدیدار

6

تو اندر منزل و و جائی بمانده

ولی در خویش تنهائی بمانده

7

تو اندر منزلی و وصل دیده

حقیقت عین ذات اصل دیده

8

تو اندر منزلی در نزد آن ماه

چگویم چون نه از راه آگاه

9

تو اندر منزلی سرگشته خود

میان خاک و خون آغشته خود

10

تو اندر منزلی ای دل بماندی

بدی سالک کنون واصل بماندی

11

تو اندر منزل وصل خدائی

نظر کن باز کز اصل خدائی

12

تو اندر منزل جانی و جانان

نموده رخ ترا اینجا در اعیان

13

سوی منزل رسیدستی تو تحقیق

نمییابی و دیدستی تو توفیق

14

سوی منزل رسیدی از سوی درد

فتادستی در این منزل کنون فرد

15

سوی منزل رسیدستی نظر کن

ز دید جان و دل خود را خبر کن

16

سوی منزل رسیدستی و یاری

بدان خوشباش چون با غمگساری

17

سوی منزل رسیدستی در آفاق

هنوز اندر رهند مر جمله عشاق

18

سوی منزل ز دید حق رسیدی

جمال حق در این منزل بدیدی

19

در این منزل وصالت دست دادست

خر و بارت سوی منزل فتادست

20

در این منزل زدی بیشک قدم تو

که تادر منزلی عین عدم تو

21

رسیدی ای دل و کامی ندیدی

ز منزل تو یقین نامی شنیدی

22

رسیدی در سوی منزل ندیدی

مراد خویشتن حاصل ندیدی

23

رسیدی سوی منزل بی سر وجان

از آنگشتی تو چون خورشید تابان

24

بیاب ای دوست وصل دوست در دل

که اینجا منزلست و نیست منزل

25

بمنزل چون رسیدی وصل دریاب

زمانی کرد بیدارت از این خواب

26

بمنزل چون رسیدی همچو مردان

حقیقت خوش نشین با دوست شادان

27

در این منزل که جانها ره نبردند

هم اندر منزل افتادند و مردند

28

تو ره بردی و خواهی مرد اینجا

ندانم تا چه خواهی برد اینجا

29

تو اندر منزلی تا چند گوئی

تو اکنون بیدلی تا چند جوئی

30

بگو تا چند جوئی منزل یار

که آخر برگشائی مشکل یار

31

بگو تا چند جوئی منزل ای دوست

که تو در منزلی و منزلت اوست

32

تو اندر منزلی، اندر منازل

چگویم چون نداری دیدن دل

33

دل وجان اندر این منزل بماندست

میان نار و ریح و گل بماندست

34

چنانش آب افکنده بسیلاب

کز اینجا میبرد آنجا باشتاب

35

چو گردابست دریا از پس و پیش

مرو بیرون زمنزل ای دل ریش

36

جزیره داری و منزل همین است

ترا منزل ترا عین الیقین است

37

کناری یافتی اندر کناره

کنی در بحر استسقا نظاره

38

بمنزل در رسیدستی کنون تو

حقیقت داری اینجا رهنمون تو

39

حقیقت رهنمون جانت باشد

که اینجا دردت دور ماندت باشد

40

تو جان خود چنان آسان گرفتی

از آن مانده کنون اندر شگفتی

41

تو جان خود مده آسانت ازدست

که جان با جان جان دیدست و پیوست

42

چو جان ره برده است و راه دیدست

در این منزل وصال شاه دیدست

43

ز جان بگذر که جان از تو گذشتست

حقیتق سیر اشیا در نوشتست

44

دل و جان با تو پیوستست دائم

بذات جان جان پیوسته قائم

45

شده در تو تو اندر جان و دل گم

که این قطره بمن بحرست قلزم

46

نگاهی کن تو در جان حقیقی

که با او زان سر اینجاگه رفیقی

47

رفیقی کرده با جان از آن سر

ندانی چون کنم این سر تو رهبر

48

رفیقی کرده با جان در اینجا

در اینجا آمدی ای جان از آنجا

49

رفیقی کرده با جان ندانی

حرامت باد اگر غافل بمانی

50

فروبست و ندانستی ورا تو

ابا او کرده اینجا جفا تو

51

رفیقی کرده با جان خود تو

از او غافل شده در نیک و بد تو

52

رفیقی کرده با جان با جان حقیقت

رهائی کن ورا اینجا طبیعت

53

رفیقی کرده با جان تو از ذات

رسیدستی کنون در قرب ذرات

54

رفیقی کرده با جان ز آنجا ابا تو

رها کردی تو بار خویش نیکو

55

ندانی ای ترا مجروح مانده

که ماندستی تو خود بیروح مانده

56

وصالت دست آسان بود داده

ولکین ماند از مرکب پیاده

57

وصالت دست آسان بود در دست

ولکین عشق پیوند تو بگسست

58

وصال یار اینجا دیده بودی

حقیقت پای تا سر دیده بودی

59

کسی هرگز کند این کان تو کردی

از آن افتاده در اندوه ودردی

60

ندانستی ترا معذور دارم

کنم نزدیکت و نی دور دارم

61

بده انصاف ای دل اندر اینجا

که گردی عاقبت واصل در اینجا

62

بده انصاف ای از خود رمیده

کنون بگشای اینجا مر دو دیده

63

بده انصاف ای دل در حقیقت

طریقت کن تو از عین طریقت

64

بده انصاف جان ای راز دیده

که یاری اندر آخر باز دیده

65

بده انصاف و اندر وی فنا شو

در او مستغرق عین بقا شو

66

بده انصاف و شو در عالم جان

تو بیش از پیش مر خود را مرنجان

67

بده انصاف کاکنون یار دیدی

یقین بیزحمت اغیار دیدی

68

بده انصاف ای جان و جهان را

که وصلش یافتستی رایگان را

69

بده انصاف تو در عالم عشق

که دیدی بار دیگر آدم عشق

70

بده انصاف و اندر خود یقین بین

تو ذات اولین و آخرین بین

71

بده انصاف چون گشتی تو خورشید

که خواهی ماندنی بی سایه جاوید

72

بده انصاف و بنگر راز جانان

یقین انجام و با آغاز جانان

73

تو چون در کل رسیدی جزو بگذار

تو چون در جای رسیدی عضو بگذار

74

تو چون در کل رسیدی راز بنگر

ز خود انجام و هم آغاز بنگر

75

همه در تست ای نادیده اسرار

وجود تست اندر عین پندار

76

همه در تست و تو اندر گمانی

از آن اسرار من اینجا ندانی

77

همه در تست و تو اندر همه گم

همه چون قطره و تو عین قلزم

78

همه در تست و تو درخود حجابی

فتاده در پی نقش و حسابی

79

همه در تست و پندارست صورت

دمادم اوفتی اندر کدورت

80

همه در تست و تو عین صفاتی

چرا غافل ز دید نور ذاتی

81

همه در تست وز تست این همه راز

نه کس آمد نه کس خواهد شدن باز

82

همه در تست هیچی نیست اینجا

بجز تو هیچ و هیچی نیست اینجا

83

عطارد گر دبیرست و توانا

قلم در دست و اندر راز دانا

84

شده نادان او در کل احوال

بسوزد چند بار اندر مه و سال

85

ز سهم سیف او مریخ لالست

فتاده زار دائم در وبالست

86

تمات کوکبان چرخ گردون

شوند از عشق او گردان و در خون

87

زهی بگذشته از افلاک و انجم

همه چون قطره و تو بحر قلزم

88

زهی کرده غلام و چاکر تو

مه و خورشید بیشک ناظر تو

89

توئی اصل ای نمود سر اسرار

زمانی برقع از دلدار بردار

90

توئی میر و توئی خسرو تو سلطان

توئی جسم و توئی جان و تو جانان

91

ترا زیبد بعالم پادشاهی

که جزو و کل رسولا پادشاهی

92

ترا زیبد بزرگی ای سرافراز

که خواهد دیدن از تو عزت و ناز

93

توئی زیبد که سلطانی کنی تو

بت کفار اینجا بشکنی تو

94

ترا زیبد که داری سر بیچون

نهی شرع و اساست بیچه و چون

95

ترا زیبد رسولی در میانه

که عزو رفعتت شد جاودانه

96

ترا زیبد که داری معجز اینجا

همه بر درگه تو عاجز اینجا

97

ترا زیبد که گردانی قمر را

دو نیمه در بر اهل نظر را

98

ترا زیبد که آهو خواست زنهار

ز تو ای سید دانای جبار

99

ترا زیبد که فخر تست آفاق

همه اندر دوئی تو در میان طاق

100

زهی طاق دو ابروی تو محراب

بر محراب تو جان رفته در خواب

101

توئی شاه و همه اینجا غلامت

بکرده گوش در سوی پیامت

102

بتو روشن شده آفاق یکسر

بتو اینجا یقین مشتاق یکسر

103

بتو روشن شده این راه تاریک

نهادستی اساس شرع باریک

104

از آن موئی در این معنی نگنجد

دل و جان نزد شرعت خود چه سنجد

105

ره شرع تو هر کو یافت کل شد

در اینجا بیشکی بی عیب و ذل شد

106

ره شرع تو بود انبیا بود

ولی همچون تو کس این بود ننمود

107

تو بنمودی رخ و شد آشکاره

قمر هر ماه میگردد دو پاره

108

شود نیمی کم و نیمی پدیدار

دگر آن نیم دیگر ناپدیدار

109

شود در پیش خورشید جمالت

حقیقت باز شد سوی وصالت

110

وصالت جمله جویانند اینجا

همه ذرات پویانند اینجا

111

وصالت یافت آنکو سر ببازید

بجان خویشتن اینجا ننازید

112

وصالت یافت آن کو تن برانداخت

وجود خویشتن چون شمع بگداخت

113

وصالت یافت آنکو شد فنا باز

تراینجا بدید اندر بقا باز

114

وصالت یافت اینجا آنکه دل شد

وگرنه پیش ذات تو خجل شد

115

وصالت یافت آنکو دید رویت

بود دائم غلام و خاک کویت

116

وصالت یافت کز خود شد جدائی

رسید آنگاه در عین خدائی

117

وصالت یافت اینجا هرکه جان شد

بنزد روی تو از خود نهان شد

118

وصالت یافت کو ذات تو باشد

حقیقت عین آیات تو باشد

119

وصالت یافت آنکو شرع بگزید

رسید از دید تو در دیدن دید

120

وصالت گر بیابد ره ندیده

که او باشد دل آگه ندیده

121

نداند راه سوی تو دل و جان

بماند تا ابد در عین زندان

122

وصالت یافت مر این جان عطار

از آن شد او ز بحر تو گهربار

123

چنان اندر وصالت راه دیدست

که خود را بی توئی ای شاه دیدست

124

چنان در عشق اینجا در فشاند

در آخر پیش ذاتت سر فشاند

125

ندارد هیچ چیزی جز سر تو

چو خاک افتاد مسکین بر در تو

126

در تو دارد و هر کس ندارد

جز از تو رو ز پیش و پس ندارد

127

تو چون در ماندگان را دستگیری

سزد گر بنده خود را پذیری

128

رهانی مرد را زین گفتن پر

اگرچه ریخت از بحر دلش در

129

ز وصل تو جهان مجروح ماندست

که جانش رفت در وی روح ماندست

130

ز وصل تو نمودش کن نمودار

حجابش بیشکی از پیش بردار

131

چو میدانی که هست او خود غلامت

بگفت او باز با هر کس پیامت

132

پیامت گفت اینجا جمله سرباز

در آخر پیش رویت گشت سرباز

133

چنان گفتست راز تو حقیقت

همه در سر مکشوف شریعت

134

ابا تو گفت هم از تو شنیده

ز بهر تو بخاک و خون طپیده

135

توئی پیغامبران را شاه و سرور

نگه کن در دل عطار بنگر

136

نگه کن عقل تو عقل جهانی

حقیقت مهتر آخر زمانی

137

ز تو آدم شرف دارد ز بودش

که بد نوری ز ذاتت در وجودش

138

بتو آدم حقیقت یافت جانان

تو بودی مر ورا پیدا و پنهان

139

بتو آدم نمود انبیا شد

که صافی گشت و بر صدق و صفا شد

140

بتو نوح از دوعالم شد نهانی

که پیش تست بیشکی معانی

141

بتو پیدا تمامت انبیااند

بتو اعیان حقیقت اولیااند

142

توئی مهتر توئی بهتر چگویم

که در میدان شرع تو چو گویم

143

بسی چوگان عشقت خوردهام من

از آن در عشق تو خو کردهام من

144

چنان من دوست دارم یاورانت

چنانم زار اینجا در عیانت

145

که میبینم ترا اندر دل خود

حقیقت کردهام من حاصل خود

146

بتو شادم بتو آباد مانده

بتو پیوستهام آباد مانده

147

تو میدانی دوای دردم ای دوست

که مجروح و عجب رو زردم ای دوست

148

تو میدانی دوای درد عطار

دوا کن بخش او را کم کن آزار

149

چنان عطار در درد تو بگداخت

بآخر یافت راحت بس سرافراخت

150

دوای درد عشاق جهانی

دوای عاشقان هم خود تو دانی

151

دوا کن این دل درمانده ای جان

که همچون حلقه بر در مانده این جان

152

دوا کن این دل حیران بمانده

که چون چرخست سرگردان بمانده

153

دوا کن این دل افتاده از دست

وگرنه زیر پای غم شود پست

154

دوا کن این دل مجروح و افگار

که دیدست او زعشقت رنج و تیمار

155

دوا کن این دل مسکین مجروح

مر او را قوت آور در سوی روح

156

دوا کن ای طبیب کاردیده

دلم زیرا که هست آزار دیده

157

از آن جام محبت زانکه خوردی

بمن آور از آن جام تو دردی

158

ز درد جام خود دردم شفا ده

دلم از رنگ نقش خود صفا ده

159

ز درد عشقت ای جانان جمله

شدم رنجور ای درمان جمله

160

دمادم میخورم خون دل خویش

ندارم هیچ جز تو حاصل خویش

161

مرا حاصل توئی درد و اندوه

برون آور مرا از بار این کوه

162

بزیر بار کوه عشق ماندم

بجای آب خون از دیده رانم

163

ز بهر وصل تو اندر فراقم

بدیدار خوش تو اشتیاقم

164

چنانست ای مه خورشید تابان

که چون ذره سوی خورشید تابان

165

چنانست این دل درمانده در غم

که چیزی جز تو نیست او را یقین هم

166

توئی درد و توئی اکنون دوایم

ز بیش اندازه بنمائی جفایم

167

چنانم شد فنا دل در ره تو

که اول بود اینجا آگه تو

168

کنونش عقل شد در عشقت ای جان

کند هر لحظه اینجا شرح و برهان

169

ز تو دارد ز تو اینجای گوید

وصال روی تو اینجای جوید

170

چنان در شرح محبوس تو شد دل

کز آن در عاقبت شد عشق حاصل

171

چو عشق روی تو اندر سرم بود

حقیقت عشق تو هم رهبرم بود

172

چو عشق روی تو آمد در این جان

حقیقت فاش گفتم راز جانان

173

چو عشق روی تو در جانم افتاد

حقیقت کفر در ایمانم افتاد

174

چو عشق روی تو دیدار بنمود

مرا آنجا در اسرار بگشود

175

چو عشق روی تو آمد مرا دید

رهائی دادم از پندار تقلید

176

چو عشق روی تو جانان نمودم

از آن هر لحظه من برهان نمودم

177

چو عشق روی تو خورشید جان بود

مرا اینجا در اسرار بگشود

178

نمیدانست کس عشق تو جانا

ز من شد بعد از این در جمله پیدا

179

ز من پیدا شد اسرار یقینت

که من بودم در اینجا پیش بینت

180

ز من شد فاش اینجا کل اسرار

که از عشق تو کردم کل دیدار

181

چنان در جان عطاری بمانده

که همچون نافه اسراری بمانده

182

دماغم شد معطر مست گشته

از اول نیست بود و هست گشته

183

کنون سر باتو سر با تو دارم

که هستی در حقیقت غمگسارم

184

سرو کارم کنون سوی تو افتاد

که خر با بار در کوی تو افتاد

185

معطر کرده آفاق جمله

بتو ذرات شد مشتاق جمله

186

معطر کرده آفاق از بوی

سلاسل بسته عشاق از موی

187

بموئی بسته بر پای جانها

بهر حرفی است مر شرح وبیانها

188

هر آنکو جز رضای جانت جوید

بجز مر دفتر و دیوانت جوید

189

بماند تا ابد بسته در این پای

نیارد وقت بیشک جای بر جای

190

هر آنکو پای غم او را بشادی

ز غم افتاد اندر سوی شادی

191

ابی غم شد هر آنکو برد فرمان

ترا ور نه فتاد او سوی زندان

192

ز زندان تو کی یابد رهائی

که از خود یابد اینجاگه جدائی

193

بود طالب کسی کو راز بیند

در اینجا دید شرعت باز بیند

194

به نسپارد ره شرع تو اینجا

نداند اصل با فرع تو اینجا

195

سپارد راه آنکو در طریقت

رساند دید تو اندر حقیقت

196

تو اینجا رهنمای واصلانی

تو بنهادی اساس و هم تو دانی

197

ره شرعت سپردم سالها من

بسی معلوم کردم حالها من

198

ره شرعت سپردم گاه و بیگاه

ز جان گفتم ز دل استغفرالله

199

ره شرعت سپردم این زمان من

نهادم در برت کون و مکان من

200

همه در تست و در عین وصالی

چرا افکنده خود را در وبالی

201

همه در تست بردار این گمان را

که تا بیشک یکی بینی عیان را

202

همه در تست یک دم در یقین شو

یکی بنگر بدیده اولین شو

203

همه در تست بردار این حجابت

که در یکی نباشد این حسابت

204

همه در تست اول بین و آخر

در این صورت همی گویم بظاهر

205

همه در تست ای اول ندیده

ز دید وصل او نامی شنیده

206

همه در تست و تو اندر وصالی

نه نقصانی که دائم در کمالی

207

توئی لیکن گمانت در گرفته

زهر شرحی بیانت درگرفته

208

گمانت آنچنان اینجا نمودست

که هر لحظه دو صد غوغا نمودست

209

گمانت آنچنان بگرفت در بند

که از اسرارت اینجاگه بیفکند

210

گمانت آنچنان محبوس دارد

که این در بر تو کل بدروس دارد

211

گمان بردار تا یابی یقین باز

دل و جان و سرت اندر یقین باز

212

گمان بردار ای بیچون جمله

که خواهی ریخت اینجا خون جمله

213

گمان بردار ای بنموده خود را

فکنده تهمتی در نیک و بد را

214

گمان بردار تا خود باز بینی

مشو گنجشگ تا شهباز بینی

215

گمان بردار و واصل شو چو آن پیر

که اندر وصل اینجا نیست تدبیر

216

گمان بردار ای عین العیان تو

دگر کن شرح و دیگر در بیان تو

217

گمان بردار چو سلطان عشقی

فتاده در پی برهان عشقی

218

فتاده این زمان اندر وصالی

چرا اندر پی رنج و وبالی

219

حقیقت بین و بگذر از همه باز

وجود خویش را اندر همه باز

220

حقیقت بین تو در عین شریعت

شریعت خود بدان بیشک حقیقت

221

حقیقت شرع دان و بگذار از وی

طبیعت فرع دان و بگذر از وی

222

حقیقت بیشکی چون راه داری

در او دیدار روی شاه داری

223

حقیقت بیشکی ذاتست بنگر

در او مر عین آیاتست بنگر

224

حقیقت جمله مردان یافتستند

در او از جان و دل بشتافتستند

225

حقیقت راز بیچونست دریاب

یکی دریای پر خونست بشتاب

226

حقیقت واصلان دریافت دیدند

ز بود خود ببود کل رسیدند

227

حقیقت هر که بسپارد در اینجا

حجاب از پیش بردارد در اینجا

228

حقیقت هرکه اینجا باز یابد

اناالحق گوید و حق باز یابد

229

حقیقت هر که اینجا یافت درخود

برش یکسان نماید نیک یا بد

متن شعر کپی شد.