کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

سوال کردن صاحب راز از شیخ عطار قدس سره

1

سوالی کرد از من صاحب راز

که دریابد مگر از خود یقین باز

2

که چون بد تا که خود میدید ابلیس

یقین افتاده بد در مکر و تلبیس

3

نمیدانست کو دانای بوداست

که با جمله یقین گفت و شنود است

4

چرااندیشه کرد از بیوفائی

در این شرک او زید اندر خدائی

5

چو میدانست ذات و دیده بد آن

حقیقت یافته بد سر جانان

6

چرااندیشه کرد و ناتوان شد

در اینجاگاه رسوای جهان شد

7

حقیقت بد ازآن معنی خبردار

چرا شد اندر این معنی گرفتار

8

چرا پی دادم او را من ز توفیق

کز این لعنت در اینجا یافت تحقیق

9

ولیکن آنچنان بد اول کار

که حق میدید اندر عین دیدار

10

حقیت سالکی بد کار دیده

معلم بود و دید یار دیده

11

چنان در قربت کل آشنا بود

که در کون و مکان سر خدا بود

12

ولیکن اندر آخر خواست ازنار

که من باشم نبودی بود دلدار

13

همه دلدار میبایست دیدن

که درلعنت نبایستش دویدن

14

اگر خود محو کردی یار دیدی

در آخر عزت بسیار دیدی

15

اگرخود محو کردی در حقیقت

خدا دیدی حقیقت بی طبیعت

16

همه دلدار بینی خویشتن نه

همه جانان بدیدی جان و تن نه

17

همه دلدار دیدی خویش فانی

بیفزودی ورا سر معانی

18

همه دلدار دیدی خویش مسکین

ورا بودی هزاران عزو تمکین

19

همه دلدار دیدی آخر اینجا

شدی اسرار بر وی ظاه راینجا

20

همه دلدار دیدی در عیان او

حقیقت جمله دیدی جان جان او

21

همه دلدار دیدی در دل و جان

نبودی آخر کارش از ایسان

22

کنون چون خویش دید و راز بگذاشت

از آن انجام با آغاز بگذاشت

23

کنون چون خویش دید و شد بلعنت

امیدش هست آخر سوی قربت

24

کنون چون خویش دید از بیوفائی

نباشد مر ورا عین خدائی

25

حقیقت این چنین است آخر اینجا

که دریابی تو راز ظاهر اینجا

26

که اندیشه کنی کین جمله یار است

مر او را صنعهای بیشمار است

27

همه خود اوست گرچه خود تو اوئی

ز بود او همی در گفتگوئی

28

ز بود او تو داری قربت اینجا

وز او یابی حقیقت عزت اینجا

29

ز بود او تو داری آنچه داری

بقدر خویتشن کن پایداری

30

بقدر خویشتن در خود ببین باز

که گردت اندر اینجا صاحب راز

31

بقدر خود ترا بخشید اسرار

که تا باشی ز سر او خبردار

32

بقدر خود ترا پیدا نموداست

ترا در خویشتن یکتا نمود است

33

بقدر خویشتن او را بدانی

اگر او را از او در او بدانی

34

تو خود خواهی کجا پیدا نماید

ترا او بود خود یکتا نماند

35

تو خود خواهی که باشی هیچ دیگر

بخواهی زان شدن دایم سراسر

36

تو خود خواهی که باشد کس نباشد

از آنت راه پیش و پسنباشد

37

اگر دلدار خواهی خویش بگذار

نظر در عقل پیش اندیش بگمار

38

بعقل اینجایگه کن کار خود راست

یقین میبین همه از یار خود راست

39

همه دلدار خود بین در حقیقت

که روشن گردد اینجا دید دیدت

40

همه دلدار خود بین و فنا باش

چنین کن دائما دید خداباش

41

اگر یک ذره اینجا خویش بینی

هزاران فتنه اندر پیش بینی

42

اگر یک ذره شرک آری بخود باز

نیابی در یقین انجام وآغاز

43

اگر یک ذره شرک آری ز معنی

درافتی دور از دیدار مولی

44

اگر یک ذره شکر آری تو در بر

فناگردی نیابی سر و رهبر

45

حقیقت این چنین آمد حقیقت

حقیقت چیست دیدار شریعت

46

اگرچه شرع دید مصطفایست

حقیقت مصطفی دید خدایست

47

ز دید حق اگر خواهی در این راز

که یابی کل ز احمد یاب این باز

48

ز احمد فاش شد اسرار عطار

که جان او زمعنی شد خبردار

49

ز دید مصطفی دیدار بنگر

درون خویشتن را یار بنگر

50

نه خود بنگر تو از خود بین رخ او

حقیقت گوش میکن پاسخ او

51

نه خود بنگر تو او درخویشتن بین

نمود بود او در جان و تن بین

52

نه خود بنگر چو میدانی که اویست

چنین بینی همه کارت نکویست

53

نه خود بنگر که بود جملگی یار

ز دید خویشتن کرد او پدیدار

54

اگر ابلیس از خود آن بدیدی

کجا هرگز بدین پایه رسیدی

55

اگر ابلیس بودی صاحب راز

کجا او دور گشتی کل ز اعزاز

56

اگر ابلیس بودی کار دیده

نگشتی او از آن حضرت بریده

57

اگر ابلیس بودی صاحب سر

کجا لعنت شدی او را بظاهر

58

اگر ابلیس جمله یار دیدی

کی اینجاگاه او تیمار دیدی

59

اگرچهعاشق خود بین بد از اصل

از آن در لعنت اینجا یافت او وصل

60

همه باهم بود گر تاب داری

ولیکن چشم را در خواب داری

61

اگر چشمت شود از خواب بیدار

شوی از سر او اینجا خبردار

62

همه با هم بود چه مغز چه پوست

حقیقت جملگی اندر بر اوست

63

همه با هم بود در اصل رحمت

حقیقت دردآمد عین لعنت

64

همه با هم در اینجا بیشکی بین

چو نیکی و بدی دیده یکی بین

65

همه با هم در اینجا دید یار است

ولی لعنت زما رحمت ز یارست

66

به لعنت هر که شد اینجا گرفتار

بماند همچو ابلیس لعین خوار

67

برحمت هرکه اینجا راز بیند

وصال قرب اینجا باز بیند

68

تو از رحمت قدم زن تا توانی

که رحمت هست بود جاودانی

69

اگر ابلیس بودی عین رحمت

کجا افتادی اندر عین لعنت

70

سزای او هم از او دان و بنیوش

مکن دلدار اینجاگه فراموش

71

مگو من تا چو اوهرگز نگردی

به عین لعنتش عاجز نگردی

72

مگو من تا نگردی خوار و رسوا

برحمت کوش اگر هستی تو بینا

73

مگو من تا نگردی دور از یار

برحمت باش و لعنت را تو بگذار

74

هر آنکو گفت من ابلیس باشد

که من در بیهده تلبیس باشد

75

تو او گو کانچه گوئی تا بدانی

که از وی داری ازوی زندگانی

76

تو او گوئی جز او منگر بخود باز

نکو بنگر تو اندر نیک و بد باز

77

هر آنکو صاحب عشق خدایست

ز مائی و منی اینجا جدایست

78

ز مائی و منی ابلیس چونست

نمیبینی دلش بر موج خونست

79

ز مائی و منی افتاد اول

از ان شد آخر کار او معطل

80

ز مائی تو منی افتاد در کار

برافتادش همی پرده بیکبار

81

ز مائی و منی بگذر حقیقت

منی بگذار و بنگر دید دیدت

82

ز مائی و منی بگذر یقین تو

جمال بی نشان بیخود ببین تو

83

ز مائی و منی بگذر در اینجا

حقیقت کن دلت جوهر در اینجا

84

تو اصل از یار داری لیک بی تو

کنون اینجا مکن در خود منی تو

85

اگر چه اصل صورت از منی است

حقیقت آخر اینجا یک تنی است

86

اگرچه سر ابلیس است بسیار

ترا زین نکته من کردم خبردار

87

ندانی تا بدانی چون بدانی

حقیقت بیشکی راز نهانی

88

همه در تست تو بی تو شو اینجا

ز من مردم حقیقت بشنو اینجا

89

هزار ابلیس پیش تست ذره

مباش اکنون بنفس خویش غره

90

هزار ابلیس پیش تست خود هیچ

نهادت اوفتاده پیچ در پیچ

91

اگرچه آدمی ابلیس رائی

از آن پیوسته در تلبیس و رائی

92

اگرچه آدمی با تست ابلیس

بهردم میکنی صد گونه تلبیس

93

ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن

دل ابلیس را زیر و زبر کن

94

هر آن فکری که اندیشی ز اسرار

در آن اینجایگه از خود خبردار

95

ببین کان فکر آخر از کجایست

یقین اندیشه تو از چه جایست

96

ببین کان فکر رحمانیست بنگر

حقیقت مر از آن دوست مگذر

97

وگر آن فکر شیطانی است در کار

از آن بگذر حقیقت تو بیکبار

98

حقیقت تا توانی فکر نیکو

که رحمانی است میدان بیشکی او

99

وگر بد باشد از خود دان تو شیطان

حقیقت گفت حق در عین قرآن

100

نه باطل گفت هم حق گفت تحقیق

ز باطل بگذر از حق یاب توفیق

101

چو میدانی که چندین رهبر حق

ترا گفتند راز دوست مطلق

102

تو از گفتار ایشان کار خود کن

نکوئی کن در اینجاگه نه بد کن

103

کنون گر راز دانی این چنین دان

مر این اسرار هم عین الیقین دان

104

بدان گفتم که تا اسرار دانان

در اینجا باز یابند راز جانان

105

هر آنکو صاحب اسرار باشد

چو مردان دائما بیدار باشد

106

موحد نیک و بد از یار داند

ولیکن شرع این اسرار داند

107

یقین داند که کل از حق بدید است

ولیکن نیک و بد مطلق پدید است

108

تو ای عطار اینجاراز گفتی

حقیقت سر بیچون بازگفتی

109

ترا زیبد که اندر شرع اینجا

یکی دانی چه اصل و فرع اینا

110

ولیکن اصل داری فرع بگذار

یقین از دست خود مر شرع مگذار

111

ز دست خوداگر چه در بلائی

چه غم داری چو کل عین خدائی

112

ز نادانی بدانائی رسیدی

ز اعمائی به بینائی رسیدی

113

ز نادانی در آخر هست ذاتت

خدابینی تو در عین صفاتت

114

ره خود در شریعت باز دیدی

یقین عین طبیعت بازدیدی

115

ره خود یافتی با منزل اینجا

ترا مقصود آمد حاصل اینجا

116

بهر سیری که کردی اندر اینجا

همه اندر یکی اینجا است پیدا

117

بهر سیری که کردی یار دیدی

در اینجا بیشکی دلدار دیدی

118

بهر سیری که کردی سوی اشیا

ترا اسرار شد در عشق پیدا

119

بهر سیری که کردی در زمانه

ترا آمد وصال جاودانه

120

بدیدارت کنون دیدار داری

درون جزو و کل اسرار یاری

121

ندارد هیچ پایانی ره تو

که آمد در زمانه آگه تو

122

ندارد هیچ پایانی نمودت

حقیقت هست پیدا بود بودت

123

نه چندانست معنی تو از یار

که در یک صفحه آن آید پدیدار

124

نه چندانست معنی در تو دیده

که دریابند اینجا اهل دیده

125

معانی برتر از حد اوفتاداست

در معنی ترا اینجاگشاده است

126

دری بر روی تو اینجا گشادند

جواهر مر ترا اینجا بدادند

127

دری بگشاد بر روی تو دلدار

که اشیا شد حقیقت زان پدیدار

128

کنون در وصل جانان کامرانی

که بگشاده ترا در در معانی

129

کنون در وصل جانان پای میدار

اگر جانان کند اینجات بردار

130

اگرچه اصل معنی داری از اصل

حقیقت وصل معنی داری از وصل

131

تو داری در برت چون راز جانان

حقیقت رهبرت امروز جانان

132

چو جانانست امروزت دراینجا

همو بین بخت پیروزت در اینجا

133

چو جانانست امروزت نمودار

حقیقت جمله او بین مگذر از یار

134

جواهرنامه جانان باز گفتست

همو اسرارها در راز گفتست

135

جواهرنامه گفتست آخر کار

نمود خویش میآرد بدیدار

136

هر آن چیزی که جز جانان نماید

حقیقت کفر بی ایمان نماید

137

بایمان کوش وانگه گرد کافر

که این باشد ترا اسرار ظاهر

138

ترا در سر ایمان روشنائیست

ز ایمانت همه عین خدائی است

139

بایمان باز بین دلدار خود را

که ایمانت نماید نیک و بد را

140

وگرکافر شوی مانند منصور

حقیقت کفر بنماید همه نور

141

هر آن نوری که بی ظلمت نماید

کجا اینجایگه قربت نماید

142

بنور اینجایگه گر باز بینی

حقیقت سوی ظلمت رازبینی

143

درون ظلمت جسمی فتاده

تو نور قدسی و شعله گشاده

144

از این ظلمت چو بیرون آئی اینجا

حقیقت نور خود بنمائی اینجا

145

حقیقت نور در ظلمت توان دید

ابی صورت نیاری جان جان دید

146

ترا در نور این ظلمت فتاد است

از آنت سیر در قربت فتاد است

147

از این ظلمت مرو بیرون حقیقت

کز اینجا باز یابی دید دیدت

148

از این ظلمت توانی راه بردن

از آن نور حقیقت ره سپردن

149

بشب کن راه تا منزل بیابی

حقیقت نور خود در دل بیابی

150

بشب کن راه اندر منزل یار

که تا گردی حقیقت واصل یار

151

بشب کن راه اندر سوی منزل

ببین یار و پس آنگه گرد واصل

152

بشب دانی در آن منزل رسیدن

جمال یار اینجا باز دیدن

153

همه مردان بشب کردند این راه

رسیدند آنگهی در حضرت شاه

154

همه مردان بشب در سیر قربت

رسیدند از دل و جان سوی عزت

155

همه مردان بشب دیدند دلدار

حقیقت گر شبی داری تو بیدار

156

جمال یار اندر شب ببینی

چنین میدان اگر صاحب یقینی

157

حقیقت ظلمت شب پر ز نور است

تمامت سالکان را شب حضور است

158

حقیقت ظلمت شب آفتاب است

کسی باید که او بیخورد وخوابست

159

مخور بسیار شب بیدار میباش

که در شب ناگهان بینی تو نقاش

160

مخور بسیار شب را زنده میدار

که اندر شب ببینی روی دلدار

161

مخور بسیار شب را روز گردان

همه ذرات خود پیروز گردان

162

چو شب آمد بدیدار ای برادر

بخلوتگاه حق بی خواب و بی خور

163

نشین در شب بعشق دوست در دوست

طلب کن در درونت مغز با پوست

164

دمی در شب اگر دریابی آن ماه

ترا خورشید حاصل شد ز درگاه

165

اگر مرد رهی در شب ببین باز

حقیقت در درون انجام و آغاز

166

چو جمله خفتهاند در خواب غفلت

فتاده تو عیان در عین قربت

167

همه درخواب و تو بیدار جانان

حقیقت کل شده اسرار جانان

168

چو از شب بگذرد نیمی حقیقت

طلب کن آن زمان مر دید دیدت

169

درونت را نظر کن تا بیابی

جمال جان و سوی او شتابی

170

درونت را نظر کن جان بتحقیق

پس آنگه جان جان را جوی توفیق

171

از او خواهی بجز او منگر اینجا

که جز جانان همه یا دست میدان

172

همه درخواب و تو با یار بیدار

زهی توفیق باید اینچنین کار

173

دمادم سجده او کن در اینجا

بشب گردان درون خود مصفا

174

حقیقت سجده کن اندر بر یار

تراتوفیق باشد اندر این کار

175

چو برداری حجاب از روی جانان

یکی بینی حقیقت سوی جانان

176

حقیقت بازبینی در یکی تو

یقین آیینه باشی بیشکی تو

177

یقین آیینه بینی خویشتن را

حقیقت منگر اندر جان و تن را

178

تو آن را بین که اندر تو بدیدست

ترا اینجایگه گفت وشنید است

179

تو آن را بین که در تو رخ نمود است

ترا اینجایگه پاسخ نموداست

180

تو او را بین که کل گویای اویند

در اینجاگاه کل جویای اویند

181

تو او را بین که او در تو همه اوست

درون جان و دلها دمدمه اوست

182

تو او را بین که در آیینه پیداست

درون جانت هر آیینه پیداست

183

تو او را بین که سلطانست جمله

حقیقت بود پنهانست جمله

184

همه زنده باو او زنده کل

همه بنده در او او بنده کل

185

حقیقت اوست هم شاهست وبنده

نباید در بر غافل بسنده

186

در این معنی هر آنکو مینداند

وگر داند یقین حیران بماند

187

چو اینجا او است زنده تو که باشی

چو او بنده بود پس تو چه باشی

متن شعر کپی شد.