کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در سوال کردن در صفات مرگ و حیات یافتن آنجا فرماید

1

یکی پرسید از آن دانای اسرار

که کن زودم از این معنی خبردار

2

چو ما مردیم وصل حق بیابیم

حقیقت بود جان آنجا شتابیم

3

خبرمان بود زینجا و ز آنجا

چنان کامروز بر ماهست پیدا

4

چنین عقل و چنین ادراک اینجا

که ما دادیم سوی خاک اینجا

5

همان باشد بزیر خاک هان گوی

اگر مرد رهی شرحی از آن گوی

6

جوابش داد آندم پیر دانا

که این اسرار بیشک هست سودا

7

تو این دم سر جانان یافتستی

حقیقت سر پنهان یافتستی

8

ترا ارموز باید شد خبردار

که فردا را از آن باشی خبردار

9

خبر امروز باید بودنت هان

که گفتم با خبر مر نص و برهان

10

خبر امروز باید بودنت دوست

که آئی خود برون چون مغز از پوست

11

خبر امروز باید بودنت یار

که خواهی گشت در وی ناپدیدار

12

خبر امروز باید بودت از جان

ز بهر جان، تو دل چندین مرنجان

13

خبر امروز باید بودت از دل

که تا مقصود کل بینی بحاصل

14

هر آنکو با خبر امروز بیند

رخ معشوق جان افروز بیند

15

هر آنکو با خبر دیدست دلدار

چو اهل دل بود پیوسته بیدار

16

هر آنکو با خبر شد در بر دوست

یکی شد مر ورا هم مغز و هم پوست

17

خبر شد جان و سر را سر معنی

که اینجا یافتند دیدار مولی

18

ترا باید که باشی صاحب راز

خبر باید ترا ز انجام و آغاز

19

که باشد تا وصال اینجا بیابی

ورا در نقد حال اینجا بیابی

20

خبر دارم ز نقد حال امروز

که دارم در درون یار دل افروز

21

خبردارم من از دیدار رویش

فتاده این چنین در گفتگویش

22

خبر دارم که میپرسد خبر باز

که تا برگویم از جانان خبرباز

23

اگرچه در خبر سر کمالم

چنین افتاده در سر وصالم

24

خبر در وصل آنکس باز یابد

که اینجا اصل جانان باز یابد

25

مرا از وصل کل توفیق دادند

ز بود بودم این توفیق دادند

26

از آن بردستم اینجاگوی توفیق

که میگویم چنین اسرار تحقیق

27

هر آنکو اصل تحقیقی ندارد

در اینجا اصل توفیقی ندارد

28

طلب کن اصل تا تحقیق یابی

پس آگاهی از آن توفیق یابی

29

طلب کن اصل جان اینجایگه باز

که تا بینی یقین دیدار شه باز

30

خبر امروز اگر داری ز فردا

دوئی بگذار اینجا باش فردا

31

خبر امروز اگر داری حقیقت

یقین میدان همان بینی ز دیدت

32

خبر امروز اینجا میتوان یافت

کسی کاندر درون هردو جهان یافت

33

اگر امروز یابی آن خبر باز

همه اسرار یابی در نظر باز

34

نظر امروز بگشای ار توانی

که پیدا شد یقین سر نهانی

35

طلب کن از خود ای بیچاره مانده

چرا از خانه آواره مانده

36

طلب کن از خود اینجا جوهر یار

که تو هم بحری و جوهر پدیدار

37

طلب کن از خود اینجا اصل بنگر

تو داری پای تا سر وصل بنگر

38

طلب کن از خود آنجا بود آن ماه

که گردانست اندر هفت خرگاه

39

طلب کن از خودش رویش عیان بین

فروغ روی او هر دو جهان بین

40

فروغ روی آن مه گر بیابی

چو من در جزو دنیا کل شتابی

41

فروغ روی آن مه هر دو عالم

حقیقت روشنست اینجا دمادم

42

غنیمت دان وصال یار اینجا

که بنمودست مر دیدار اینجا

43

غنیمت دان دمی چون یار داری

یقین بی زحمت اغیار داری

44

غنیمت دان وصالش را یقین تو

از او دوری حقیقت پیش بین تو

45

ترا امروز ای غافل در اینجا

نباشی اندر او واصل در اینجا

46

نیابی وصل تا جان درنبازی

که درجانبازی است این سرفرازی

47

نیابی وصل ای عطار اینجا

چو میدانم که میدانی تو اینجا

48

ترا چندین معانی بهر این است

که یکی در یکی عین الیقین است

49

ترا عین العیان با تست دیدی

در اینجاگه بمنزل در رسیدی

50

رسیدی این زمان در منزل دل

حقیقت کرد دل مقصود حاصل

51

رسیدی این زمان در منزل جان

یکی بد در یکی مر حاصل جان

52

کنون از سالکی عین وصالی

ز ماضی گشته مستقبل تو حالی

53

عیان حال این دم در خبر یاب

حقیقت جمله جانان در نظر یاب

54

اگر امروز باشی در خبر تو

یقین فردا توئی صاحب نظر تو

55

بوقتی کز سرشت خود برآئی

کسی گردی و آنگاهی خدائی

56

نداند هیچکس این راز دیدن

کجا اعمی تواند باز دیدن

57

همه کورند خورشیدست در جان

حقیقت نور جاوید است در جان

58

همه کورند و بر ایشان حرج نیست

از این کوری مر ایشان را فرج نیست

59

همه کورندو اینجا رهنما نیست

همه بیگانه گویا آشنا نیست

60

از این کوران دل عطار بگرفت

دل و جانش همه دلدار بگرفت

61

از این کوران کجا بینائی آید

کسی باید که این سر برگشاید

62

همه کورند اندر آشنائی

همه یک اصل و مانده درجدائی

63

از این کوری اگر نوری پدیدار

شود پیدا مگر گردد خبردار

64

حقیقت چشم صورت کور ماندست

عجبتر جسم او چون حور ماندست

65

طلبکارست تا مطلوب دیده

بخود جویا شده محبوب دیده

66

طلبکار است نادان دیده اوست

درون جزو و کل گردیده با اوست

67

طلب ازدیده کن اینجا حقیقت

که ازدیده بیابی دید دیدت

68

چنان عطار اندر دیده باقیست

که مانده مست او حیران ساقیست

69

چو ساقی دوست باشد خوب باشد

بخاصه کز کف محبوب باشد

70

چو ساقی یار باشد جام مل نوش

حقیقت جام از آن دلدار کل نوش

71

منم امروز جام عشق خورده

دریده اند اینجا هفت پرده

72

منم امروز پرده برفکنده

درون بحر کل گوهر فکنده

73

درون بحر کل من گوهر یار

حقیقت کردهام جوهر پدیدار

74

از این جوهر مرا کل حلقه گوش است

نه همچون دیگرم جوهر فروش است

75

حقیقت جوهری دارم در اسرار

درون بحر کل ازمن بدیدار

76

بمن پیداست اینجا هر چه پیداست

مرا اسرار کل اینجا هویداست

77

بمن پیداست اینجا هر چه دیدم

ز یکی من بکام دل رسیدم

78

بمن پیداست سر لایزالی

عیان من تجلی جلالی

79

ز من پیدا ز من پنهانی آمد

ز من دانا ز من نادانی آمد

80

حقیقت پرده از رخ برگشایم

همه اسرارها پیدا نمایم

81

ولی اینجایگه جان درنگنجد

حجاب کفر و هم ایمان نگنجد

82

حجاب کفرو ایمان محو کردم

از آن اینجا حقیقت فرد فردم

83

بیان این بیان بسیار گفتم

در اینجاگه ز دید یارگفتم

84

بیان وقتی در اینجاگه توانم

یقین گردد چو نبود در گمانم

85

گمانم رفته است و بی گمانی است

نشانم این زمان در بی نشانی است

86

گمانم رفته اکنون دریقین است

دل و جانم در اینجا پیش بین است

87

گمان برداشتم در اصل جوهر

چو دیدم عاقبت من وصل جوهر

88

گمان برداشتم من در عیانش

یکی دیدم همه شرح و بیانش

89

زهی وصلی که رخ بنمود در جان

هزاران جان یقین بگشود از جان

90

یکی جانست و یک جانان دوئی نیست

تو یکی بین که مائی و توئی نیست

91

یکی جانست و یک جانان نظر کن

بدین معنی بیپایان نظر کن

92

یکی جانست و یک جانان یقین دان

تو جان در نزد جانان پیش بین دان

93

یکی جان و یکی جانان چگوئی

دوئی برداشتی دیدار اوئی

94

یکی جان در همه موجود باشد

یکی بیشک یقین معبود باشد

95

یکی دیدار چندین صورت آمد

از آن در احولی معذورت آمد

96

یکی دیدار اگر یابی یکی یاب

در این آیینه خود را بیشکی یاب

97

یکی دیدار عطارست حیران

عجب چون خود بخود یارست حیران

98

یکی دیدار اگر داری نظر تو

درون خویشتن بینی گهر تو

99

یکی دیدار و گفتار از یکی هست

یقین میدان که کل او بیشکی هست

100

از آن عطار هر دم جوهر و در

همی ریزد در اینجا زا سخن پر

101

حقیقت هر یکی صد جوهر آمد

یقین هر بیت از جان خوشتر آمد

102

اگر صاحبدلی عطار بنگر

درون خویشتن را یار بنگر

103

منم پنهان درون جمله پیدا

بهر کسوت که گردانم هویدا

104

یکی باشد نباشد ثانی من

نه دانائی و نی نادانی من

105

در آن حضرت نمیگنجد در آن ذات

نظر میکن تو اندر جمله ذرات

106

منم درجمله اشیا گشته فانی

حقیقت در خدا غرق معانی

107

منم در حق حق اندر من نموده

ز خود با من بیان خود شنوده

108

منم در حق حقیقت حق بدیده

یقین بودها مطلق بدیده

109

چگویم برگشا این دیده راز

درون خود ببین انجام وآغاز

110

اگر این دیده دل برگشائی

ترا روشن شود سر خدائی

111

اگر این دیده دل باز بینی

درون دیده دل راز بینی

112

درون دیده دید دید یار است

در او هر لحظه صنع بیشمار است

113

هر آنکو صاحب اسرار باشد

ورا دائم دلش بیدار باشد

114

هر آنچه از اول آمدتا بآخر

حقیقت عقل اینجا کرد ظاهر

115

نمود عقل دان اشیا تمامت

مدار او را ز گردش استقامت

116

حقیقت عشق اینجا کل بسوزد

در آخر نیز عین دل بسوزد

117

بخواهی سوختن در آخر کار

چو خورشید یقین آید پدیدار

118

تو اکنون ذره خورشید باشی

از آن اینجایگه جاوید باشی

119

دل تو هست خورشید حقیقی

که با روح القدس داری رفیقی

120

دلت بشناس و صاحبدل شو ای دوست

که دل مغزست و صورت نیز هم اوست

121

دلت بشناس تا حق را بدانی

که دل گوید ترا راز نهانی

122

بجان گردیدی اندر دوست مانده

چه گردد مغز جان بی پوست مانده

123

تو این دم مغز جان خود طلب کن

یقین راز نهان خود طلب کن

124

یقین چون آیدت تو بیگمان شو

حقیقت در یقین تو جان جان شو

125

الا عطار الا بین الله

حقیقت زین دمت در قل هو الله

126

حقیقت آنچه داری بر کمالست

ترا اعیان و دیدار وصال است

127

زهی وصل و زهی اصل یگانه

که خواهد بود ما را جاودانه

128

خبردارم ز وصل یار اینجا

که دیدستیم اصل یار اینجا

129

منم با وصل و در اصلم نمودار

از آن مخفی شوم اینجا دگر بار

130

خوشا وصلی که آن آخر ندارد

کسی باید که در آن پایدارد

131

اگر آن وصل میجوئی در اینجا

تو داری پس چه میجوئی در اینجا

132

اگر آن وصل میجوئی فنا شو

هم اندروصل دیدار خدا شو

133

اگر آن وصل میخواهی بیندیش

که آن دریابی اینجاگاه از پیش

134

ترا وصلست و مانده بیخبر تو

نباشی غافلا صاحب نظر تو

135

ترا وصلست در دنیای فانی

یقین او را تو است و تو ندانی

136

ترا وصلست اینجا آشنائی

که بیشک در فنا کلی بقائی

137

ترا وصلست اینجا گر بدانی

حقیقت سر اسرار معانی

138

تو ازجان و دگر چیزی نبینی

یقین میدان اگر صاحب یقینی

139

تو از خود جوی و هم از خود طلب راز

که ازخود یابی اینجا جان جان باز

140

تو از خود جوی چون عطار دیدار

که خواهی گشت چون وی ناپدیدار

141

تو از خود جوی و چون من گرد واصل

که مقصود است اینجا جمله حاصل

142

تو از خود جوی اگر صاحب یقینی

که هم در خویش بود حق ببینی

143

تو از خود جوی وانگه باز ین راز

چو دریابی حقیقت تو سر افراز

144

سرافرازی کنی مانند منصور

شوی تو بیشکی در عشق مشهور

145

دم منصور اگر آید بدیدت

کند اینجا حقیقت ناپدیدت

146

فنا گرداندت تا سر بگوئی

نداری مخفی و ظاره بگوئی

147

اگر ظاهر کنی اسرار جانان

کشندت ناگهی بر دار جانان

148

ترا گر زهره اینجا پایدار است

حقیقت جای تو در پای داراست

149

بگو گر پایداری ضربت عشق

که تا چون او رسی در قربت عشق

150

بگو گر پایداری همچو او تو

همی گویم همی گویم همی گو

151

از اول تا بآخر اینت گفتم

از او اسرار کل اینجا شنفتم

152

نداری زهره تا این سر بگوئی

اناالحق همچو من ظاهر بگوئی

153

اگر می بگذری از جان تو مطلق

توانی زد دم کل در اناالحق

154

ز خود بگذر اناالحق زن در اینجا

اگر مرد رهی در زن در اینجا

155

حقیقت مرد ره تا زن نگردد

در این خرمن چو نیم ارزن نگردد

156

نداند هیچ چندانی که گوید

نیابد وصل چندانی که جوید

157

در این سر گر شوی از خویشتن پاک

بیابی تو درون جان و تن پاک

158

ترا زیبد اگر از خود گذشتی

یقین میدان که جزو و کل نوشتی

159

شوی فانی اگر خود را نبینی

یکی باشی اگر صاحب یقینی

160

ز خود چون درگذشتی از حقیقت

خدابینی تو بیشکی دید دیدت

161

اگر دیدار میخواهی فنا شو

پس آنگه در تمامت آشنا شو

162

اگر دیدار میخواهی چو منصور

یکی شو در یکی نور علی نور

163

چرا ترسانی ای زهره ندیده

از آن اینجا توئی بهره ندیده

164

چرا ترسانی و نندیشی از راز

که تا گردی بسان من تو سرباز

165

چرا ترسی که آخر همچنین است

نظر بگشا گرت عین الیقین است

166

که خواهی مرد اینجا بیچه و چون

بخواهی خفت اندر خاک و در خون

167

چو خواهی خفت در خون آخر کار

تو اندر خاک بیشک ناپدیدار

168

شدن جانا اگر بادرد کاری

نمیبینم به از این یادگاری

169

اگر این یادگار اینجا بماند

کسی کاینجادل و جان برفشاند

170

دل و جان برفشان بر روی جانان

رها کن یادگاری سوی مردان

171

رها کن یادگاری سوی عشاق

که گویند از تو اندر کل آفاق

172

رها کن یادگاری همچو مردان

ز کشتن همچو مردان رخ مگردان

173

منم سر برکف دستم نهاده

زهر موئی زبانی برگشاده

174

همی گویم اناالحق از دل و جان

چو منصورم رها کرده دل و جان

175

منم امروز در یکتائی خویش

نیندیشم من از رسوائی خویش

176

نیندیشم ز ننگ و نام اینجا

چو بیشک یافتستم کام اینجا

177

نیندیشم ز کشتن یک زمان من

که خواهم شد حقیقت جان جان من

178

مرا اینجا است وصل پار پیدا

حقیقت شد مرا دیدار اینجا

179

مرا اینجا است دیدار الهی

یکی دانم عزیزی پادشاهی

180

مرا چه نور چه ظلمت یکی هست

بنزدم فیل و پشه بیشکی هست

181

برم چون جمله از یکی است موجود

نبینم هیچ جز دیدار معبود

182

برم جمله یکی است از عیانم

از آن بر تخت معنی کامرانم

183

منم بر تخت معنی شاه معنی

که هستم از یقین آگاه معنی

184

منم بر تخت معنی کامران من

حقیقت رفته در کون و مکان من

185

منم بر تخت معنی شاه و سلطان

حقیقت هم منم دیدار جانان

186

چو سلطانم کنون بر هفت کشور

دو عالم صیت من دارد سراسر

187

چو سلطانم کنون در سرفرازی

مرا زیبد حقیقت عشقبازی

188

چو سلطانم کنون در هر دو عالم

کنم اینجایگه حکم دمادم

189

چو سلطانم من اندر ملک امروز

کنم لشکر ز داد خویش پیروز

190

چو سلطانم من از وصل الهی

حقیقت صیتم از مه تا بماهی

191

چنان رفتست نامم در زمانه

که خواهم ماند اکنون جاودانه

192

منم سلطان معنی اندر آفاق

فتاده در نهاد واصلان طاق

193

منم سلطان معنی بیچه و چون

نموده روی خود در هفت گردون

194

منم سلطان معنی در حقیقت

که در معنی سپردستم طریقت

195

منم سلطان معنی در یقینم

که بیشک اولین و آخر آخرینم

196

منم سلطان معنی بیشکی من

که هستم اول و آخر یکی من

197

چو من دیگر نباشد در معانی

ندارم در همه آفاق ثانی

198

چو من امروز در سر اناالحق

که دارد در معانی راز مطلق

199

منم امروز راز یار گفته

حقیقت قصه بسیار گفته

200

بسی گفتستم از اسرار تحقیق

که تا دیدستم از دلدار توفیق

201

مرا توفیق اینجا هست ازدوست

که یکی کردهام هم مغز با پوست

202

همه اسرارها کردیم تکرار

اگر خوانی یقین یابی ز گفتار

203

دمی در این کتاب از جان نظر کن

دل وجان زین سخنها با خبر کن

204

ببین تا خود چه چیز است این کتابت

که تا آئی برون از این حجابت

205

چو برخوانی جواهر ذاتم ای دوست

بدانی بیشکی چون جملگی پوست

206

چو برخوانی جواهرنامه من

ترا اسرار کلی گشت روشن

207

چو برخوانی جواهرنامه یار

ترا اندر درون اید بدیدار

208

چو برخوانی شوی در عشق واصل

ترا مقصود کل آید بحاصل

209

چو برخوانی بدانی راز جمله

تو باشی آنگهی اعزاز جمله

210

هر آنکو این کتب بر خواند از جان

حقیقت جانش گردد دید جانان

211

هر آنکو این کتب را باز بیند

بخواند در درون او راز بیند

212

اگر مرد رهی بنگر کتابم

کز این اسرارها من بی حجابم

213

حجابم رفته است این دم در اینجا

که دارم در یقین این دم در اینجا

214

در این اسرارهای برگزیده

که وصل آن بجز احمد ندیده

215

مرا روشن شد اینجا بعد منصور

بخواهم ماند من تا نفخه صور

216

کتابم بیشکی اسرار جانست

در او سر حقیقت کل عیانست

217

عیان شد جمله اسرارم اینجا

یقین شد بیشکی از یارم اینجا

218

همه سر عیان بالا بدیدم

در اینجا خویشتن یکتا بدیدم

219

منم اسرار دان در عشق امروز

میان سالکان در عشق پیروز

220

ز وصل جان جان دیداردارم

از ان دیدار من اسرار دارم

221

چو میبینم همه دیدار جانان

همی گویم همه اسرار جانان

222

چو میبینم همه نور خدائی

مرا زانست اینجا روشنائی

223

چو میبینم همه نور تجلی

از آنم روشنست دیدار مولی

224

چو نور یار در جانم عیانست

از آن پرنورم این شعر و بیان است

225

چو نور یارم اندر اندرونست

مرا در هر معانی رهنمونست

226

چو نور یارم اینجا هست دیدار

همه درنور جانان ناپدیدار

227

چو نور یارم اینجا هست تحقیق

مرا از نور او اینجاست توفیق

228

چو نور یار اینجاگاه دارم

از آن دائم دلی آگاه دارم

229

منم اکنون شده آگاه جانان

سپرده اندر اینجا راز جانان

230

منم آگاه از اسرار بیچون

که میگویم همی اسرار بیچون

231

منم آگاه دانایم حقیقت

سپردستم یقین راه شریعت

232

بمعنی اندر اینجایم سخنگوی

بمعنی بردهام در هر سخن گوی

233

سخن از من بمانده یادگارم

که در معنی حقیقت بود یارم

234

من آن سیمرغ قاف قرب هستم

که بر منقار قاف اینجا شکستم

235

من آن سیمرغ اندر قاف قربت

که دارم بیشکی دیدار حضرت

236

چو من دیگر نیاید سوی دنیا

که هستم در عیان دیدار مولا

237

زهی عطار کز سر حقیقت

همه اسرار شد مر دید دیدت

238

زهی عطار کز دیدار دلدار

دمادم میفشانی در اسرار

239

ترا زیبد که گفتی جوهر ذات

نموده اندر اینجا سر آیات

240

نمودی وصل جانان در یقین تو

میان سالکان پیش بین تو

241

حقیقت پیش بین سالکانی

که داری اصل در قرب معانی

242

زهی اسرار دان یار امروز

ز روی دوست برخوردار امروز

243

بر معنی تو خوردستی در اینجا

حقیقت جوهر هستی در اینجا

244

بر معنی تو خوردی در بر شاه

حقیقت برگشادستی در شاه

245

ثنایت برتر ازحد و سپاس است

که جان پاکت اکنون حق شناس است

246

شناسای حقی در دار دنیا

حقیقت دیده دیدار مولا

247

شناسای حقی در هر دو عالم

کز او میگوئی اینجاگه دمادم

248

شناسای حقی در جوهر عشق

توئی اندر زمانه رهبر عشق

249

توئی امروز اندر عشق رهبر

توئی در گفتن اسرار جوهر

250

توئی امروز دید شاه دیده

دو عالم نقش الا الله دیده

251

توئی امروز در معنی یگانه

دم منصور داری در زمانه

252

توئی منصور ثانی در یکی تو

دم او یافتستی بیشکی تو

253

توئی منصور اسرار حقیقت

دم کلی زده اندر شریعت

254

توئی منصور اکنون راز گفته

همه در جوهر حق بازگفته

255

توئی منصور هستی جوهر الذات

بتو محتاج گشته جمله ذرات

256

توئی منصور عصر آفرینش

بتو روشن حقیقت نور بینش

257

توئی اسرار دان با حال بیچون

که داری از یقین دیدار بیچون

258

حقیقت هر که جان اینجا بیابد

حقیقت جان جان پیدا بیابد

259

چو جانانست درما رخ نموده

کنون اینجا رخ فرح نموده

260

مرا جانان جان واصل نمودست

که مقصودم عیان حاصل نمودست

261

مرا جانان چنان کردست مشهور

یقین دانستم اینجا راز منصور

262

مرا آن راز پیدا شد بعالم

نمودستم از آن سر دمادم

263

حقیقت دم شد و همدم نماندست

وجود عالم و آدم نماندست

264

بصورت محو معنی رهبرستی

نخواهم کرد اینجا بت پرستی

265

چو ابراهیم گشتم بت شکن من

یقین دارم وجود جان و تن من

266

تن و جانم یکی اندر یکی است

دلم دیدار جانان بیشکی است

267

تن اینجا جانست بس مر تن نباشد

حدیث عشق بس در من نباشد

268

من اینجا نیستم بود خدایم

یکیام در یکی من نی جدایم

269

من اینجا نیستم چون جملگی اوست

حقیقت بود خود دانم که کل اوست

270

من اینجا این زمان معشوق جانم

که جان را بیشکی راز نهانم

271

من اینجا یافمت سر کماهی

حقیقت دید دیدار الهی

272

من اینجا یافتم اعیان آن ذات

که تابانست اندر جمله ذرات

273

نظر کردم در آخر باز دیدم

ز هر ذرات اینجا راز دیدم

274

نظر کردم که عطار است پویان

بهر جانب کمال عشق جویان

275

کمال عشق می عطار جوید

از آن اینجا همه اسرار گوید

276

کمال عشق میجستم بهر راه

رسیدم این زمان اندر بر شاه

277

کمال عشق میجستم بهر راز

که تا دیدم کمال جاودان باز

278

کمال جاودانم هست حاصل

شدم اندر کمال عشق واصل

279

کمال عشق اینجا بازدیدم

ز هر ذرات اینجا راز دیدم

280

ز خود دریافتم اسرار بیچون

بدیدم در درون دیدار بیچون

281

ز خود دریافتم سری از آن باز

منم در جزو و کل انجام و آغاز

282

ز خود میبگذرم دیگر دمی من

که به از خود نیابم همدمی من

283

ز خود به همدمی دیگر که یابم

که یک ساعت بنزد او شتابم

284

ز خود به همدمی هم خویش دیدم

که اسرار همه در خویش دیدم

285

ز خود به همدمی میجست عطار

خودی خود ز خود کرد او بدیدار

286

ز خود به میندانم هیچ ذرات

که چون جمله منم در عین آیات

287

به از من کیست ذات لامکانی

کز او دارم همه شرح و معانی

288

به از من جمله ذراتست در وصل

که ایشانند با من جمله در وصل

289

مگو عطار خود را به ز هر کس

که این نکته در اینجا مر ترا بس

290

تو خود را کمترین جملگی گوی

کز این جاگه بری در جملگی گوی

291

تو خود را کمترین کن پیش جمله

چو هستی عین پیش اندیش جمله

292

اگر خود کمترین دانی در اسرار

ترا باشد حقیقت عین دیدار

293

هر آنکو خویشتن گم دید پیشست

وگرنه کفر او در عین کیش است

متن شعر کپی شد.