کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در ارتباط ولایت با نبوت

1

گفت نی تو گوش داراحوال من

گر گرفتار آمدی در چاه تن

2

حیدر کرار با من راز گفت

ز اولین و آخرینم باز گفت

3

گفت آخر چند باشی در بدن

وارهان این روح را چون جان ز تن

4

ای بخود مغرور از شیخی خویش

در سرت دستار و در برصوف کیش

5

جهد کن تا تو تکبر کم کنی

ورنه طوق لعن در گردن کنی

6

رو تو ترک جامه و دستار کن

از معارف جان خود در کار کن

7

مصطفی از پیش او توفیق داشت

مرتضی از دید او تحقیق داشت

8

مصطفی آلوده دنیا نبود

مرتضی آسوده اینجا نبود

9

مصطفی سد شریعت را ببست

مرتضی در عین انسانی نشست

10

مصطفی را جبرئیل آمد زپیش

مرتضی را خواند حق در پیش خویش

11

مصطفی در اسم اعیان آمده

مرتضی در عین انسان آمده

12

مصطفی درجسم چون جان آمده

مرتضی اسرار سبحان آمده

13

مصطفی رفته بمعراج آله

مرتضی دیده ز ماهی تابماه

14

مصطفی از حق همه اسرار دید

مرتضی ازنور حق انوار دید

15

مصطفی در راه عرفان زد قدم

مرتضی دیده است حق رادمبدم

16

مصطفی با حق تعالی راز گفت

مرتضی با مصطفی آن باز گفت

17

مصطفی گفته است با ایمان بکوش

مرتضی گفته است جام حق بنوش

18

مصطفی گفته است راه راست رو

مرتضی گفته است راز حق شنو

19

مصطفی گفته است با الله باش

مرتضی گفته است زو آگاه باش

20

مصطفی گفته است دینم دین اوست

مرتضی گفتادعا آمین اوست

21

مصطفی گفته است که حیدر جان من

مرتضی گفتا که ای ایمان من

22

مصطفی گفتا که حیدر پاک زاد

مرتضی گفتا که علم احمد بداد

23

مصطفی گفتا علی بابها

مرتضی گفتا که یا خیر الورا

24

مصطفی گفتا که ای شیر اله

مرتضی گفتا که ای خورشید و ماه

25

مصطفی گفتا شریعت جان ماست

مرتضی گفتا طریقت ز آن ماست

26

مصطفی گفتا که شرعم دین شده

مرتضی گفتادلم حق بین شده

27

مصطفی گفتا که درعالم منم

مرتضی گفتا که با آدم منم

28

مصطفی گفتا که در من نیست عیب

مرتضی گفتا که هستم سرغیب

29

مصطفی گفتا که حق با من بگفت

مرتضی گفتا که حق از من شنفت

30

مصطفی گفتا که عالم دام اوست

مرتضی گفتا که آدم نام اوست

31

مصطفی گفتا که عرفان نور من

مرتضی گفتا که انسان طور من

32

مصطفی گفتا که نور کل علیست

مرتضی گفتا که نام من ولیست

33

مصطفی گفتا که کعبه کوی اوست

مرتضی گفتا که قبله روی اوست

34

مصطفی گفتا که علمم اولین

مرتضی گفتا که جفرم را به بین

35

مصطفی گفتا که جفرم روی تو

مرتضی گفتا که راهم سوی تو

36

شیخ چون بشنید از نی این سخن

گفت برکندم ز دنیا بیخ و بن

37

گفت تا امروز من جان باختم

کفرو ایمان را زهم نشناختم

38

با همه دود چراغ و درس وعلم

با همه خلق جهان بودم بحلم

39

این همه ذکر ودعا با ورد نیک

این همه خلق و کرم با کرد نیک

40

مدرسه با چند مسجد ساختم

خانقه هم چند طرح انداختم

41

وقف بسیار و غنیمت بیشمار

خانقه معمور و یاران دوستدار

42

این همه ظاهر بدنیا بود هیچ

خود نبردم من ز دنیا سود هیچ

43

رو توسود خویش از ایمان ستان

تا بیابی در و گوهر بیکران

44

سود و سودا در درون چه بود

این چنین ها در درون شه بود

45

از درون چه چو بیرون آمدم

همچو نی نالان ومجنون آمدم

46

سالها اندر درون چه بدم

همچو پشه بر سر هر ره بدم

47

سالها من علم صوری خواند ه ام

لیک در راه یقین وامانده ام

48

مانده ام در چها تن غرق گناه

چون گیاهی خیز و بیرون شو زچاه

49

گر نباشد همدم تو حب شاه

کی برون آیی تو از چاه گناه

50

ای گرفتار درون چه شده

در پی غولان ره گمره شده

51

تو بخود افتاده ای در چاه تن

ایستاده راه و چاه اینک رسن

52

تو رسن در حلق محکم کرده ای

در ته چاه فنا دم کرده ای

53

رو رسن بر دست گیر و خوش برآ

از درون چه چو حلقه بردرآ

54

ای تو شیخ و دعوی تو نادرست

سلسله میدانی آخر از که است

55

گر تو دین او نداری مرده ای

ور یقینت نیست پس افسرده ای

56

این یقین عطار دارد ازنخست

وین محبت از زمین او برست

57

این یقین عطار دارد از ازل

ور نداری تو بود دینت دغل

58

این یقین عطار دارد همچو روز

تو برو از آتش حسرت بسوز

59

هر که او پی رو نباشد شاه را

راه گم کرده نداند راه را

60

گر تو مردی راه او رو همچو من

تا نیفتی در درون چاه تن

61

هر که او در چاه تن شه را ندید

رفت در دریای کفر او ناپدید

62

گر تو خواهی سرچاه از من شنو

وین رموز سر شاه از من شنو

63

ز آنکه حیدر از درون یار گفت

از دم منصور و هم از دار گفت

64

هم از او یعقوب و هم موسی شنید

هم ازو عطار و هم کبری شنید

65

هم از او جبریل و هم آدم شنید

هم از او عیسی بن مریم شنید

66

هم از او آن سالک ادهم شنید

هم از او این جمله عالم شنید

67

این همه اسرار سر شاه بود

از درون ما همه آگاه بود

68

گر تو راه او روی و اصل شوی

از دوئی بگذر که تا یک دل شوی

69

هر که دین او ندارد لیوه شد

چون درختی دان که او بی میوه شد

70

این سخن را تو مگو عطار گفت

حق تعالی با علی اسرار گفت

71

ای شده سر خدا خود ورد تو

جبرئیل از کمترین شاگرد تو

72

در معانی از همه آگه شدی

با جمیع رهروان همره شدی

73

با محمد گفت شه در صبحگاه

پس مبارک باد معراج اله

74

تو بدست مصطفی دادی نگین

خاتم ختم رسل ای شاه دین

75

آنچه حق باتوبگفت او باتو گفت

تو باو گفتی و او از تو شنفت

76

پس محمد گفت ای سر آله

مظهر سر خدا و شمع راه

77

مظهر سرعجایب شاه ماست

پرتو حق در دل آگاه ماست

78

مظهر ما شمه ای از نام اوست

دنیی و عقبی همه یک جام اوست

79

این همه اسرار اگر عطار گفت

از تو اسرار معانی او شنفت

80

هر که او اسرار شه از شه شنید

او یقین از ماه تا ماهی بدید

81

هر که اسرار علی را گوش کرد

جام وحدت را لبالب نوش کرد

82

هر که گفت شاه را فرمان نبرد

در میان امتان ایمان نبرد

83

هر که او با شاه ما بیعت ببست

تو یقین میدان که از بدعت برست

84

هر که گفت شاه مادر جان نهاد

مصطفی بر درد او درمان نهاد

85

هر که او با شاه مردان بد مقیم

جای او کردند جنات النعیم

86

هر که او با شیر یزدان کرد عهد

عهد او باشد بعرفان همچو شهد

87

هر که او با شاه ما باشد درست

در میان باغ او طوبی برست

88

هر که او با شاه ایمان آورد

در میان سالکان جان آورد

89

هر که او در دین حق آگاه شد

با محبان علی همراه شد

90

هر که اودر راه عرفان زد قدم

هست اودر ذات ایشان محترم

91

هر که او در شرع محکم ایستاد

در میان خلق محرم ایستاد

92

هر که او در راه حیدر راه رفت

از سلوک سالکان آگاه رفت

93

هر که او در راه حیدر دید یافت

از امیرالمومنین تفرید یافت

94

هر که او در راه حیدر شد نخست

بیشکی گردد همه دینش درست

95

هر که او را مرتضی ایمان نبرد

در میان کفر سرگردان بمرد

96

هر که او از شاه مردان روی تافت

در دم آخر شهادت می نیافت

97

گر تو می خواهی که باشی رستگار

دست از دامان حیدر وامدار

98

رو تو فرمان خدا راگوش کن

می ز جام هل اتی خود نوش کن

99

رو تو با حق راز خود را بازگو

در حقیقت نکته های رازگو

100

تا تو از خود کم نه ای انسان نه ای

واقف اسرار آن جانان نه ای

101

عشق باشد گوهر دریای علم

عشق باشد مظهر غوغای علم

102

مظهر کل عجایب حیدر است

آنکه او در هفت ماهه حیدر است

103

ختم بادا این کتب بر نام او

جمله ذرات نقش نام او

104

در دریای نبوت مصطفی است

اختر برج ولایت مرتضی است

105

مرتضی باشد یدالله ای پسر

وین یدالله از کلام حق شمر

106

مرتضی میدان ولی حق یقین

انما در شان او آمد ببین

107

مرتضی داده خبر از بود بود

یک زمان از راه حق غافل نبود

108

مرتضی میدان امام راستی

این سخن از من شنو گر راستی

109

راست دید و راست گفت وراست رفت

گمرهان را اوفکند در نار تفت

110

تو چو قطره سوی بحر عشق رو

نه چو عاصی سوی کان فسق رو

111

تو چو قطره فرد باش ونور شو

وانگهی سوی بهشت و حور شو

112

جوی خلد و حور در این دار تو

گر ندانستی شوی مردار تو

113

تو ز عقل خود به یکباره گریز

تا برآرد نام نیکت عشق نیز

114

رو تو خود را از میان بردار تو

تا ترا سلطان دین داند نکو

115

رو تو خو را بازگردان از وجود

تا بیابی در از آن دریای جود

116

رو تو خود را در میانه نیست کن

تا بیابی سرمعنی در سخن

117

رو ز دنیا دور شو چون مرتضی

تا بیابی تو عیان سرخدا

118

هر که او اینجا بقای حق ندید

همچو حیوان در زمین حق چرید

119

رو تو انسان باش و ازانسان شنو

گر تو هستی راه بین در راه رو

120

راه بینان مصطفی و مرتضی

غیر ایشان نیست اینجا مقتدا

121

گر تو میخواهی که از ایشان شوی

هرچه این بیچاره گوید بشنوی

122

رو تو این سر معانی گوش کن

آنچه گفتم بشنو و خاموش کن

123

راه ایشان گیر و فرد فرد شو

در طریق اهل عرفان مرد شو

124

کم خور و کم گوی و کم آزار باش

حاضر سر رشته اسرار باش

125

می نشین با عارفان نیکخو

صحبت ارباب دنیا را مجو

126

با محبان علی همراز شو

در مقام بیخودی ممتاز شو

127

هرچه بینی نیک دان و نیک بین

تاتو را گردد معانی همنشین

128

هرچه گوئی نیک گو ای نیک خو

تابماند در جهانت گفتگو

129

بیعت نیکو تو با مظهر ببند

تا شوی در ملک معنی سر بلند

130

جهد کن تا نیک باشی در جهان

در میان سالکان وعارفان

131

رو تو عشق آموز و صورت کن خراب

ورنه دردنیای دون باشی بخواب

132

علم حق را دان و خود باهوش شو

بعد از آن در علم معنی گوش شو

133

این علوم ظاهری را ترک کن

بیش عطار آعلاج مرگ کن

134

کز علوم ظاهری جز قال نیست

در علوم باطنی جز حال نیست

135

از علوم ظاهری بیجان شوی

وز علوم باطنی درمان شوی

136

از علوم ظاهری گردی خراب

وز علوم باطنی یابی صواب

137

از علوم ظاهری بی او شوی

وز علوم باطنی با او شوی

138

از علوم ظاهری ترسان شوی

وز علوم باطنی انسان شوی

139

در علوم ظاهری جز زهر نیست

همچو تو اسرار دان در دهر نیست

140

دید علم ظاهری کورت کند

از لباس معرفت عورت کند

141

ای تو اسرار درون جان ما

همچو خورشید جهان تابان ما

142

از درون و از برون تابان شده

سالکان را رهنمای جان شده

143

عرش و کرسی ذره ای از پرده ات

ماه و خورشید جهان پرورده ات

144

این جهان و آن جهان یک نقش تو

درمیان جان نشسته بخش تو

145

من که ام تاوصفت آرم بر زبان

ز آنکه هستی در همه جانها نهان

146

یا امیرالمومنین عطار را

خوش فروزان کن در او انوار را

147

یا امیرالمومنین جان گفته ام

در معنی در معانی سفته ام

148

یا امیرالمومنین با من بگو

سر اسرار خدا را روبرو

149

تا شود روشن دل وجانم تمام

تا که اوصاف تو بر خوانم تمام

150

ای ز اوصاف تو روشن جان من

پرتو نور تو شد ایمان من

151

یا امیرالمومنین خود گفته ای

وین معانی چو در را سفته ای

152

جهد کن عطار خود را گوش دار

این معانی نهان را هوش دار

153

تو مگو پیش خران اسرار را

ز آنکه جز وهمی نداند کار را

154

کار حال ماست درعالم مدام

سلسله در سلسله میدان تمام

155

سلسله در سلسله می رو بحق

چون نخواندستی چه دانی این سبق

156

من سبق را از علی آموختم

نی ز جهال خلی آموختم

157

من سبق از کل کل آموختم

خرقه ایمان از او بردوختم

158

من زدنیا رخت خود بربسته ام

وز جهان دون بکلی رسته ام

159

من سبق را از الاه آورده ام

مصطفی را عذر خواه آورده ام

160

من سبق را از یقینم گفته ام

این یقین خود زخود بنهفته ام

161

من سبق از ذات او گویم مدام

چون نمی دانی چه گویم با تو خام

162

من سبق گویم ز انفاس کلام

با تو و با کل عالم خاص و عام

163

من سبق از میم گویم یا زلام

یا زالهام عطائی یا زنام

164

من سبق گویم ولی تو هوش دار

در معنی مرا در گوش دار

165

من که با عطار خواهم گفت راز

وآنکه با حق اوست دایم در نماز

166

چونکه عطار این رموز از شه شنید

گفت آمد نور حق از من پدید

167

ای ز تو روشن همه روی زمین

هست عطارت ز خرمن خوشه چین

168

من که ام تادم زنم از گفت خود

من گرفتم در کلامم مفت خود

169

من که ام یک بنده بیچاره ای

از مقام جان و تن آواره ای

170

من کیم خود گردی از نعلین تو

ذره افتاده پیش عین تو

171

یا علی واصل کن این بی بهر را

تا شوم خورشید و گیرم دهر را

172

پس زبان بگشاد کای عطار دین

دادمت اسرار ودرهای یقین

173

چونکه عطار این شنید از سر غیب

گفت عطارت ندارد هیچ عیب

174

گر همی خواهی که یابی یار را

در دل خود میطلب اسرار را

175

راه دین راه علی دان در یقین

تا شود نور الهت راه بین

176

در عجایب سرها دارم نهان

لیک جوهر را بیاور در بیان

177

تا بگوید حال و احوالت تمام

وآنگهی در وادی معنی خرام

178

گرچه سرها من بمظهر گفته ام

این کتاب از گفت حیدر گفته ام

179

بعد از این خواهم سخن بسیار گفت

وین کتب را گفته کرار گفت

180

این کتب را مظهر حق نام کرد

در میان خلق عالم عام کرد

181

بعد از این الهام با عطار گفت

می توانی یک کتب ز اسرار گفت

182

گفتمش گویم بحکم ذوالجلال

هم بفرمان خدای لایزال

متن شعر کپی شد.