کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در بیان حال و منع آنهائی که اهل شرند واز خود بیخبرند و دیگران را احتساب فرمایند

1

بوی سرگین در دماغت هست چست

محتسب گشتی که دینم شد درست

2

روز مانی احتساب خویش کن

ترک کردار و کتاب خویش کن

3

گرکنی تو همچو بهمان احتساب

بر سرت آید عذاب بی حساب

4

برگذر زین کار و از آزار خلق

ورنه چون دزدان بیاویزی بحلق

5

دزد دنیا خود متاعی برده بود

یا زمال اهل دنیا خورده بود

6

تو کنی رخنه بدین مصطفی

هیچ شرمی می نداری از خدا

7

تو کنی دلهای مردم را ملول

می نداری شرم از روح رسول

8

گر نباشد جمله کار تو ریا

در ره این فش از کجا و تو کجا

9

ای ترا افعال زشت و خلق هم

از تو حق گشته ملول و خلق هم

10

ای تو با این فسق و دستار بلند

در میان خلق گشته خود پسند

11

ای گرفته سبحه از بهر ریا

از ریا بگذر تو وبا راه آ

12

چند گردی بهر آزار کسان

شرم دار از خالق هر دو جهان

13

دل بدست آر و مجو آزار دل

ز آنکه باشدمخزن اسرار دل

14

خود نکوتر باشد از صد کعبه دل

ساز دل نیکوتر است از ساز گل

15

دل بود منزلگه اسرار غیب

گر نمی دانی تو راخود نیست عیب

16

عیب من آنست که گفتم راست را

بشنو ازمن خود یکی درخواست را

17

ترک آزار دل دانا بکن

تا نیفتی چون درخت از بیخ وبن

18

هر که آزار دل دانا کند

در دو عالم خویش را رسوا کند

19

رو مجو آزار دلها بی گناه

ورنه باشی در دو عالم رو سیاه

20

جهد کن دلهای ایشان شاد ساز

تا شود درهای جنت بر تو باز

21

رو تو بی منت بدستت آر دل

ز آنکه از منت بسی باشد خجل

22

هر که یک دل را بیازارد چو جان

جمله دلها را بیازارد عیان

23

این چنین کس از بدیها بدتر است

بلکه او خود در جهان چون کافر است

24

چند گویم من بتو ای هیچکس

هیچ کردی خویش را همچو مگس

25

ترک کن افعال بد را نیک شو

بر طریق صالحان نیک رو

26

من چگویم باتو تو خود هیچ کس

در میان خلق گشتی خرمگس

27

ای که آزردی دل عطار را

من بتوکی گویم این اسرار را

28

این همه اسرار از دل آمده

باتو گفتن راز مشکل آمده

29

بعد من گر خوانی این مظهر تمام

زینهارش تو نگهدار از عوام

30

بود این مظهر چو جوهر ذات بود

وین معانی از صفات ذات بود

31

رو تو جوهر خوان شو و جوهرشناس

تا بیابی علم معنی بی قیاس

32

رو تو جوهر دان و مظهر نیز هم

تا نگردی در معانی متهم

33

مظهر وجوهر هم از گنج وی است

خود بدست ابلهان رنج وی است

34

از برای روح احمد جوهرم

و از برای نور حیدر مظهرم

35

نیک دان و نیکخوان و گوش کن

تا که روشن گرددت سر کهن

36

در جهان بسیار معنا گفته اند

در اسرار معانی سفته اند

37

از زمان مصطفا تا این زمان

واز زمان آدم آخر زمان

38

از ولی و شیخ و شاعر تا نجوم

کس ندانسته چو عطار این علوم

39

هست او شاگرد حیدر بی شکی

تو چه میدانی از اینها خود یکی

40

نیست چون عطار مرغی در جهان

زانکه هست او بلبل این بوستان

41

هیچ میدانی که این دادم ز کیست

وین همه افغان و فریادم ز کیست

42

بهر آن است تا بدانی خویش را

چند برخود میزنی تو نیش را

43

خویش را و نیش را بشناس تو

تا شود کارت چو حال من نکو

44

خویش تو پیراست باراه آردت

نیش تو کفر است گمراه آردت

45

گر نیابی پیر جوهر پیش آر

وانگهی مظهر چو جان خویش دار

46

چند گوئی تو به نااهلان سخن

دم نگهدار ومعانی ختم کن

47

تانگویندت توئی اهل حلول

یا توئی همچون روافض بوالفضول

48

یا نه دین ناصبی بربوده ای

یا نه تو همچون خوارج بوده ای

49

یا بگویند اتحادی بوده ای

یا تو کیش ملحدان بربوده ای

50

گر نگویم راست اینها نشنوم

من بدین مصطفی آسوده ام

51

هرچه گویندم کنمشان منبحل

ز آنکه دارم مهر شاهی را بدل

52

آنچه او گفتا بگو من گفته ام

من بگفت دیگران کی رفته ام

53

گفت دیگر ابلهان قیل است وقال

گفت شاه اولیا حالست حال

54

قال را در درس مان و حال گیر

تا شوی واصل تودرعرفان پیر

55

پیر تو شاهست دیگر پیر نیست

در دو عالم همچو او یک میر نیست

56

نور او از نور احمد تافته

حق بدست قدرتش بشکافته

57

سر ایشان کس نداند جز الاه

این سخن روشن شد از ماهی بماه

58

قصد من بسیار مردم کرده اند

خاطر مسکین من آزرده اند

59

جور بسیار از جهان بر من رسید

جور دنیا راه همی باید کشید

60

ناصرخسرو ز سر آگاه بود

نه چو تو او مرتد و گمراه بود

61

ناصر خسرو که اندوهی گرفت

رفت و منزل در سر کوهی گرفت

62

ناصر خسرو بحق پی برده بود

از میان خلق بیرون رفته بود

63

یار او یک غار بود و تار بود

او بنور و نار حق در کار بود

64

رو تو در کار خدامردانه باش

وز وجود خویشتن بیگانه باش

65

تا ببینی مظهر سلطان عشق

وانمائی در جهان برهان عشق

66

عشق چبود قبله سلطان دل

عشق چبود کعبه میدان دل

67

عشق چبود مقصد ومقصود تو

عشق باشد عابد و معبود تو

68

عشق دارد درجهان دیوانه ها

عشق کرده خانمان ویرانه ها

69

عشق باشد تاج جمله اولیا

عشق گفته بامحمد انما

70

عشق گفته با محمد در شهود

در نهان و آشکارا هرچه بود

71

عشق گفته با محمد راز خود

هم از او بشنیده خود و آواز خود

72

عشق گفته آنچه پنهانی بود

عشق گفته آنچه سبحانی بود

73

عشق گفته راز پنهانی بما

رو بگو عطار آن را برملا

74

عشق گفته رو بگو اسرار من

خود مترسان خویش را ازدار من

75

عشق گفتا من شدم همراه تو

عشق گفتا من شدم خود شاه تو

76

عشق گفتا من بتو ایمان دهم

بعد از آنی در معانی جان دهم

77

عشق گفتا شرع تعلیمت کنم

در طریق عشق تعظیمت کنم

78

عشق گفتا خود حقیقت آن ماست

وین معانی و بیان در شان ماست

79

عشق گوید جمله عالم منم

در میان جان و تن محرم منم

80

عشق گوید من بجمله انبیا

گفته ام راز نهانی بر ملا

81

عشق گوید اولیا شاگرد من

خواندن درس معانی ورد من

82

عشق گوید همنشین تو شدم

درس و تکرار و معین تو شدم

83

عشق گوید غافلی از حال من

از بد ونیک و ازین افعال من

84

عشق گوید فعل من نیکست و نیک

واندر این دریا نهانم همچو ریگ

85

عشق گوید تو برو بیهوش شو

پیش عشق او چو من پرجوش شو

86

عشق گوید غافلی از یار من

گوش کن یک لحظه از اسرار من

87

عشق گوید گر ز من غافل شدی

خود یقین میدان که بی حاصل شدی

88

عشق می گوید منم دریای راز

با توحاضر بوده ام من در نماز

89

عشق گوید که مراخود یاد کن

وین دل غمگین من تو شاد کن

90

عشق گوید رو ز شیطان دور شو

وانگهی چون جان جانان نور شو

91

عشق گوید رو بدین شه گرو

وانگهی اسرار حق از شه شنو

92

عشق گوید که همو مقصود بود

با محمد حامد ومحمود بود

93

عشق گوید گر بدانی شاه را

همچو خورشیدی ببینی ماه را

94

عشق گوید راه او راه من است

همچو عطاری که آگاه من است

95

عشق گوید من بعالم آمدم

از برای دید آدم آمدم

96

عشق گوید گه نهانم گه عیان

من بجسم تو درآیم همچو جان

97

عشق گوید گر تو می خواهی مرا

رو بپوشان جامه شاهی مرا

98

عشق گوید که لسان غیب من

این کتب را گفته ام بی عیب من

99

عشق گوید که بسی اسرارها

من دراین مظهر بگفتم بارها

100

عشق می گوید که این راز من است

بر سردست شهان باز من است

101

عشق می گوید که با حق راز من

از برون و از درون آواز من

102

عشق می گوید همه حیوان بدند

یک یکی در راه او انسان شدند

103

عشق می گوید که سلطانی کنم

باشه خود سر پنهانی کنم

104

عشق می گوید که دیدم رازها

مرغ معنی کرده است پروازها

105

عشق می گوید مدار حق منم

در معانی پود و تار حق منم

106

عشق می گوید نبی بر حق شتافت

زان بقرب حضرت اوراه یافت

107

عشق می گوید ولی بر من گذشت

تیر مهر او ز جان و تن گذشت

108

عشق می گوید علی بابها

روزها گویم بتو زین بابها

109

عشق می گوید که بابم را شناس

وین معانی را بمظهر کن قیاس

110

عشق گوید چند می گویم بتو

سر اسرار نهانی تو بتو

111

عشق می گوید علی را می شناس

این معانی بشنو و میدار پاس

112

عشق می گوید علی چون روح بود

خود بدریای معانی نوح بود

113

عشق می گوید علی با حق چه گفت

هرچه گفته بود او آخر شنفت

114

عشق می گوید که ای گم کرده راه

می طلب از شاه مردان تو پناه

115

عشق می گوید که ایمان نیستت

ز آنکه مهر شاه مردان نیستت

116

عشق می گوید که شاهم اولیاست

با محمد نور او در انماست

117

عشق می گوید که علم اولین

پیش سلطان جهان باشد یقین

118

عشق می گوید که حق بیزار شد

از کسی کو از یکی با چار شد

119

عشق می گوید که ایمان چار نیست

در درون خود یکی دان چار نیست

120

عشق می گوید که جز یک یار نیست

جز یکی اندر جهان دیار نیست

121

یار را یک دان نه یک را چار دان

تا شوی در ملک جان اسراردان

122

گفتگو بگذار مذهب خود یکی است

گر ندانی یک در ایمانت شکی است

123

تو براه شرع احمد رو چو من

تا شوی در ملک معنی بی سخن

124

من لسان الغیب دارم در زبان

زان لسان الغیب خوانندم عیان

125

تو لسان الغیب را نشنیده ای

ز آن طریق جاهلان بگزیده ای

126

رو براه مظهر و مظهر بخوان

تاشوی درمظهر من راز دان

127

مظهر و جوهر از این دریا بود

گه نهان گشته گهی پیدا بود

128

ای نهان و آشکارا جمله تو

در عیان مرد دانا جمله تو

متن شعر کپی شد.