کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

قصه شیخ شقیق بلخی و هارون الرشید، و بیان نمودن ربقه امام معصوم موسی کاظم علیه السلام و منصور حلاج و تمثیل آنکه آشنا بیگانه را راه بآشنائی می نماید و بیگانه آشنا نمی شود

1

بود شیخی عابد و بس پارسا

بود او مشهور از اهل صفا

2

داده اور ا معرفت یزدان پاک

غیر حق را رفته بود از جان پاک

3

نام او را با تو گویم ای رفیق

خوانده اندش اولیای حق شقیق

4

بود او در عصر هارون الرشید

شرع احمد را نهان از خلق دید

5

رفت روزی نزد هارون در خلا

تا بگوید سر اسرار خدا

6

در خلاف و آشکارا و نهان

آنچه دیده بود خود گوید عیان

7

چون بدید او را خلیفه عذر خواست

گفت هستی در زمانه مرد راست

8

زاهدی مثلت ندانم در جهان

نیست زهدتو به پیش من نهان

9

شیخ با او گفت زاهد نیستم

من بزهد خویش عابد نیستم

10

زاهد است آنکو قناعت باشدش

زهد هم از دید طاعت باشدش

11

من بترک دید دنیا کرده ام

آخرت را جسته پیدا کرده ام

12

زاهد دنیا توئی ای ملک بین

زآنکه داری ملک دنیا در نگین

13

خود باین دنیا قناعت کرده ای

آبروی آخرت را برده ای

14

من بهردو کی قناعت میکنم

وصل او خواهم که طاعت می کنم

15

چونکه هارون این سخن بشنید از او

آه سردی خوش برآورد از گلو

16

گفت پس ای شیخ پندی ده مرا

تا شوم دل سرد از این محنت سرا

17

شیخ گفتا حق ترا با خویش خواند

بعد از آن برجای صدیقان نشاند

18

تا بیاری صدق بر گفتار حق

از کلام مصطفی خوانی ورق

19

هرچه حق فرموده باشد آن کنی

غیر حق را در جهان ویران کنی

20

دیگر آنکه عدل کن تو در جهان

گو تو داری از علوم دین نشان

21

ورنه عمر خویش ضایع میکنی

خویش را از خلد مانع میکنی

22

دیگر آنکه جای حیدر جای تست

مسند عزت بزیر پای تست

23

بود علم و فضل در ذات علی

خود حیا و جود ظاهر ز آن ولی

24

او دل از شرع نبی پر نور کرد

وز شجاعت کفر را مقهور کرد

25

حق تعالی ذوالفقارش چون بداد

وهم او در جان بی دینان فتاد

26

شرع احمد را رواج از تیغ داد

پیش تیغ او خوارج سر نهاد

27

تو مخالف را چو آن شه منع کن

اصل ایشان را بکن از بیخ و بن

28

داد مظلومان ز ظالم واستان

غیر را محرم مکن در این و آن

29

خلق عالم شادمان از عدل تو

بر جمیع پادشاهان فضل تو

30

ورنه باشی حاکمی غافل بدهر

عاقبت ظلمت بگیرد شهر شهر

31

حق تعالی سرنگون اندازدت

خود چه میدانی که چون اندازدت

32

تو طریق عدل را بنیاد کن

عالمی از عدل خود آباد کن

33

رو تو بنیادی بمان از عدل خویش

رو فرست اسباب عقبایت ز پیش

34

رو تو راهی ساز همچون راه حج

زآنکه بنیادی ندارد خشت و کج

35

رو تو راهی ساز از علم طریق

گر تو هستی با من مسکین رفیق

36

رو تو راهی ساز از شرع نبی

تا ببینی روز روشن در شبی

37

رو تو با ارباب دین همت بدار

زآنکه این دنیا نباشد پایدار

38

رو به پیش موسی کاظم بحلم

زآنکه او باشد بمعنی کان علم

39

رو به پیش موسی کاظم بحرف

جان خود را در ره او ساز صرف

40

رو به پیش موسی کاظم که او

هست نقد احمد و حیدر نکو

41

رو به پیش موسی کاظم ببین

در جمالش نوری از حق الیقین

42

رو بر موسی کاظم عذر خواه

زآنکه تو منصور را کردی تباه

43

تو به پیش کاظم از منصور پرس

حالت مستان حق از طور پرس

44

رو تو از آل نبی همت طلب

زآنکه ایشانند در دنیا سبب

45

رو تو کفر خویش ار خود دور کن

در محبت جان خود پرنور کن

46

رو بفریاد دل درویش رس

تا شود راضی خداوند از تو بس

47

رو حذر از آه مسکینان حذر

ورنه افتی تو بدنیا در بدر

48

رو حذر از آه خلقان خدای

ورنه آویزند در نارت ز پای

49

رو حذر از سوز مسکین الحذر

تا نیاویزندت از دنیا بسر

50

رو مکن ظلم و ز خود ظلمت مران

زآنکه ظالم نیست گردد در جهان

51

تو بدرویشان تکبر کفر دان

زآنکه ایشانند شاه و شه نشان

52

رو تو پند من بجان خود نشان

تا دهندت خود بمعنیها نشان

53

تو کناره گیر از راه بدان

ریز در آتش علوم جاهلان

54

رو کناره کن از این مشتی حمار

زآنکه فضل و علم ایشان شد فشار

55

رو ببین شان در قطار نحو صرف

خود ندانند علم معنی نیم حرف

56

رو تو پندم را میان جان نشان

این همه معنی کلام حق بدان

57

پندهای من بمعنی گوش کن

لب ز ذکر غیر حق خاموش کن

58

چونکه هارون این سخنها را شنید

نعره ای زد گفت باخود کای رشید

59

در جهان این تخم را کی کاشتی

حیف اوقاتی که ضایع داشتی

60

حیف اوقات تو و حالات تو

بر بساط نرد حق شهمات تو

61

حیف رفتی از جهان نادیده سیر

حکمها راندی نکردی هیچ خیر

62

حیف کردی کشتی این منصور را

گوش کردی حرف اهل زور را

63

ظلم کردی بر چنان سلطان دین

گوش کردی گفت این مشتی لعین

64

از چنین حالت بسی بیدل شد او

از سرشک دیده اندر گل شد او

65

بعد از آن نزدیک کاظم شد بشب

گفت از من هرچه می خواهی طلب

66

من در این مدت ز تو غافل بدم

بلکه خود در علم دین جاهل بدم

67

من ترا دانم خلیفه از یقین

زآنکه هستی نقد خیر المرسلین

68

من ترا دانم امام هر انام

زآنکه داری شربت کوثر بجام

69

من ترا دانم ولی حق یقین

زآنکه با تو همرهست اسرار دین

70

من ترا دانم بمعنی پیشوا

زآنکه هستی در هدایت مقتدا

71

مردمان جمله بقصد تو بدند

دشمن منصور بهر تو شدند

72

زآنکه منصور از محبان تو بود

بود او را پیش درگاهت سجود

73

پنج سال است اینکه غیبت می کنند

بر سر منصور خودبدعت زنند

74

پیش من گویند هر شب تا سحر

پیش کاظم می نهد حلاج سر

75

دیگر آنکه چون برون آید به پیش

سر نهد بر آستان صد بار بیش

76

روی و موی خود بمالد بر زمین

سجده باید کرد حق را این چنین

77

من بایشان گفتم این خود باک نیست

این خلاف شرع و از ادراک نیست

78

من شنیدم یک سخن از باب خویش

گفته ام صد بار با اصحاب خویش

79

گفت در ایام صادق روز عید

شیخ بسطامی به پیش او دوید

80

چند جا برآستانش سرنهاد

این حکایت از پدر دارم بیاد

81

من چگویم خود بحلاج این زمان

زآنکه این کردند مردان در جهان

82

صدق او از آستان او بجو

زآنکه بوده آستانش آبرو

83

من ندارم کار با حلاج هیچ

گر توداری مردکی پوچی و گیج

84

بود این معنی میان ما و خلق

بعد از آن می زد اناالحق زیر دلق

85

از فقیهان مجمعی حاضر بدند

بر حدیث و قول او ناظر بدند

86

جمله فتواها بخونش داشتند

خود ز خون او گلستان کاشتند

87

اندر این معنی گناه من نبود

از چنین کشتن نیامد هیچ سود

88

من بعذر استاده ام در پیش تو

خود نکردم من بمعنی این نکو

89

از سر این جرم شاها در گذار

عفو فرما بر من مسکین زار

90

پس زبان بگشاد آن سلطان دین

گفت در باطن توئی با من بکین

91

لیک این دم عفو کردم جرم تو

ز آنکه این اقرار می باشد نکو

92

بعد از این با اهل دین دمساز باش

اهل دل را همچو من همراز باش

93

گفت با هارون که بین منصور را

گشته او در پیش حق محو لقا

94

دید هارونش بکنجی دم زده

او به پیش شاه خود محرم شده

95

نعره زد هارون و رفت از خویشتن

گفت موسااش بیا بنگر بمن

96

پیش ما درویش باشد پادشاه

پیش ما دلریش باشد در پناه

97

پیش ما مرهم بود دلریش را

پیش ما خود کس بود بیخویش را

98

پیش ما نبود عذاب و کینه ای

پیش ما کینه مدان در سینه ای

99

پیش ما باشد معانی در بیان

پیش ما باشد نهانی در عیان

100

پیش ما انعام باشد صد هزار

پیش ما اکرام باشد بیشمار

101

پیش ما باشد ملایک صبح و شام

پیش ما باشد معانی کلام

102

پیش ما باشد همه اسرار غیب

پیش ما باشد همه انوار غیب

103

پیش ما باشد کتاب انبیا

پیش ما باشد مقام اولیا

104

پیش ما شد تاج شاهان سرنگون

پیش ما باشد همه شیران زبون

105

پیش ما باشد همه اسرار حق

پیش ما باشد همه دیدار حق

106

پیش ما باشد زمین و آسمان

پیش ما باشد همه رفتار جان

107

پیش ما باشد دلی پر خون بسی

پیش ما باشد ز کاف و نون بسی

108

پیش ما باشد همه اسرار عشق

پیش ما باشد همه گفتار عشق

109

پیش ما باشد بمعنی شیخ و شاب

پیش ما باشد عذاب و هم عقاب

110

پیش ما باشد صلاح پارسا

پیش ما باشد مقام التجا

111

پیش ما باشد جحیم و خلد هم

پیش ما باشد معانی جام و جم

112

پیش ما جوهر چه باشد در جهان

پیش ما آن آشکار او نهان

113

پیش ما باشد شراب کوثری

پیش ما باشد طریق رهبری

114

پیش ما باشد مقامات ولی

پیش ما باشد کرامات ولی

115

پیش ما باشد ریاضتهای عشق

پیش ما باشد فراغتهای عشق

116

پیش ما باشد ملایک صف زده

پیش ما باشند حوران کف زده

117

پیش ما باشد کرام الکاتبین

پیش ما جا کرده جبریل امین

118

چونکه هارون این معانی را شنید

پیش آن شه خویش را بی خویش دید

119

چشم خود را بر زمین او دوخته

هستی خودرا به پیشش سوخته

120

خود ز چشم او همه خون می چکید

زآنکه او منصور را کرده شهید

121

او به پیش شاه از خود رفته بود

زآنکه با منصور او بدکرده بود

122

بعد از آن گفتا که یا خیرالامم

در دو عالم بوده ای تو محترم

123

یک توقع دارم از تو یا امام

آنکه از این بنده مستان انتقام

124

دیگری آنکه بگو منصور را

تا کند روحش دگر با من صفا

125

من همی ترسم که ویرانم کند

بی نجاح و نسل و بیجانم کند

126

من همی ترسم که ازتختم کشند

بر سر دار بلا سختم کشند

127

یا امام دین بده امید من

رحم کن بر محنت جاوید من

128

پس امام آنگه نظر بروی فکند

گفت او افکنده بودت در کمند

129

این زمان گشتی خلاص از بند او

عاقبت خواهی شدن خرسند او

130

گر باخلاص آوری روئی بما

در عذاب آخر نگردی مبتلا

131

ور همیشه تو بکین باشی چنین

مرتد روی زمینی در یقین

132

گر شوی پیوند ما در رشته ای

بعد از این پیدا کنی سررشته ای

133

رشته ما از معانی تافته است

زانجهت سر لدنی یافته است

134

رشته ما کارگاه انس و جان

بافته دان پیش بازار جهان

135

رشته ما سلسله در سلسله است

رشته ما قافله در قافله است

136

رشته ما این جهان و آن جهان

رشته ما کار گاه لامکان

137

رشته ما آدم و نوح است و هود

رشته ما نسل ابراهیم بود

138

رشته ما رشته جانها شده

بعد از آندر قرب او ادنا شده

139

رشته ما بارگاه اولیاست

رشته ما در مقام قل کفی است

140

رشته ما از نبی الله بود

از ولایش جان و دل آگاه بود

141

رشته ما رشته ای ز الله بود

زآن درون ما ز حق آگاه بود

142

رشته ما گیر و آنگه خوش برو

تا بیابی خود حیات خویش نو

143

رشته ما را محبان داشتند

در میان جان جانان کاشتند

144

رشته ما دان صراط مستقیم

پیش ما آن رشته می باشد مقیم

145

رشته ما دان ردای صالحان

رشته ما خرقه کروبین

146

رشته ما جامه آدم شده

رشته ما تار و پود دم شده

147

رشته ما با علی پیوند شد

رشته ما با ولی در بند شد

148

رشته ما دان حسن آنگه حسین

رشته ما دان علی آن نور عین

149

رشته ما باقی و صادق بود

آنکه او در ملک دین حاذق بود

150

رشته ما داده عالم را نظام

ختم این رشته بمهدی شد تمام

151

گر تو میخواهی که گردی رستگار

در ولایتهای ما تو شک میار

152

زآنکه ما هستیم بی روی و ریا

نخل باغ مصطفی و مرتضی

153

هرکه با ما نیک شد نیکو شود

در میان حور عین دلجو شود

154

وآنکه با ما از حسد گردید بد

مالک دوزخ سوی خویشش کشد

155

گفت هارون یا امام المتقین

چند جانم را بسوزی این چنین

156

بستم آخر با شما ز آنگونه عهد

که کنم در دوستی بسیار جهد

157

در حق تو قول دشمن نشنوم

خصم را از بیخ و از بن برکنم

158

گفت امامش گر چنین باشی مقیم

ایمنی از محنت قعر جحیم

159

به بقول خصم خواهی کرد بیم

کی دهندت جا بجنات النعیم

160

من گرفتم بر تو حجت این زمان

گر شنودی هستی آخر در امان

161

ور بقول دیگران کردی تو کار

در سقر باشد مقامت پایدار

162

از می دنیا نگردی مست تو

دین و دنیا را مده از دست تو

متن شعر کپی شد.