کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در پند پدر فرزند را

1

ای پسر این پند از من گوش کن

فرد شوپس جام وحدت نوش کن

2

هرکه پندم را درون جان نهد

پای خود را برتر از کیوان نهد

3

هرکه پندم را بداند چون حکیم

کار او گردد بعالم مستقیم

4

اولا حق را بدان چون مصطفی

غیر حق را تو مدان در هیچ جا

5

غیر حق را ازدل خود دور کن

باطن از ذکر خدا معمور کن

6

پند دویم خویش را آگاه کن

نفس را بشناس و عزم راه کن

7

چونکه بشناسی تو نفس خویش را

با خدای خویش گردی آشنا

8

پند سیم در طریقت خود بکوش

در حقیقت جام وحدت را بنوش

9

در حقیقت سر حق را فهم کن

دم نگهدار و ازو خود وهم کن

10

سر نگهدار وز معنی دم مزن

کاروان عشق را بر هم مزن

11

هرکه او سر معانی را نهفت

غیر حق را از درون خویش رفت

12

پند چارم هرچه گوئی نیک گوی

تا بری از اهل معنی زود گوی

13

گوی معنی مرد نیکو گوی برد

زآنکه در ذات خدا او بوی برد

14

هرکه او را گفت نیکو آمده

خود زبان او سخنگو آمده

15

پند پنجم در نصیحت کوش و علم

تا برندت جانب جنت بعلم

16

هرکه او علم نصیحت گوش کرد

خویشتن را او ز اهل هوش کرد

17

علم باید همچو منصور ای پسر

تا بیابی از وجود خود خبر

18

پند سادس آنکه قدر خویش دان

تا نیابی اندر این دنیا زیان

19

قدر مردم نیز هم باید شناخت

مردمان را بایدازپرسش نواخت

20

قدر درویشان دین واجب شمر

تانیفتی همچو بی دین در سقر

21

روز اهل الله این اسرار پرس

بعد از آنی کلبه عطار پرس

22

پند هفتم راز خود با کس مگو

تا که سرگشته نگردی همچو گو

23

وآنکه راز خویش را کرد آشکار

پا و سر ببرید او را مرد کار

24

چونکه بی پا گشت و بی سر در جهان

می کند اسرار معنی را بیان

25

داغها بر جان او از نازشش

مرد و زن نالیده اند از نالشش

26

من فغان دارم ز داغش در جهان

چند گویم من بتو ای بی زبان

27

تو چه دانی حال اهل درد را

زانکه بی دردی ندیدی مرد را

28

مرد حق آنست کو با درد زاد

سوزش اسرار او درمی فتاد

29

بعد از آن عارف چو آن می نوش کرد

همچو نی او عالمی پرجوش کرد

30

پند هشتم باش با دانا قرین

تا بنام نیک باشی همنشین

31

هرکه با انسان کامل همره است

حق تعالی ازوجودش آگه است

32

هرکه با دانا بود دانا شود

او بقرب سر او ادنی شود

33

هر که با اهل دلی دارد نشست

تیر او از چرخ چاهی در گذشت

34

رو تو کنجی گیر با اهل دلی

تا نیابی از دو عالم حاصلی

35

رو تو انسان باش و از حیوان گریز

تا بیابی هول روز رستخیز

36

هر که او در صحبت نیکان نشست

علم معنی را درآورد او بشست

37

هر که او شد همنشین اهل راز

دایم او باشد بمعنی در نماز

38

آن نماز او بود در شرع راست

دیده توحید خود نور خداست

39

پند تاسع رو ز بد کن احتراز

هست این معنی به پیش اهل راز

40

از بدان بگریز و با نیکان نشین

تو ایاز خاص باش و شاه بین

41

هر که بد کرد و بدان را بد نگفت

گشت شیطان خود باو صد بار جفت

42

گر همی خواهی که رحمت باشدت

بر سرت خود تاج عصمت باشدت

43

منع بد کن در جهان و راست باش

بنده حق را بحق درخواست باش

44

پند عاشر زود جهد خیر کن

بعد از آن در ملک معنی سیر کن

45

هست خیر افزودن عمر عزیز

خیر باشد پیش بعضی از تمیز

46

خیر باشد خود ستون دین تو

خیر باشد در جهان تلقین تو

47

خیر باشد شاهی دنیا و دین

خیر باشد با شریعت همنشین

48

خیر باشد در طریقت راهبر

خیر باشد در حقیقت تاج سر

49

خیر باشد همنشین مرد حق

خیر برده از سلاطین ها سبق

50

یازده پندم مکن از کف رها

تاخلاصی یابی از نفس و هوا

51

یک ببین و یک بگونه بیش و کم

تا نباشی پیش دانا متهم

52

مغتنم دان خدمت یاران دوست

این روش از مردم دانا نکوست

53

خدمت مهمان تو واجب دان چو من

خود عزیزش دار چون جان در بدن

54

در ده و دو هست پند من همین

زینهار از دشمنان دوری گزین

55

دیو صورت دشمن جاهل بود

صحبت او مرد را مشکل بود

56

سیزده پند من این باشد عیان

غیر حق چیزی نبینی در جهان

57

رو تو حق را از کمال حق شناس

ز آنکه حق را می نیابی در لباس

58

در درون خانه دل کن نظر

تا ببینی نور او را چون قمر

59

جمله عالم نور او بگرفته است

زاهد خود بین چه غافل رفته است

60

چارده پند آنکه چون داری بقا

تو غنیمت دار عمر خویش را

61

عمر خود در کسب معنی صرف کن

تا بماند در جهان از تو سخن

62

گر تو عمر خویش را ضایع کنی

پس کجا تو خدمت صانع کنی

63

چون جوانی ای پسر کاری بکن

پیر چون گشتی شود سردت سخن

64

در جوانی کار این دنیا بساز

تا برون آیی ز کفر و جهل باز

65

هرکه او اندر جوانی کار کرد

نفس شوم خویش را رهوار کرد

66

پانزده پندم بیا بشنو ز من

اعتماد خود مکن بر مرد و زن

67

خود عوام الناس در دین جاهلند

زآنکه ایشان در طریقت غافلند

68

صد زن نیکو بیک ارزن فروش

کاربند این قول و از من دار گوش

69

راز هر کس را که زن دارد نگاه

کار خود را سازد او بیشک تباه

70

گر کنی تو اعتماد در جهان

هم بخود کن تا نیفتی در زیان

71

رو تو سررادر گریبان کش چو من

پیش خود مگذار هرگز مرد و زن

72

شانزده پندم بجو بیرنج و غم

تو تن خود پاک دار و جامه هم

73

در شب تاریک ای یار نکو

زینهاری تو سخن آهسته گو

74

کم خور و کم خفت و کم آزار باش

در شب تاریک خود بیدار باش

75

زر بیاران خور بمسکینان بده

صرف کن چون جاهلان آنرا منه

76

از برای اهل علم و فضل دار

تا بگیری آخرت را در کنار

77

هفدهم پندم بدان ای محتجب

دایما از اهل دل جانب طلب

78

اهل دل باشند نعمتهای حق

تو ز درس اهل دل میخوان سبق

79

تو مده سررشته ایمان ز دست

تا نیفتی تو از این بالا به پست

80

هجدهم پندم بخلقان نیک باش

رو بایشان تو بصورت کن معاش

81

صورت خوبان بود پیشم نکو

هر که این مذهب ندارد وای او

82

صورت نیکوزکلک و دست کیست

سوره یوسف نمی دانی که چیست

83

جان من همراه خوبان می رود

همره خوبست آسان می رود

84

خوب آن باشدکه با غیرت بود

بعد از آنش صورت وسیرت بود

85

صورت و معنی بود یار وحبیب

او بود درد نهانی را طبیب

86

نوزده پندم بیا در جان نشان

باب و امت را تو خدمت کن بجان

87

هر که خدمت کرد باب خویش را

حوریان گشتند با او آشنا

88

هرکه ام خویش را بر سرنشاند

اسم نیکوئی او جاوید ماند

89

هرکه باشد با ادب همراه او

برفراز عرش باشد جاه او

90

هر که دارد پرورش از مرد غیب

او ندارد در نهاد خویش عیب

91

هرکه را باشد ادب همراه او

بر فراز عرش زن خرگاه او

92

هرکه او در اصل معنی راه یافت

همچو سلمان و ابوذر شاه یافت

93

هر که او وصلت باهل راز کرد

حق ز بهرش باب جنت باز کرد

94

هر کرا اقبال و نصرت یار شد

او زعمر خویش برخوردار شد

95

بیستم پندم اینکه دایم بی سخن

خدمت استاد را شایسته کن

96

هرکه او اندر جهان استاد دید

کار خود را جمله با بنیاد دید

97

هر که استادی ندارد مرده است

او بگور تن چو یخ افسرده است

98

هر که او استاد یا پیری نداشت

او بعالم تخم نیکوئی نکاشت

99

هر که خواهد در جهان کردی کند

در نهانی خدمت مردی کند

100

بیست و یک پندم بدان تو ای پدر

خرج خود را در خور دخلت شمر

101

چونکه علمت نیست کمتر گو سخن

خرج خود در خورد دخل خویش کن

102

هرکه دخل از خرج خود کمتر کند

خادمان خویش را ابتر کند

103

هرچه دانا گفت باید خواندنت

هر چه نادان گفت باید ماندنت

104

دانش دانا ز دنیا برتر است

بلکه از عرش و ملک فاضلتر است

105

بیست و دوم پند چون پندت دهم

از معانی شربت قندت دهم

106

هرچه نپسندی بخود ای راز دان

خود بدیگر مردمان مپسند آن

107

هرکه بشنید این ز غم آزاد شد

خود نبی المرسلین زو شاد شد

108

من سخن را ازکلام حق کنم

مهر غیرش را ز دل مطلق کنم

109

گفته است حق در کلام خویش این

رو تو «فی النار یقولون» را ببین

110

یا برو یالیتنا از پیش گیر

تا نگرداند ترا شیطان اسیر

111

چون اطعناالله را دانسته ای

پس چرا در راه او آهسته ای

112

اصل این آنست نیکوئی کنی

طاعت حق را بجان خوئی کنی

113

هرکه حق را با رسول او شناخت

غیر را از باطن خود دور ساخت

114

تخم نیکی کار تا یابی ثمر

طاعتت کم بین بلطف حق نگر

115

اصل این آنست با خلق خدای

باطن خود را کنی خوش آشنای

116

خلق را از خود میازار و برو

جان جانان دار و با جان در گرو

117

صدهزاران شمع باشد در جهان

جمله یک باشد بمعنی این بدان

118

لیک در معنی بزرگ و خرده هست

آن یکی خورشید و آن یک ذره است

119

قطره و دریا همین حکم وی است

تو همی گوئی که این قطره کی است

120

تو نه دریا دیدی و نه قطره را

بلکه گم کردی تو خود آن ذره را

121

حال آنکس چون بود بنگر تو هیچ

هیچ بر هیچ است آخر هیچ هیچ

122

حیف باشد که کشی شمع خودی

بر طریق ظلم باشی و بدی

123

بیست و سیم پند را از من شناس

اندر آن معنی بکن حق را سپاس

124

چونکه داده حق ترا وقت خوشی

همدم تو کرده یار بی غشی

125

تن درستی و حضور خاطری

همزبانت نکته دانی حاضری

126

گوشه ای و گوشه ای و گوشه ای

توشه ای و توشه ای و توشه ای

127

این چنین دولت غنیمت دار تو

روز و شب پیوسته حق را شکر گو

128

بیست و چارم پند من بشنو بجان

پس بود پند تو پند دیگران

129

پند اگر گوید کسی را واعظی

آن بر احوال تو باشد حافظی

130

حرف راز خویش و کار خود عیان

بر زنان و بنده و کودک مخوان

131

تانگردی خوار و مسکین و حقیر

بعد از آن جوئی زاحمق دستگیر

132

بیست و پنجم پند درویشان خوش است

خود مقام صلح با خویشان خوش است

133

دیگری از جمع بی اصلان وفا

زینهاری تو مجو در ملک ما

134

خود وفا بد اصل را نبود بدان

هست پیش اهل دل این خود عیان

135

شد وفا پیش محقق ای پسر

رو وفا از او بجان خود بخر

136

یار ما باشد وفا دارم هله

از وفاداران نباشد خود گله

137

هرچه آید بر سرت رو صبر کن

خود گله نبود ز یار خوش سخن

138

خود درخت اصل دارد بارها

خود بموسی گفته او اسرارها

139

کمتر از چوبی نه ای ای روح پاک

من ز دست تو کنم این جامه چاک

140

جنگ با ارباب ایمان نیک نیست

ساختن ایوان و کیوان نیک نیست

141

جنگ باید بهر بی دینان دین

خود مسلمان را نباشد هیچ کین

142

جنگ را بگذارو خوش کن آشتی

نیک بین چون تخم نیکی کاشتی

143

اصل ایمان آنکه بی آزار باش

دایم از آزار جو بیزار باش

144

بیست و شش پندم شنو آزاد باش

در مقام تنگنائی شاد باش

145

کدخدا در خانه مردم مرو

کشتزار خویش را خود کن درو

146

هیچکس از خویش و ازبیگانه ات

خود نسازی کدخدای خانه ات

147

هست اینها بهر فرزند ای پسر

چونکه پیدا شد غم ایشان بخور

148

ورکنی فرزند خود را کدخدا

در شریعت شو تو او را رهنما

149

تا سلوک او همه نیکو بود

با عیال خویشتن خوشخو بود

150

بیست و هفتم پند بشنو بی قصور

بدمکن با کس که تا بینی حضور

151

بدمکن زنهار در نزدیک خلق

تا نیفتد رشته قهرت بحلق

152

کذب را اندر زبان خود میار

تا نیگرد دیده صدقت غبار

153

غیبت کس را برون کن از دلت

تا درآید رحمت حق از گلت

154

رو تو در راه شریعت فرد شو

طالب مردان کوی درد شو

155

چند باشی همچو زن نادان بیا

خود زبان بد برون کن همچو ما

156

از زبان بی زبانان گو سخن

وآن سخن را رو تو نیکو فهم کن

157

راز را در شرع مبهم گفته اند

در باسرار حقیقت سفته اند

158

ز آنکه قدر در چه داند مفلسی

باید آن را عارفی نه هر کسی

159

خر چه داند قدر زر را ای پسر

عام داند مهره خر را ای پسر

160

بیست و هشتم پند برگویم ترا

کز پی دنیا مدو تو جابجا

161

چند زر پیدا کنی از بهر جاه

جان و جسمت در طلب گشته تباه

162

عاقبت در صد پشیمان آردت

بلکه خود در پیش شیطان آردت

163

گویدت ای وای بر احوال تو

حال تو از حب زر شد نانکو

164

من ز فرمانش چو سر بر تافتم

این همه گنج فراغت یافتم

165

کار آن باشدکه برخوانی کلام

کاندر آن باشد رضای حق تمام

166

در عبادت کوش و در کار خدا

پیشه خودساز شرع مصطفی

167

بیست و نه پندم بیا بشنو تمام

پیش بداصلان مکن هرگز مقام

168

خود بایشان ای پسر خویشی مکن

رخنه در اطوار درویشی مکن

169

بیخ دین خشکست خود بد اصل را

دان که او قابل نباشد وصل را

170

هر که دارد اصل او قابل بود

در مقام نیستی واصل بود

171

هرکه او را اصل ایمان همره است

او زاصل کارخانه آگه است

172

تو ز بد اصلان ببر پیوند را

دور گردان از بر خود گند را

173

پند سی ام گوش کن فرزند من

کرده ای از مهر چون پیوند من

174

پند دارم من ز گفت اولیا

با تو گویم تا بگوئیم دعا

175

زآنکه پند از جان مشفق دادمت

سی پیام از علم ناطق دادمت

متن شعر کپی شد.