کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در قبول نمودن نصیحت و بیان ادیان و ملل مختلفه مخترعان و توضیح دین هدی که طریقه آل مصطفی و مرتضی است

1

پند آزادیست ای آزاده مرد

تو برآراز غافلی خویش گرد

2

سالها غافل از این پند آمدی

لاجرم چون دیو در بند آمدی

3

رو تو این پندای پسر در گوش گیر

بعد از این در خم وحدت جوش گیر

4

هست این پند ز آیات کلام

از زبان مصطفی خیرالانام

5

هست این معنی به قرآن خود جلی

گشت والی بر سر خلقان علی

6

از ولایت وز هدایت کان اوست

انما خوش آیتی در شان اوست

7

معنی حق اوست یعنی در کلام

ختم این معنی باو شد والسلام

8

حیدر کرار محبوب خداست

جمله انس و ملک بر این گواست

9

مصطفی و مرتضی یک نوردان

چشم بد از روی ایشان دور دان

10

غیر حیدر این مراتب کس نداشت

رو ببینش کودرون چشم ماست

11

گر نمی بینی ولایت نیستت

در طریق خود هدایت نیستت

12

شد ولایت همره و تو غافلی

از امام خویشتن بس جاهلی

13

هرکرا با او ولایت همره است

او ز حال هر دو عالم آگه است

14

هرکه او در خود ندیده شاه را

عمر ضایع کرد و گم خود راه را

15

هرکه بشناسد امام خویش را

کرد دایم در بهشت عدن جا

16

رو امام کل کل را توشناس

جلوه گر کرده است اندر هر لباس

17

هر زمانی صورتی دارد عجیب

از کمال حق نباشد این غریب

18

گاه آدم آمد او و گاه نوح

گاه عیسی مجرد گاه روح

19

اوست آن کو مظهرش گویند خلق

من عجایب دانمش در زیر دلق

20

دیدم او را من بعین خویشتن

لاجرم چون بحر گشتم موج زن

21

مرده ای بودم بعالم همچو تو

زنده گشتم از دم عیسی او

22

هر که او زنده باو دان زنده شد

در ره دین نبی فرخنده شد

23

رو تو او را بین و واصل شو در او

ز آنکه غیر او نباشد راه رو

24

راه حق او راه خدا ای ناصبی

روی او روی خدا ای خارجی

25

دست او خود دست حق دانم یقین

گر نمی دانی برو قرآن ببین

26

کفر نبود این سخن در پیش من

فوق ایدیهم بخوان بی خویشتن

27

خوانده ام من وصف او را در کلام

گر نمیدانی تو علمت شد حرام

28

علم ازو و عقل ازو دان ای پسر

عالمان را من کنم از وی خبر

29

علم آن او و عالم آن او

جن و انس و جمله در فرمان او

30

رو بنقدش بین تو عقل کل و بخت

ز آنکه نسیه پیش عشق انداخت رخت

31

عشق و عقل و نسیه و نقدش ببین

بعد از آن بر تخت انسانی نشین

32

هست انسان منبع آب کمال

او ندارد در دو عالم خود زوال

33

گر سخن گویم جهان برهم زنم

ترسم از منصور ناگه دم زنم

34

لیک شرع احمدم محکم بود

خود طریق حیدرم همدم بود

35

فکر سر آنکس کند کوراسراست

خلعت دنیا مر او را در بر است

36

از برای جاه سازد خانه ها

خانه مردم کند ویرانه ها

37

این چنین کس هست مردود ازل

ز آنکه باشد فکر و درک او دغل

38

من ندارم فکر و ذکر این جهان

محو او باشم چو عشاق ای جوان

39

هرکه عاشق گشت او خود یار ماست

در معانی دیده و دیدار ماست

40

هرکه عاشق گشت او مقبول شد

از برای یار خود مقتول شد

41

صد هزاران جان فدادر راه او

جان فدا عطار را در شاه او

42

بنده خاص خدا بوذر بود

کو درون آتش و آذر بود

43

نور اوهمراه ابراهیم بود

خود دل دشمن ازو در بیم بود

44

نور احمد باعلی واحد بود

غیر نابینا مگر جاحد بود

45

شک میاور نور ایشان را ببین

ورنه باشی همچو شیطان لعین

46

بود ابراهیم چون از دوستان

آتش آمد بهر آن شه بوستان

47

سجده جمله ملایک بهر اوست

چونکه آدم قطره ای از نهر اوست

48

نور یزدان علم رحمان بوتراب

او نرفته در جهان هرگز بخواب

49

دیگر آنکه حنطه دنیای دون

او نخورده ای پسر برگو که چون

50

حق تعالی حکم کرد ای آدمی

تو مخور گندم چو خواهی همدمی

51

گر خوری گندم ز من غافل شوی

درجهان بیوفا جاهل شوی

52

شه بحکم حق نخورده حنطه ای

اوست در معنی چو حی و زنده ای

53

رو تو بینش همچو حی در خویشتن

زندگی تو باو شد در بدن

54

رو نمائی دل از ایمان اوست

علم ابراهیم و احمد زآن اوست

55

انبیا و اولیا بر خوان او

جمله کروبیان مهمان او

56

او بود روح روان و جان ما

او بود چون لعل اندر کان ما

57

لعل کانی روح انسانی بود

حب او خود آب حیوانی بود

58

هر که یک جو حب اودر جان ندید

هست ملعون و مکدر چون یزید

59

حال آن معلون شنیدی در جهان

تا چه کرد اوبا امیرمومنان

60

نقد حیدر را بظاهر کشت او

با لعینان سوی دوزخ کرد رو

61

شد نبی و مرتضی بیزار از او

جمله کروبیان بیمار از او

62

حال این کس در قیامت چون بود

دوزخ و عقبی از او پر خون بود

63

بعد از ایشان دوستان شه ببین

تا چها کردند با مشتی لعین

64

خود مسیب بود از خاصان او

پور مالک بود همچون جان او

65

همرهش مختار نقد بوعبید

او گرفته جان ملعونان بصید

66

خون نقد مرتضی از دشمنان

پس طلب کردند جمعی مومنان

67

تیغها بر فرق دشمن رانده اند

کفر را در قوم مروان مانده اند

68

عاقبت بو مسلم صاحب تبر

خارجی راکرد او زیر و زبر

69

کرد او جان را فدا در راه حق

احمد بر محبش بد هم سبق

70

این مهان خود تیغ بهر حق زدند

کوس سلطانی خود مطلق زدند

71

این محبان نبی و حیدرند

در طریق شرع احمد انورند

72

روح ما با یاد ایشان هست شاد

رحمت حق بر روان جمله باد

73

خود همه نسل بنی امیه را

منقطع کردند و رستند از بلا

74

هیفده تن خود خلافت کرده اند

جمله دلها را جراحت کرده اند

75

از پی دنیا ز دین بگذشته اند

از طریق احمدی برگشته اند

76

قصد فرزندان احمد داشتند

تیغ را بر فرقشان بگماشتند

77

جملگی را تو ز دین بیرون شمار

تا نگردی در جهنم استوار

78

بعد از ایشان خود بنی عباس شد

حاکم ودین نبی را پاس شد

79

خانه در شرع احمد ساختند

چار در خود اندر او پرداختند

80

چار مذهب ناگهان برساختند

دین و مذهب را برون انداختند

81

بوحنیفه گفت کین دین مهمل است

پیش من دین نبی خود مجمل است

82

من دهم احیای دین مصطفی

زآنکه علم دین ندارد خود فنا

83

شافعی گفتا که قول من حق است

پیش من قول نبی خود مطلق است

84

احمد حنبل بگفتا قول من

بهتر است از قول دیگر در سخن

85

قول من چون قول پاکان روشن است

این زبانی دان که بیرون از تن است

86

گفت مالک من بعلم شرع گوی

برده ام هستم امام راستگوی

87

من بشرع مصطفی بشتافتم

همچو عیسی در رهش خریافتم

88

دین احمد چار کرسی ساختند

دین و مذهب را در او پرداختند

89

جعفر صادق شد او کرسی نشین

زآنکه داند علم حق را او یقین

90

جعفر صادق بکرسی برنشست

زآنکه حق بر او در شرعش نبست

91

شرع احمدبین که صادق دیده است

چار مذهب اندر او گردیده است

92

چارمذهب دان در او خود تو بیک

تا نیفتی اندر این معنی بشک

93

کرد جعفر عاشقان را راه بین

در طریقت راه عاشق را گزین

94

علم عاشق جمله عالم گرفت

رفت ودین عیسی مریم گرفت

95

دانکه دینت را بقلب اندوده اند

قلب و ذکرت را بسی آلوده اند

96

دین قلابی نیاید هیچ کار

رو ز روی انبیا تو شرم دار

97

دین احمد دین پاکان خداست

خود بدین دیگران کفر و بلاست

98

ای تو هرجائی شده در دین خود

مکر و حیله کرده تلقین خود

99

رو تو شرع مصطفی را یک نگر

ورنه ایمان تو دارد صد خطر

100

هر که او را دیده ای احول بود

کار او در دین حق مهمل بود

101

هرکه چون عطار با ایمان بود

رهنمای او شه مردان بود

102

رو تو شه را در وجود خویش بین

تا شود همچون سلیمانت نگین

103

خاتم ملک سلیمان دین تست

علم شاه لو کشف تلقین تست

104

دین من حب نبی المرسلین

مذهب من مذهب صادق ببین

105

غیر این مذهب دگر هاهست هیچ

صاحب فتوای ما خود هست گیج

106

صاحب فتوی تو خود هیچ بود

زآنکه او چون ریسما پرپیچ بود

107

پیچ و تاب آمد همه این دین او

زآنکه شد علم صور آئین او

108

تو زخود بگذر که تا یکتا شوی

در معانی خدا بینا شوی

109

هرکه بینا شد بمعنی نور شد

گاه مست یار و گه مخمور شد

110

هرکه بینا شد خدا را دید او

سوره طاها ز حق بشنید او

111

سوره طاها به اسرا جمع کن

رو کلام ایزدی را سمع کن

112

هست دریاها ز علمش موج زن

تو نداری قطره ای در بحر تن

113

چونکه ازدریا تو دوری کرده ای

خویش را در دین چو موری کرده ای

114

مور تشنه لنگ و لوک و رانده ای

از لب دریای وحدت مانده ای

115

خشک گردد خود ز بی آبی درخت

رو وجودت سبز گردان همچو بخت

116

بخت من سبز و سعادتمند شد

زآنکه اسرار ولی اش بند شد

117

گر همی خواهی که باشی زنده نام

رو طلب از آب کوثر یک دوجام

118

تاشوی چون خضر زنده درجهان

تو بمانی در معانی جاودان

119

دنیی وعقبیت در فرمان شود

ذات پاکت رحمت رحمان شود

120

همنشین روح باشی در ظهور

همنشین حور باشی در حضور

121

قطره تو لاف دریائی زند

روح پاکت دم ز دنیائی زند

122

قطره چون با بحر شد پاک آید او

بلکه از افلاک چالاک آید او

123

قطره پاکان بپاکان شد قرین

ثبت این در مظهرم باشد یقین

124

جوهر و مظهر تو پیر خویش دان

تا ببینی نور غیبی را عیان

125

صد هزاران عارف صاحب کمال

خود ورا خوانند اندر وقت حال

126

میل ناحق کرده ای ای مدعی

در همه دینها شدستی خارجی

127

دین به اسلام نبی باشد درست

غیر عشق او ز جان ما نرست

128

عشق او سوز دل عشاق شد

بر همه خلق جهان رزاق شد

129

من که از رزقش چشیدم ذره ای

از وجود من برآمد نعره ای

130

نعره من بین در این مظهر تمام

از دل دریا برآمد جام جام

131

از دل مظهر هزاران چشمه خاست

چشمه ای ازوی هزاران بحرهاست

132

هرکه مظهر را بداند سرور است

رفعتش از مردمان بالاتر است

133

میل بالا هرکه دارد مرد ماست

جنت فردوس او را زیر پاست

134

میل بالا بهتر از پستی بود

عاشقی خود رستن از هستی بود

135

بین که عیسی میل بالا کرده است

او چگونه بر فلک جا کرده است

136

همت پستت کند پست ای پسر

همت عالیت سازد همچو زر

137

رو تو چون شهباز پروازی بکن

رو تو با معشوق خود نازی بکن

138

تا بکی همچون کشف بینی تو تخم

عاقبت پوسیده گردی همچو تخم

139

تا بکی همچون کشف در تخم خویش

محو باشی و نیابی کام خویش

140

مال دنیا هست تخم و تو کشف

چشم داری تو بر او بهر خلف

141

تو کشف باشی و دنیا تخم تو

وز دو عالم روی آورده باو

142

تو گذر از تخم و از خود نیز هم

تا نماند در وجودت رنج و غم

143

گشت شه باز آنکه او شهباز شد

سوی اصل خویشتن او باز شد

متن شعر کپی شد.