کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

درضمانت بهشت مرکاتب کتاب راواسراراو فرماید

1

ای برادر از ریا پرهیز کن

خامه را بهر نوشتن تیز کن

2

مظهرم از روی حرمت پیش گیر

وین سخن را یاد ازین درویش گیر

3

از سر اخلاص بنویس و بفهم

در دل از حاسد میاور هیچ وهم

4

از تو این صورت بماند یادگار

او شفیع تو شود روز شمار

5

با خدا من بسته ام عهد ای جوان

که نباشم بیتو در باغ جنان

6

کرده ام عهد آنکه این مظهر نوشت

یک زمان بی او نباشم در بهشت

7

آن نویسد اینکه دارد اعتقاد

معتقد را جا بهشت عدن باد

8

گر تو مظهررا کتابت میکنی

دان که در معنی عبادت میکنی

9

میکنی بغض و خلاف از دل بدر

هیچ طاعت نیست زین شایسته تر

10

دان که حیدر بر تو بخشد جام را

تو شوی فیاض خاص و عام را

11

کاتب وحی از کلام الله نوشت

کاتب ما نیز مدح شه نوشت

12

حق تعالی خود بیامرزد ترا

گر کتابت سازی این مظهر چو ما

13

هرکه او این مظهرم خواند بدهر

پر کند از علم معنی شهر شهر

14

هر که شک آرد بمظهر لعنتی است

زآنکه این مظهر نشان جنتی است

15

شک میاورد تا بهشتت جا شود

در دلت نور یقین پیدا شود

16

هرکه در مظهر شود اسراردان

او بداند جمله سرها را عیان

17

هرکه مظهر خواند او مظهر شود

همنشین ساقی کوثر شود

18

گر تو جان خواهی بیا مظهر بخوان

تا دهد جانت خدا در عین جان

19

مظهرم جان تازه گرداند چو روح

جوهر ذاتم دمیده چون صبوح

20

جوهرذاتم جهان را جان بود

زآنکه او از معنی قرآن بود

21

جوهر ذاتت بحق واصل کند

یاترا نوری ز حق در دل کند

22

مظهر من از عجایب نور یافت

همچو موسی خویش را در طور یافت

23

مظهر من را لسان الغیب دان

اوست اسرار دو عالم را زبان

24

مظهر من در شریعت آمده است

در طریقت او حقیقت آمده است

25

مظهر من در شریعت روشن است

سوی باغ خلد او یک روزن است

26

مظهر من شاعری بر خود نبست

دارد او در نظم با عرفان نشست

27

گر تو ای شاعر ببینی مظهرم

تو شوی آگه یقین از جوهرم

28

این زمان معلوم گردد شعر تو

خطو خالی تو نیابی اندرو

29

مظهر من نیست شرح نحو و صرف

هست معنی نیست آخر صوت و حرف

30

بعد تو عطار درویشان حق

مظهر را درس گویند و سبق

31

گر نخواند خود خوارج مظهرت

کم نگردد قیمت این جوهرت

32

جوهرت در گوش صاحب راز شد

زآنکه او با اهل حق همراه شد

33

جوهر و مظهر بکنج یار نه

خو ورا سرپوش از اسرار نه

34

پی بمعنی برممان تودر مجاز

رو بمیدان معانی اسب تاز

35

رو نهان کن بر تو گشتم ملتجی

تا نیفتد این بدست خارجی

36

این کتب شرحی بود از انما

وین کتب گوید بیان هل اتی

37

این کتب گوید حدیثی از رسول

وین کتب دارد دو نوری از رسول

38

این کتاب اسرار درویشان بود

وین کتب گفتار دلریشان بود

39

این کتابم چون محقق مقتداست

این کتابم جمله قول انبیاست

40

این کتابم بعد من گوید سخن

این کتابم گوید این کن آن مکن

41

این کتابم دان زبان اولیا

این کتابم دان مکان انبیا

42

این کتابم معنی مردان ماست

این کتابم نوری از ایمان ماست

43

این کتابم دفتر اسرار دل

این کتابم نقطه پرگار دل

44

این کتابم ذات آدم آمده

همدم عیسی بن مریم آمده

45

این کتاب از قدرت حق دم زده

آتشی ازشوق در عالم زده

46

این کتابم در سما جبریل خواند

خود ملایک بر زبان بی قیل خواند

47

این کتابم احمد مختار گفت

در میان کوچه و بازار گفت

48

این کتابم احمد مختار خواند

بعد از آنش از دل عطار خواند

49

این کتابم در ثنای مرتضی است

این کتابم مدح شاه اولیاست

50

این کتابم داد بر عطار قوت

گفت از پیغام حی لایموت

51

این کتب باشد سواد خط او

این کتب باشد حباب شط او

52

این کتاب از عرش اعظم آمده

این کتاب از نطق آدم آمده

53

این کتاب از شیشه قدرت چکید

عالم الغیب شهادت را بدید

54

این کتابم اهل معنی را بود

یا مگر عطار ثانی را بود

55

این کتاب از صبح صادق دم زده

پنجه بر روی نامحرم زده

56

این کتب با محرمان همراه شد

تا بخلوتخانه آن شاه شد

57

این کتب دارد شرابی از طهور

می کند در جان اهل دل ظهور

58

این کتب اندر عبادت گفته ام

در اسرارش بشبها سفته ام

59

این کتاب اسرار دارد صد هزار

زین سخن عطار دارد صد هزار

60

این کتاب از نام مظهر آمده

زانکه او از پیش حیدر آمده

61

این کتاب از حق ترا پیغام داد

این کتاب از حق بدستت جام داد

62

این کتب گمراه را رهبر شود

بر طریق خواجه قنبر شود

63

این کتاب از پیش هادی میرسد

سازدت آگه که مهدی می رسد

64

این کتابم بحر بی پایان عیان

اندر آن سر دو عالم را بدان

65

این کتابم تاج جمله علمها است

این سخن جان خوارج را بلاست

66

این کتب غواص بحر هر کلام

این کتب خورده ز کوثر جام جام

67

این کتاب آئینه دل را جلاست

این سخن ورد محبان خداست

68

این کتب را ای عزیزم یاد گیر

بعد از آن ملک دو عالم شاد گیر

69

این کتاب ازگفته عطار ماست

مثل این گفتار در عالم کجاست

70

این کتب در جان خارج خنجر است

بلکه بر مثل سنان اشتر است

71

این سخن ورد زبان قنبر است

این سخن شرحی ز روی بوذر است

72

این سخن زردی روی خارجی است

بلکه خود سنگ سبوی خارجی است

73

ای خوارج ترک بغض و کینه کن

خاطرت را صاف چون آئینه کن

74

تاخدا و خلق را راضی کنی

جان خود پر نور فیاضی کنی

75

من که عطارم ز جورت سالها

داشتم در کنج خلوت حالها

76

بر زبان حرفی نگفتم زین کلام

داشتم در پاس این گفت اهتمام

77

بعد یک چندی بخود گفتم که تو

تا بکی باشی چو سنگی در سبو

78

آنچه تو در آفرینش دیده

وآنچه از ارباب بینش دیده

79

بازگو رمزی که ماند یادگار

تونمانی او بماند بر قرار

80

بر زبان آورده آمد این ترا

گو بگو عطار از شیر خدا

81

چون سروش غیبیم آمد بگوش

زان نیارستم شدن زان پس خموش

82

گفت من باشد بحکم مظهری

کو بود از جوهر کل جوهری

83

جهر کل ذات پاک مصطفی است

مظهر کل خود علی مرتضی است

84

مظهر من وصف ذات مظهر است

آنکه شهر علم احمد را در است

85

جوهر کل بیگمان از حق بود

عالمان را خود بر این کی دق بود

86

علم ما علم کلام کردگار

غیر این علمم نباشد یادگار

87

علم من باشد احادیث کلام

بهر تو آورده ام من این پیام

88

من براه مصطفی دارم قدم

من بکوی مرتضی دایم روم

89

راه این است و روش از من شنو

تو زبهر مظهرم جان کن گرو

90

تاز مظهر زنده گردی جاودان

تازجوهر ذات گردی جان جان

91

هر کتابی کوبرون شد زین کلام

رو بسوزان جمله را تو والسلام

92

چون کلامت حق بود حق گویمت

بعد از آن در کوی وحدت جویمت

93

کوی وحدت کوی درویشان بود

مذهب حق گفته ایشان بود

94

هرکه پیوندی کند با اهل وصل

می کشد سر رشته اش آخر باصل

95

کرده ام با اصل خود پیوند من

نفس خود را کرده ام در بند من

96

خواب غفلت برداز گوش تو هوش

در بیابان فنا میری چو موش

97

رو بدان ای دوست بود خویش را

چند بینی با بدی بد کیش را

98

هرکه از نفس و هوا بیزار شد

او زخواب غفلتش بیدار شد

99

ای برادر همره عقل آمدیم

در همه علم جهان نقل آمدیم

100

من شدم دریا ودارم موجها

خود چه سنجد قطره ای در پیش ما

101

ما ببحر لم یزل پی برده ایم

پیش از موت معین مرده ایم

102

ای ز غفلت رفته اندر خواب مرگ

ظلم وبدعت را نکردی هیچ ترک

103

تو بدان خود را که تا دانا شوی

بر وجود خویشتن بینا شوی

104

حیف باشد گر ندانی خویش را

همچو حیوانان دوانی خویش را

105

تو ز نسل آدمی ای آدمی

از معانی نیست در ذاتت کمی

106

وز پدر وز جد خود رو تافته

جامه ها از بهر شیطان بافته

107

خویشتن را با شیاطین کرده جمع

چون سخنهای شیاطین کرده سمع

108

مثل شیطان هر که باشد لعنتی است

هرکه چون انسان بود او رحمتی است

109

فهم انسان طبع دراک آمده

جوهر ماهیتش پاک آمده

110

مظهر من دان که عالی گوهر است

این ز جوهر خانه آن جوهر است

111

جوهر معنی من از گنج اوست

گر نداند مدعی این رنج اوست

112

جوهر معنی من از مرتضی است

زآنکه او اندر دو عالم رهنماست

113

مصطفی و مرتضی یک جوهرند

با موحد همچو نور اندر برند

114

مصطفی و مرتضی روحند و جان

دان تو این اسرار معنی در جهان

115

مصطفی و مرتضی دان سر غیب

خود محبش را نباشد هیچ عیب

116

این زمان عطار آن اسرار یافت

بلکه او یک لمعه از دیدار یافت

117

مثل عطاری نیامد در جهان

واقف اسراری نیامد در جهان

118

گر شدی غافل ز معنیهای او

خود نبردی از معانی هیچ بو

119

اصل معنی حب حیدر دان چو من

غیر اینم نیست در دنیا وطن

120

اصل معنی راه او رفتن بود

واز طریق خارجی گشتن بود

121

اصل معنی آنکه جان من ازوست

در معانی دیدن جانان نکوست

122

هر که مهرش یافت او دین دار شد

در هدایت همره عطار شد

123

تاج سلطانی من از دست اوست

ناوک معنی من از شست اوست

124

از معانی ویم من سرفراز

این معانی را بدانند اهل راز

125

اهل راز آنست کو دیندار شد

همنشین صاحب اسرار شد

126

اهل راز آن شد بدین جعفریست

او چو سلمان بر طریق حیدریست

127

اهل راز است آنکه کامل دل شود

نه چو حیوان پای او در گل شود

128

اهل راز آنست با دلدل سوار

عهد او باشد بمعنی استوار

129

اهل راز آن شد که با شاه نجف

در معانی دیده باشد لو کشف

130

اهل راز آنست کو آگاه شد

او بدین مصطفی همراه شد

131

اهل راز آنست کو با مرتضا

در سوی الله گفت لو کشف الغطا

132

اهل راز آنست کو از دید گفت

نی چو تقلیدی که از تقلید گفت

133

اهل راز آنست کو ره راست رفت

نی چو ظاهر بین که هر سو خواست رفت

134

اهل راز آنست کز کوثر چشید

شربت باقی ز ساقی درکشید

135

اهل راز آنست با حق راز گفت

بعد از آن آن راز با خود باز گفت

136

اهل راز آنست در شبهای تار

او بحال خویشتن گریید زار

137

اهل راز آنست کو از خود برست

بر سریر تخت سلطانی نشست

138

اهل راز آنست کز خلقان گریخت

لاجرم از پیش او شیطان گریخت

139

اهل راز آنست کو واصل بود

واقف او از عارف کامل بود

140

اهل راز آنست کآید او وحید

خاتم ملک ولایت را بدید

141

اهل راز آنست کو را عشق گفت

من ندارم رازها از تو نهفت

142

راز اهل راز آگاهی بود

گر نفهمی تو ز کوتاهی بود

143

اهل راز آن شد که او آزاد زیست

در مجرد خانه استاد زیست

144

اهل راز آنست خود را فرد ساخت

او به تسلیم رضا با درد ساخت

145

اهل راز آنست با حق آشناست

در معانی همنشین جان ماست

146

اهل راز آنست چون من کار کرد

خویش را با نور ایمان یار کرد

147

اهل راز آنست صبح و شام را

او بطاعت بگذراند کام را

148

اهل راز آنست کو شد مست دوست

گفت مستی ام همه از خم اوست

149

اهل راز آنست بی می مست شد

او به پیش عارفان پابست شد

150

اهل راز آنست شبها تا بروز

مظهر عطار خواند او بسوز

151

اهل راز آنست در خلوت نشست

وآن درمعنی بروی غیر بست

152

معنی اول بذات اوست ذکر

معنی آخر ز لطف اوست فکر

153

معنی اول نبوت را عطا

معنی آخر ولایت را صفا

154

معنی اول رسید اسرار غیب

معنی آخر برآورد او ز جیب

155

معنی اول شنوده مصطفی

معنی آخر ربوده مرتضی

156

معنی اول به پیش او عیان

معنی آخر شنوده بی بیان

157

معنی اول ازو سر برزده

معنی آخر بمنبر بر شده

158

معنی اول جهان را نور داد

معنی آخر بعقبی سور داد

159

معنی اول که باشد این بدان

معنی آخر تو از مظهر بخوان

160

معنی اول امیرالمومنین

معنی آخر امام المتقین

161

معنی اول شه دلدل سوار

معنی آخر گرفته ذوالفقار

162

معنی اول شفیع امتان

معنی آخر شده عطار دان

163

معنی اول بعالم نور تست

معنی آخر به آدم نور تست

164

معنی اول بیان انما

معنی آخر عیان هل اتی

165

معنی اول تو ای در سروری

معنی آخر تو ای در رهبری

166

معنی اول کلام کردگار

معنی آخر توی اسرار یار

167

معنی اول عیانی در یقین

معنی آخر نهانی در زمین

168

معنی اول تو پیدا آمدی

معنی آخر تو شیدا آمدی

169

معنی اول تو ای در سرلن

معنی آخر توئی در پیرهن

170

معنی اول بیان انبیا

معنی آخر نشان اولیا

171

معنی اول جهان را غلغله

معنی آخر زمان را ولوله

172

معنی اول تو جان آری به تن

معنی آخر برون آری بفن

173

معنی اول تو حکمی راندی

معنی آخر بخویشش خواندی

174

معنی اول تو آدم را رفیق

معنی آخر بروح الله طریق

175

معنی اول کمالت بی زوال

معنی آخر برون از قیل و قال

176

معنی اول ظهوری در ظهور

معنی آخر شکوری که غفور

177

معنی اول تو مقصود آمدی

معنی آخر تو محمود آمدی

178

معنی اول تو نطق هر زبان

معنی آخر تو گفتی هر بیان

179

معنی اول تو نور آسمان

معنی آخر رفیق انس و جان

180

معنی اول بعاشق گفته

معنی آخر بصادق گفته

181

معنی اول خدا دادت بعلم

معنی آخر عصا دادت بحلم

182

معنی اول ز فیضت راه یافت

معنی آخر ز جبیبت ماه تافت

183

معنی اول بنامت اولیست

معنی آخر بنامت آخریست

184

معنی اول تو تاج انبیا

معنی آخر رواج اولیا

185

معنی اول ترا قرآن کتاب

معنی آخر ترا ایمان خطاب

186

معنی اول ز تو اسرار یافت

معنی آخر ز تو انوار یافت

187

معنی اول به ایمان عطف تو

معنی آخر بانسان لطف تو

188

معنی اول قبای قد تو

معنی آخر ردای جد تو

189

معنی اول بصادق ختم کن

معنی آخر بعاشق ختم کن

190

معنی اول که صدق اولیاست

در جهان میدان علی موسی الرضاست

191

ای ز تو اسرار مبهم آشکار

بر درت عیسی بن مریم پرده دار

192

علم اسرار لدنی پیش تست

سالک اسرار حق درویش تست

193

خود تو بودی در دل منصور نور

زآن ازو آمد اناالحق در ظهور

194

غیر تو خود نیست در عالم کسی

این شده بر من معین خود بسی

195

هم تو روحی در بدن هم نور دین

هم تو باشی با نبوت همنشین

196

هر زمانی جبه داری بتن

گه قبا سازی ورا گه پیرهن

197

گه نمائی خویش را در آینه

جلوه گر گردی تو درهر آینه

198

گه بپوشی خود لباس عاشقان

گه شوی اندر میان جان نهان

199

گه بمظهر وصف خودسازی عیان

گه بجوهر کشف خود سازی بیان

200

گه باشتر نامه داری حالها

در لسان الغیب داری قالها

201

گه باشتر نامه گوئی راز خود

گه به اشتر نامه داری ناز خود

202

گه به اشتر نامه گوئی سر هو

گه به اشترنامه داری گفتگو

203

گه به اشتر نامه عاشق بوده

گه به اشتر نامه صادق بوده

204

گه میان اشتران گشتی نهان

از تو دلها چون جرس اندر فغان

205

گه درآئی در میان راز

گه کنی در ملک معنی ترکتاز

206

گه عرب گردی و گوئی زنجبیل

گه همی خوانی تسمی سلسبیل

207

گه بپوشی عقل رادستار عشق

گه ببندی شیخ را زنار عشق

208

گه میان جمع باشی جام می

گه بهار آیی و گه باشی بدی

209

گه تو ترکی در حبش گه فارسی

گه بملک روم مثل حارسی

210

گه قدم داری بمصر و گه بشام

ماوراءالنهر داری خود مقام

211

گه خراسانی شده در ملک طوس

تاترا عطار باشد پای بوس

212

گه خطائی خوانمت اندر ختن

گه امیری با اسیری در سخن

213

گه به تخت و دشت داری تکیه گاه

گه درون کاشغر داری سپاه

214

گه خجند واندجان را کرده سیر

گه گشاده در بخارا باب خیر

215

گه بخوارزمی و گه در مرو و تون

گه کنی شاپور ما را سرنگون

216

گه عراق و فارس را برهم زنی

گه به آذربایجان این دم زنی

217

گه به گیلان در روی چون ششدری

گه درون شیروان بر منبری

218

گه تو پوشی اردبیلی را لباس

گه حلب را کرده تخت اساس

219

گه بقسطنطین درآیی خود بقهر

گه فرنگی را دهی ناقوس دهر

220

گه درآیی خود بهندستان زمین

تا ببینی آنچه دیدی پیش ازین

221

گه میان انبیا در خرقه

گه میان اولیا در خرقه

222

در جهان در هر زمان غوغای تست

خود بهر قرنی بجان سودای تست

223

بر سریر ملک و دولت کام تو

در دل آدم همه آرام تو

224

گه بمکه خان سلطانی نهی

گه نجف را گنج پنهانی نهی

225

سالها در ملک سرمد بوده

در مدینه با محمد بوده

226

با تمام انبیا همراه تو

خود تمام اولیا را شاه تو

227

ای تو کرده جان مشتاقان کباب

ای تو کرده ملک جسمانی خراب

228

هرچه خواهی آن کنی سلطان توئی

بر جراحتهای ما درمان توئی

229

آنچه حکم تست من آن می کنم

جان فدای جان و جانان می کنم

230

داغ ماند خود بجانم سود تست

بهر سودش خود وجودم عود تست

231

من شدم تسلیم بهر سوختن

وآن قبای آتشین را دوختن

232

سوزشی کز تست مرهم خوانمش

درد کان از تست راحت دانمش

233

آتشی کز تست من پروانه وار

اندر آن آتش درآیم بیقرار

234

آنکه سوزی نیستش خاکستر است

وآنکه سوزد همچو اخگر انور است

235

شعله آتش زدی درجان ما

آتشینم ساختی خوش مرحبا

236

در زدی آتش که تا سوزی مرا

خود چه باشد ذره ای پیش ضیا

237

من نیم خود هیچ و جمله خود توئی

من زخود برداشتم اسم دوئی

238

من وجود خویش را انداختم

جان خود را پیش جانان باختم

239

گر تو خواهی تاشوی آزاد و فرد

آر تسلیم و رضا وسوز و درد

240

درد و سوزش حال درویشان بود

ناله و غم در دل ایشان بود

241

سوخت او عطاررا از شوق خویش

درد او مرهم کنم بر جان ریش

242

هر دلی کز درد تو بی ذوق شد

همچو شیطان گردنش در طوق شد

243

هرچه از پیش تو باشد خوش بود

بس لطیف و نازک ودلکش بود

متن شعر کپی شد.