کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

فی التوحید باری عز اسمه

1

حمد پاک از جان پاک آن پاک را

کو خلافت داد مشتی خاک را

2

آن خرد بخشی که آدم خاک اوست

جزو و کل برهان ذات پاک اوست

3

آفتاب روح را تابان کند

در گل آدم چنین پنهان کند

4

چون گل آدم بصحرا آورد

اینهمه اعجوبه پیدا آورد

5

چون درون نطفه جانی نهد

آفتابی در سپندانی نهد

6

کلبه روح القدس قلبی کند

قالبش چون دحیه الکلبی کند

7

از بن انگشت عین او آورد

بحر دل در اصبعین او آورد

8

کوه را چون ظله آسان او کند

بحر را گهواره جنبان او کند

9

شیر از انگشت خلیل او آورد

عیسئی از جبرئیل او آورد

10

طفل را در مهد پیغامبر کند

وز همه پیرانش بالغ تر کند

11

کوه را در گردن عوج افکند

شور در یاجوج و ماجوج افکند

12

شیرخواری را بتقریر آورد

وز میان فرث و دم شیر آورد

13

خاک را مهد بنی آدم کند

باد را نه ماهه مریم کند

14

آب موج آرنده را پل سازد او

واتش سوزنده را گل سازد او

15

گرگ را بر پیرهن گویا کند

وز دم پیراهنی بینا کند

16

بنده را منصب شاهی دهد

از چنان چاهی چنان جاهی دهد

17

از عصائی سنگ را زمزم کند

گندمی تخم عصی آدم کند

18

مرده را از زنده پیدا آورد

زنده از مرده بصحرا آورد

19

برف و آتش جفت یکدیگر کند

تا ز هر دوقد سیئی سر بر کند

20

گربه را از عطسه شیر آورد

گاو را از گربه در زیر آورد

21

انگبین را پرده کافوری کند

وانگهش آن پرده زنبوری کند

22

ماه را بر رخ سیاهی اونهد

گاو را بر پشت ماهی او نهد

23

سنگ را از بیم خویش آبی کند

آب را از خوف سیمابی کند

24

صدهزاران راز در موری نهد

در دلش از شوق خود شوری نهد

25

گه ملک را گیرد و صلبش کند

گه چناحش بشکند قلبش کند

26

جعفر طیار را پر بر نهد

شهر دین را از علی در بر نهد

27

گه زنی آرد ز مردی بی زنی

گاه مردی از زنی بی بیزنی

28

گاه از مرغی کند خنیاگری

گاه از نحلی کند حلواگری

29

او دهد سنگی و کرمی در میانش

اونهد کرمی و برگی دردهانش

30

دود را بی آتشی انجم کند

سنگ آتش آرد و هیزم کند

31

سنگ سرد از آتش دل گرم ازوست

چوب خشک از میوه تر نرم ازوست

32

گه زادهم اشهبی میآورد

گاه از روزی شبی میآورد

33

نیش را در نوش شمع او مینهد

ماه را با مهر جمع اومینهد

34

پشه را صف شکن میآورد

در مصافش پیل تن میآورد

35

تا سر یحیی است غارت میکند

پس بحی ماندن اشارت میکند

36

ملک در دست شبانی مینهد

منت اوبر جهانی مینهد

37

دیو را انگشتری در میکند

دیو مردم را پری در میکند

38

صدهزاران ساله طاعت کردنی

طوق لعنت میکند در گردنی

39

ذات یونس را چو سر حوت داد

در درون بطن حوتش قوت داد

40

آب را در پای عیسی خاک کرد

وز دمش در خاک جان پاک کرد

41

آن چنان غیبی نهان پیدا نمود

از بن جیبی ید بیضا نمود

42

گه دو خاکی را ببالا راه داد

گه سه قدسی را بشیب چاه اد

43

شادی روحانیان از مهر اوست

گریه کروبیان از قهر اوست

44

قطره را در مکنون میدهد

نقطه را دور گردون میدهد

45

هم زخونی منعقد دل میکند

هم خلیفه از کفی گل میکند

46

عقل سرکش را بشرع افکنده کرد

تن بجان و جان بایمان زنده کرد

47

خوان گردون پیش درگاه اونهاد

قرص مهرو کاسه ماه اونهاد

48

چون در آب بحر موج آغاز کرد

هر دو را ز آمد شدن هم باز کرد

49

ازدرخت سبز شمعی برفروخت

تا چو پروانه کلیمش پر بسوخت

50

آتشی در دست دشمن در گرفت

تا خلیلش طبع اسمندر گرفت

51

کلب را در کهف کلب روم کرد

آهن و پولاد را چون موم کرد

52

کره گردون بحق میآورد

در ره او گر طبق میآورد

53

گرد خاک یسرنگونش درکشید

وز شفق دامن بخونش درکشید

54

درغمش راهی که گردون میرود

سرنگوندرخاک و در خون میرود

55

سنگ را و مرغ را هم ناله ساخت

مرغ آوردوزسنگش ژاله ساخت

56

مرغ مستش حرب پیل آغاز کرد

در میان کعبه سنگ اندازکرد

57

مور راهش از کمر چستی گرفت

با سلیمان لاجرم کستی گرفت

58

نحل او چون وحی او معلوم کرد

بس که شیرین کارئی چون موم کرد

59

عنکبوت او چو دام انداز شد

آن چنان مرغی بدامش باز شد

60

اوست آن یک کز ددو حرف نامدار

کرد پیدا در سه بعد ارکان چار

61

پنج حس در شش جهت سالار کرد

هفت را در هشتمین دوارکرد

62

نه فلک چون ده یکی خواست از درس

از دو عالم جای آمد بر ترش

63

چون بهشتم در دو شش را بار داد

چار را نه داد ونه را چار داد

64

مردمی در آب شور و گوشه

کز جهان پیه آبه بودش توشه

65

آب حیوان بود در تاریکیش

تیز رو آورددر باریکیش

66

بر سیاه و بر سپیدش شاه کرد

روشنش در تیرگی چون ماه کرد

67

همچو ماهی چرخ بر طاقش نشاند

خلق را در عهد و میثاقش نشاند

68

گه چراغ و گاه چشمش نام کرد

در چراغش روغن بادام کرد

69

در خلافت جامه پوشیدش سیاه

کرد دیبای سپیدش بارگاه

70

ز ابروان کژ دو حاجب راست کرد

هر دو را پیوستگی درخواست کرد

71

زاندرون بنشاند فراشی بکار

تا زدل آبی زند وقت غبار

72

از برون دو پرده دار طرفه کرد

تانیارد غول قصد غرفه کرد

73

صف کشید از مژه وبر درنشاند

تا کسی که او باش بود از در براند

74

همچو یوسف گرچه جایش چاه داد

تا به هفتم آسمانش راه داد

75

هر زمانی در تماشای نظر

بر طبق میریختش نقد دگر

76

در سوادش مردمی را زین داد

بر طبق نقدی که دادش عین داد

77

وهم را در راه او جاسوس ساخت

تازنامحسوس صد محسوس ساخت

78

در خزینه داری آوردش خیال

تا همه چیزی بسازد حسب حال

79

کرد مشرف حفظ چابک کار را

تا نگهبانی کند اسرار را

80

در دلش گنجی نهاد از معرفت

دادش از جان جام جم عیسی صفت

81

شاه چون در صدر هر کاری بکرد

حل و عقد ملک بسیاری بکرد

82

در درون پرده مفرش ساختش

خواب را همخوابه خوش ساختش

83

خواب چون در شاه شاهد کار کرد

از سنان مژه در مسمار کرد

84

دو صدف را روی بر رو برگشاد

حقه سی و دو لولو برگشاد

85

بیست ونه چشمه در افشان باز کرد

رسته سی و دو در آغاز کرد

86

از صدف لا را نهنگ آسا نمود

تا دهن بگشاد الا الله نمود

87

شد نهنگ لا بسرهنگی عزیز

زان کمر دادش چو قاف و تیغ نیز

88

کرد ظاهر قاف را عنقا نواز

تاکند سیمرغ معنی بال باز

89

عین را نونی در او پیدا نمود

تا صدف را چشمه زیبا نمود

90

بست بر فتراک موری طاوسین

داد اهل سر خود را یاوسین

91

چون صدف را پردگی بسیار بود

پردگی را پرده فرض کار بود

92

پس ده و دو پرده را بگشاد جای

تا کسی ننهد برون از پرده پای

93

بست لایق پرده عشاق را

تا نوائی میدهد آفاق را

94

چون مخالف دید ازووا خواست کرد

تا پس پرده مخالف راست کرد

95

آن یکی رادر نهاوند اوفکند

وان دگر را بسته دربند اوفکند

96

پس زفان باتیغ و بانگ راه زن

بر حسینی زد بآواز حسن

97

عاقبت سوز فراق آمد پدید

از سپاهان و عراق آمد پدید

98

در صدف تیغ زفان بر کار کرد

تا کله بنهاد هر که انکار کرد

99

بی چنین تیغی که دانستی بهش

شور و تیز و تلخ و شیرین و ترش

100

گر ترش تیزی کند واید بزور

تلخیش نکند ز شیرینی و شور

101

در گهر افشاندن آویزش نمود

با سر تیز او سر تیزش نمود

102

نطق اگر بودش درشت و لفظ گرم

خوش خورم کآمد چو تیغی چرب ونرم

103

چون صدف شد راست گردان گشت تیغ

گوهر افشانی برآمد بی دریغ

104

چور اگر شکر نچیند گو مچین

کور اگرگوهر نبیند گو مبین

105

ای شده هر دو جهان از تو پدید

ناپدید از جان و جان از تو پدید

106

ای درون جان برون ناآمده

وی برون جان درون ناآمده

107

تو برونی و درون در توئی

نه برون ونه درون بل هر دوئی

108

چون بذات خویش بیچون آمدی

نه درون رفتی نه بیرون آمدی

109

هر دو عالم قدرت بی چون تست

هم توئی چیزی اگر بیرون تست

110

چون جهان را اول وآخر توئی

جزو و کل را باطن وظاهر توئی

111

پس توباشی جمله دیگر هیچ چیز

چون تو باشی خود نباشد هیچ نیز

112

ای ز جسم و جان نهان دیدار تو

گم شده عقل و خرد در کار تو

113

هست عقل و جان ودل محدود خویش

کی رسد محدود در معبود خویش

114

ای ز پیدائی خود بس آشکار

چون تو هستی چون بود کس آشکار

115

هم خرد بخش خردمندان توئی

هم خداوند خداوندان توئی

116

جمله را درخاک اندازی نخست

پس ببادیشان کنی آخر درست

117

بر در حکمت ز ماهی تا بماه

در کمر بینم ز کوهی تا بکاه

118

عرش چون بویی نیافت از هیچ جای

عرش را کرسی بشد در زیر پای

119

کرسی از خود محو شد از بسکه جست

ثبت العرش اصل میباید نخست

120

لوح را چون بی تو جان پر سوز شد

با سر لوح نخستین روز شد

121

تا قلم بشکافت از آلای تو

چون قلم در خط شد از سودای تو

122

میزند چرخ آسمان از شوق این

مینگنجد در همه روی زمین

123

از پی گردت زمین را هر زمان

دست ماندست از دعا بر آسمان

124

مهر از بهر سگ کویت ز شرم

شد ز رنگ و گرده آورد گرم

125

مه که در اول چونعلی زاتش است

چون زتست آن نعل در آتش خوش است

126

صبحدم بریاد تو یک خنده کرد

خلق را از دم چو عیسی زنده کرد

127

روز یافت ازتو بنو جانی دگر

زانکه هر روزی تو در شانی دگر

128

زنگی شب چون نزولت هر شبست

خنده زن دندان سپید از کوکبست

129

ابررا بی تست دل پر برق رشک

روی او و صدهزاران دانه اشک

130

رعد را تسبیح آورده بجوش

آب برده برقش آورده خروش

131

برق را چون بی تو صافی دردبود

لاجرم تا زاد حالی مردزود

132

آتش از سوز تو آب خویش برد

تا چو آتش تشنه آب اندیش مرد

133

باد آمد خاکساری پای بست

خاک پاش کوی تو بادی بدست

134

ابر را چون شوق تو آتش فروخت

آبرویش ریخت چون آتش بسوخت

135

خاک ره را باد سرد از بهر تست

خاک بر سر سر بباد از قهر تست

136

کوه رادل خون شد از تقریر تو

آب ازو میریزد از تشویر تو

137

بحر چون ازآب شد لب خشک ماند

کشتی از شوقت همه بر خشک راند

138

جمله گلهای رنگارنگ پاک

می فرو ریزد ز شوق تو بخاک

139

چون شکوفه از شکفتن سیرشد

ز اشتیاقت روز طفلی پیر شد

140

جام زر بر دست نرگس مینهی

نقره را میر مجلس مینهی

141

لاله را بر کوه کردی در کمر

تا کلاه افکند در خون جگر

142

یاسمین چون بر زمینت سر نهاد

چار ترکی آسمان گون بر نهاد

143

شد بنفشه خرقه پوش کوی تو

سر ببردرمست های و هوی تو

144

سوسنت چون شکر گفت از ده زبان

بنده گشت آزاد از هفت آسمان

145

غنچه پیکان بودگل لعل ای عجب

لعل پیکانیش دادی زین سبب

146

دفتر گل بین که میخواند بحق

حمد تو پر زر دهان از هر ورق

147

چند گویم کآنچه گویم آن نه

چند جویم کانچه جویم آن نه

148

چون نمیدانم چگونه من زتو

چون نمییابم چه جویم من ز تو

149

جمله یک ذاتست اما متصف

جمله یک حرف و عبارت مختلف

150

جمله یک ذاتست من دانا نیم

گرچه یکراهست من بینانیم

151

هر زمان این راه بی پایان ترست

خلق هر ساعت در او حیران ترست

152

تا ابد این راه منزل رفتنیست

جمله در خونابهدل رفتنیست

153

قصه کان نه دل ونه جان شناخت

کی توان دانست و کی بتوان شناخت

154

هرکه او این راز مشکل پی برد

گر بود صد جانش یک جان کی برد

155

چاره این چیست در خون آمدن

وز وجود خویش بیرون آمدن

156

چون نمییابم سر این رشته باز

همچو سوزن ماندهام سرگشته باز

157

نیست جز واماندگی بشتافتن

زانکه هست این یافتن نایافتن

158

چرخ میخواهد که این سر پی برد

او بسرگردانی این ره کی برد

159

حل و عقد این چنین سلطانئی

کی توان کردن بسر گردانئی

160

چیست از سرگشتگی بیش این زمان

گر نمیدانی بدان از آسمان

161

گر فلک گر مهر و مه گر اخترست

هر شب و هر روز سرگردان ترست

162

در تو گر سرگشتگی را راه نیست

جان تو از جان من آگاه نیست

163

نیست آسان وصل یار بینظیر

گر امید ولی داری خود بمیر

164

گر توانی یافت بی رنجی وصال

صدق پیش آور برون رو از خیال

165

در طریق عشق بی آویز شو

خاک گرد و همچو آتش تیز شو

166

تو چو طین لازبی در وقت کار

لاجرم آویز داری بیشمار

167

کار از آتش بایدت آموختن

مذهبی دارد عجب در سوختن

168

چون بسوزد هرچه میخواهد ز پیش

جمله بگذارد شود با جای خویش

169

دیو دل از سیم و زر برداشتست

سیم و زر جمله بتو بگذاشتست

170

زانکه دیو از آتشست و تو زخاک

تو بگیری او بسوزد جمله پاک

171

گرچه دنیای دنی اقطاع اوست

آتشست او زان ندارد هیچ دوست

172

آن ندیدی تو که ابلیس لعین

زاتشی ننهاد رویش بر زمین

173

گفت من از آتش افزوندهام

سجده نکنم زانکه من سوزندهام

174

حق چو آتش را سرافراز آفرید

سر بسجده چون تواند آورید

175

دوزخ از آتش چنین شد صعبناک

از که دارد آتش سوزنده باک

176

زندگانی گر خوش و گر ناخوشست

در زمین و باد و آب و آتشست

177

در میانچار خصم مختلف

کی توانی شد بوحدت متصف

178

گرمیت در خشم و شهوت میکشد

خوشکیت در کبر و نخوت میکشد

179

سردیت افسرده دارد بر دوام

تربت رعنائیت آرد مدام

180

هرچهار از یکدگر پوشیدهاند

روز و شب با یکدگر کوشیدهاند

181

گاه این یک غالب آید گاه آن

چون تو رفتی خواه این و خواه آن

182

دشمن یکدیگرند این هر چهار

کی شوندت هرگز ایشان دوستدار

183

تو بهم با دشمنان در پوستی

چشم میداری ز دشمن دوستی

184

گر تو خواهی تا ز روی ایمنی

پشت آرد در تو چندین دشمنی

185

همچنان کز چار خصم مختلف

شد تنت هم معتدل هم متصف

186

جانت را عشقی بباید گرم گرم

ذکر را رطب اللسانی چرب و نرم

187

زهد خشکت باید از تقوی و دین

واه سردت باید از بردالیقین

188

تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود

اعتدال جانت نیکوتر بود

189

هر کرا جان معتدل شد اینچنین

سنگ جسمش لعل دل شد اینچنین

190

ور بعکس این بود ننگی بود

ننگ نبود لعل اگر سنگی بود

191

جهد کن ای از رعونت راه بین

تا نگردی همچو ابلیس لعین

192

از ملایک بوده شیطانی شوی

ز اهرمن گردی و هامانی شوی

193

از مقام بلعمی کلبت کنند

یانه چون بر صیصیا صلبت کنند

194

جهد کن ای لعل بوده شاه را

تا نگردی مسخ و ملعون راه را

195

در چنین ره قلب بسیاری کنند

از زری مس از گلی خاری کنند

196

ساحران دیده عصائی را امین

گفته آمنا برب العالمین

197

پس جهودان کوردر پیغامبری

سجده کرده پیش گاوی از خری

198

از عصائی ساحر ایمان یافته

پس جهود از گاو کفران یافته

199

تو چنان دانی که این بازار عشق

هست چون بازار بغداد ودمشق

200

زنده از بادی کفی خاک آدمست

گر جز این چیزی دیگر هست آن دمست

201

عشق را امروز و فردا کی بود

کفر و دین اینجاوآنجا کی بود

202

یارب آن خود چه نظر بودست پاک

کاشکارا کرد آدم را ز خاک

203

این همه اعجوبه دروی گرد کرد

عرشیان را بر درش شاگرد کرد

204

آن چه خاکی بود کز پستی فرش

چون گهر از زیر برشد فوق عرش

205

آن بفوق العرش از آن تحویل خواست

کزیدالله و پرجبریل خواست

206

آسمان و عرش و عنصر چیست پوست

خاک الحق جمله را مغزی نکوست

207

بعد خاک از قرب آن کامل ترست

کانکه آن مهجورتر واصلترست

208

هر کمان کز پس کشندش بیشتر

تیر او بیشک شود در پیشتر

209

تا ز پس نرود بره در حیله ساز

کی تواند جست ز آب رود باز

210

ز اشتیاقش ذره ذره بود خاک

آتشش از جان برآورده هلاک

211

دوزخش در مغز و تن ذره شده

نه بخود چون دیگران غره شده

212

لاجرم اندر امانت پیش شد

قرب اورا هر دو عالم بیش شد

213

ملک را سلطان و مالک آمد او

بلکه مسجود ملایک آمد او

214

جسم آدم صورت جان آمدست

گوهرجان جسم جانان آمدست

215

لاجرم او جان جان آمد ترا

بی جهان جان و جهان آمد ترا

216

چون برون آئی ز جسم و جان تمام

تو نمانی حق بماند والسلام

217

گنج خود در قعر جان بایست برد

تا کسی آنجا نیارد دست برد

218

لیک چون ابلیس بوی جان نیافت

برد دست ودست برد آن نیافت

219

این چه درگاهیست قفلش بی کلید

وین چه دریائیست قعرش ناپدید

220

گر بدین دریا درآئی یک دمی

حیرت جانسوز بینی عالمی

221

یکدمت را صد جهان حیرت دهند

ذره حیرت بصد حسرت دهند

222

چون تودریائی نه نظاره کن

گردخشکی گردوکشتی پاره کن

223

معرفت چه لایق هر ناکسست

کلکم فی ذاته حمقی بسست

224

هرچه دانی آن تو باشی بیشکی

ور ندانی از خران باشی یکی

225

ها ز باطن و او از ظاهر بود

معنی هو اول وآخر بود

226

گر بهای هو اشارت میکنی

ور ز واو او عبارت میکنی

227

ها بیفکن و او را آزاد کن

بنده شو بی ها وواوش یاد کن

228

چون برونست او ز هر چیزی که هست

جز خیالی نیست زو چیزی بدست

229

تا چنان کان هست ننماید ترا

دیده ودانسته چون آید ترا

230

هرچه بینی جز خیالی بیش نیست

هرچه دانی جزمحالی بیش نیست

متن شعر کپی شد.