سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
پیش ذوالقرنین شد مردی دژم
سیم خواست از شاه عالم یک درم
2
شاه کان بشنود گفت ای بی خبر
از چو من شاهی که خواهد این قدر
3
گفت پس شهری ده و گنجی مرا
تا براید کار بی رنجی مرا
4
گفت چندینی بشاه چین دهند
تو که باشی تا ترا چندین دهند
5
سالک سرگشته چون اینجا رسید
رخت همت هرچه بد اینجا کشید
6
روی از پس رفتنش ممکن نبود
ور ز پس میرفت دل ساکن نبود
7
ره بپیشان بردنش امکان نداشت
زانکه هیچ این ره سروپایان نداشت
8
دید عالم عالم از خون موج زن
گاه عرش و گاه گردون موج زن
9
صد هزاران عالم پر شور بود
جای زاری بد نه جای زور بود
10
لاجرم انبان زاری برگرفت
در بدر بی زور زاری درگرفت
11
خویشتن را رسته دید اول ز بند
لاجرم بر شد برین دود بلند
12
پر شد از پندار وسودا در گرفت
زان بدین زودی ز بالا درگرفت
13
اول آغازی نهاد از جبرئیل
صدقه میجست او چو ابناء السبیل
14
در بدر میرفت تا پایان کار
بشنو اکنون قصه از پیشان کار