سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
ظالمان کردند مردی را اسیر
ریختند آبی برو چون ز مهریر
2
میزدندش چوب و او میگفت زار
دست من گیر ای خدای کامگار
3
شیخ مهنه میگذشت آنجایگاه
خادمی گفتش که ای سلطان راه
4
گر از ایشانش شفاعت میکنی
همچنان دانم که طاعت میکنی
5
این شفاعت گفت چون آرم بجای
کین زمان یاد آمد او را از خدای
6
هر کرا این لحظه آید یاد ازو
دل دریده سر بریده باد ازو
7
یاد آن بهتر که آرام آورد
مار را چون مور در دام آورد