غزل · مولوی
غزل شماره ۱۰۴۹ - صد بار بگفتمت نگهدار...
1
صد بار بگفتمت نگهدار
در خشم و ستیزه پا میفشار
2
بر چنگ وفا و مهربانی
گر زخمه زنی بزن به هنجار
3
دانی تو یقین و چون ندانی
کز زخمه سخت بسکلد یار
4
می بخش و مخسب کاین نه نیکوست
ما خفته خراب و فتنه بیدار
5
می گویم و می کنم نصیحت
من خشک دماغ و گفت و تکرار
6
می خندد بر نصیحت من
آن چشم خمار یار خمار
7
می گوید چشم او به تسخر
خوش می گویی بگو دگربار
8
از تو بترم اگر ننوشم
پوشیده نصیحت تو طرار
9
استیزه گرست و لاابالیست
کی عشوه خورد حریف خون خوار
10
خامش کن و از دیش مترسان
کز باغ خداست این سمن زار
11
خاموش که بی بهار سبزست
بی سبلت مهر جان و آذار