سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
کرد در کشتی یکی گبری نشست
موج برخاست و شد آن کشتی ز دست
2
سخت میترسید گبر هیچ کس
گفت ای آتش مرا فریاد رس
3
گفت ملاحش خموش ای ژاژ خای
آتش اینجا کی شناسد سر ز پای
4
موج چون هم مردکش هم سرکش است
در چنین موجی چه جای آتش است
5
گر کند اینجایگه آتش قرار
تا زند یک دم برآید زو دمار
6
گبر گفت ای مرد پس تدبیر چیست
گفت تسلیم است تا تقدیر چیست
7
چون برآید بحر تقدیرش بجوش
شیر گردد همچو مور آنجا خموش