سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
سوی آن دیوانه شد مردی عزیز
گفت هستت آرزوی هیچ چیز
2
گفت ده روزست تا من گرسنه
ماندهام لوتیم باید ده تنه
3
گفت دل خوش کن که رفتم این زمانت
از پی حلوا و بریانی و نانت
4
گفت غلبه میمکن ای ژاژ خای
نرم گو تا نشنود یعنی خدای
5
گر نیم آهسته کن آواز را
زانکه گر حق بشنود این راز را
6
هیچ نگذارد که نانم آوری
لیک گوید تا بجانم آوری
7
دوست را زان گرسنه دارد مدام
تا ز جان خویش سیر آید تمام
8
چون زجان سیرآید او در درد کار
گرسنه گردد بجانان بی قرار