سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بر سر گوری مگر بهلول خفت
همچنان خفته از آنجا مینرفت
2
آن یکی گفتش که برخیز ای پسر
چند خواهی خفت اینجا بی خبر
3
گفت بهلولش که من آنگه روم
کاین همه سوگند از وی بشنوم
4
گفت چه سوگند با من باز گوی
گفت شد این مرده با من راز گوی
5
میخورد سوگند و میگوید براز
من نخواهم کرد خاک از خویش باز
6
تا همه خلق جهان را تن به تن
در نخوابانم بخون چون خویشتن