سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
در زمستان یک شبی بهلول مست
پای در گل میشد و کفشی بدست
2
سائلی گفتش که سر داری براه
تو کجا خواهی شدن زین جایگاه
3
گفت دارم سوی گورستان شتاب
زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب
4
میروم چون گور او پر آتش است
گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است
5
آن یکی را این چنین مرگی بود
وان دگر را مرگ او برگی بود
6
ظلم آتش در درونت افکند
در میان خاک و خونت افکند
7
گر چه راه ظلم از پیشان رود
هرکه آن ره رفت سرگردان رود