سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار
روز و شب شد همچو گردون بی قرار
2
خورد روز و خواب شب بدرود کرد
دیده از دریای دل چون رود کرد
3
پای در میدان رسوائی نهاد
داغ دل بر عقل سودائی نهاد
4
گفت یک روزش پدر کای بی خبر
خویش را رسوا بکردی در بدر
5
مانده در قید رسوائی مقیم
هیچ کس نفروشدت نانی بسیم
6
این سخن مجنون چو بشنود از پدر
گفت چندینی غم و رنج و خطر
7
کاین زمان من میکشم از بهر دوست
دوست داند کاین همه از بهر اوست
8
گفت داند گفت پس این میبسم
تا قیامت هر نفس این میبسم
9
گردلم را زین مصیبت خون کنند
ازدلم این درد چون بیرون کنند