سایر · عطار
فی التمثیل
1
بامدادی شهریار شاد کام
داد بهلول ستمکش را طعام
2
او بسگ داد آن همه تا سگ بخورد
آن یکی گفتش که هرگز این که کرد
3
از چنین شاهی نداری آگهی
چون طعام او سگان را میدهی
4
این چنین بی حرمتی کردن خطاست
کار بی حرمت نیاید هیچ راست
5
گفت بهلولش خموش ای جمله پوست
گر بدانندی سگان کاین آن اوست
6
سر بسوی او نبردندی بسنگ
یعلم الله گر بخوردندی ز ننگ