سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
رفت یک روزی مگر بهلول مست
در بر هارون و بر تختش نشست
2
خیل او چندان زدندش چوب و سنگ
کز تن او خون روان شد بیدرنگ
3
چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان
گفت هارون را که ای شاه جهان
4
یک زمان کاین جایگه بنشستهام
از قفا خوردن ببین چون خستهام
5
تو که اینجا کرده عمری نشست
بس که یک یک بند خواهندت شکست
6
یک نفس را من بخوردم آن خویش
وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش