سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بر پلی میشد نظام الملک شاد
چشم او ناگه بزیر پل فتاد
2
بیدلی در سایه پل رفته بود
فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود
3
گفت اگر عاقل اگر آشفته
هرچه هستی فارغ و خوش خفته
4
بیدل دیوانه گفتش ای نظام
کی دو تیغ آید بهم در یک نیام
5
ملک دنیا هست دین میبایدت
آن همه داری و این میبایدت
6
گر ترا دین باید از دنیا مناز
هردو با هم راست ناید کژ مباز