سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
عاشقی میمرد چون دل زنده داشت
لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت
2
سایلی گفتش که این خنده ز چیست
خاصه در وقتی که میباید گریست
3
گفت با معشوق خود چون عاشقم
میزنم یک دم که صبحی صادقم
4
صبح را خنده صواب آید صواب
کو درون سینه دارد آفتاب
5
گرچه من خورشید دارم در میان
بر طبق ننهادهام چون آسمان
6
آفتابی هر که را در جان بود
گر بخندد همچو صبح آسان بود
7
من که روزم آمد و شب در گذشت
یارم آمد رب و یارب درگذشت
8
گر کنم شادی و گر خندم رواست
گر گشایم لب و گر بندم رواست
9
چون شود خورشید عزت آشکار
هشت جنت گردد آنجا ذره وار
10
بی جهت چندانکه بینی پیش و پس
از همه سوئی یکی بینی و بس
11
جمله او بینی چو دایم جمله اوست
نیست در هر دو جهان بیرون ز دوست