سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بر سر منبر امامی رفته بود
گرم گشته این سخن میگفته بود
2
کو خداوندیست بی چون و چرا
هرگزش بر دامن آن کبریا
3
از مذلت ذره ننشست گرد
نه نشیند نیز کو پاکست و فرد
4
بیدلی را این سخن آمد بگوش
بانگ بر زد گفت ای جاهل خموش
5
زانکه خود گرد مذلت گر رواست
دایما بر دامن آن کبریاست
6
این همه خاکی نمیبینی مدام
تا ابد گرد مذلت این تمام
7
دامن آن کبریا کرده بدست
کرده چون گردی بران دامن نشست
8
آدمی را هست همچون حق یکی
نیست حق را همچو خویشی بیشکی
9
لاجرم مردم همه در کار اوست
منتظر بنشسته دیدار اوست