کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

الحکایه و التمثیل

1

بر سر منبر امامی رفته بود

گرم گشته این سخن میگفته بود

2

کو خداوندیست بی چون و چرا

هرگزش بر دامن آن کبریا

3

از مذلت ذره ننشست گرد

نه نشیند نیز کو پاکست و فرد

4

بیدلی را این سخن آمد بگوش

بانگ بر زد گفت ای جاهل خموش

5

زانکه خود گرد مذلت گر رواست

دایما بر دامن آن کبریاست

6

این همه خاکی نمیبینی مدام

تا ابد گرد مذلت این تمام

7

دامن آن کبریا کرده بدست

کرده چون گردی بران دامن نشست

8

آدمی را هست همچون حق یکی

نیست حق را همچو خویشی بیشکی

9

لاجرم مردم همه در کار اوست

منتظر بنشسته دیدار اوست

متن شعر کپی شد.