سایر · عطار
حکایت
1
آن یکی دیوانه عالی مقام
خضر او را گفت ای مرد تمام
2
رای آن داری که باشی یار من
گفت با تو برنیاید کار من
3
زانکه خوردی آب حیوان چندگاه
تا بماند جان تو تا دیرگاه
4
من برانم تا بگویم ترک جان
زانکه بی جانان ندارم برگ جان
5
چون تو اندر حفظ جانی مانده
من بنو هر روز جان افشانده
6
بهتر آن باشد که چون مرغان زدام
دور میباشیم از هم والسلام