سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بوسعید مهنه شیخ محترم
بود در حمام با پیری بهم
2
سخت حمامی خوش ودمساز بود
زانکه آب و آتشش هم ساز بود
3
پیر گفت ای شیخ حمامی خوشست
وز خوشی هم دلگشا هم دلکشست
4
شیخ گفتش هیچدانی خوش چراست
گفت میدانم بگویم با تو راست
5
چون درین حمام شیخی چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست
6
شیخ گفتش زین بهت خواهم بیان
پای من چون آوریدی در میان
7
پیر گفتش تو بگو شیخا جواب
کانچه تو گوئی جز آن نبود صواب
8
گفت حمامیست خوش از حد برون
کز متاع جمله دنیای دون
9
نیست جز سطل و ازاری با تو چیز
وانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز