سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
صوفئی را گفت مردی از رجال
کای جهان گردیده چون داری تو حال
2
گفت سی سال ای اخی بشتافتم
نه جوی زر دیدم و نه یافتم
3
وی عجب کردم من این ساعت نشست
تا مرا صد گنج زر آید بدست
4
آنکه در عمری جوی هرگز نیافت
دور نبود گر ز گنجی عز نیافت
5
نیست رویت یک جو زر یافتن
چون توانی گنج گوهر یافتن
6
آنکه او را هیچ در ده راه نیست
مه دهی گر جوید او آگاه نیست
7
گر همه شب روز میباید ترا
درد درمان سوز میباید ترا
8
من که درد عشق در جان منست
وی عجب این درد درمان منست
9
مینیابم آنچه میجویم همی
وین طلب ساکن نمیگردد دمی
10
در میان این و آن درماندهام
تا که جان دارم بجان درماندهام
11
هست دریای محبت بی کنار
لاجرم یک تشنگی شد صد هزار