سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
در رهی محمود میشد با سپاه
از سپاه و پیل او عالم سیاه
2
هم زمین همچون فلک بود از شرار
هم فلک همچون زمین بود از غبار
3
گاو گردون و زمین از بانگ کوس
هردو قانع گشته از یک من سبوس
4
بود پیش راه در ویرانه
بر سر دیوار اودیوانه
5
چون بدید از دور روی شهریار
گفت ای سرگشته فرتوت کار
6
این همه پیل و سپاه و کار چیست
وین همه آشوب و گیر و دار چیست
7
گفت تا با این همه از پیش و پس
گرده نان میخورم هر روز بس
8
مرد مجنون گفت من خوش میخورم
زانکه من بی این همه شش میخورم
9
چون نصیبت زین همه یک ماندهست
گرد کردن این همه بی فائدهست