سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بود مجنونی چو در کار آمدی
گاه گاهی سوی بازار آمدی
2
در نظاره آمدی حیران و مست
چست بگرفتی سر بینی بدست
3
آن یکی گفتش که ای شوریده دین
بینی از بهر چه میگیری چنین
4
گفت این شمغندی بازاریان
سخت میدارد دماغم را زیان
5
گفت در بازار پس کم کن نشست
گفت نتوان چون مهم کاریم هست
6
جمله آن خواهم که بینم روز روز
مردم بازار را در تفت و سوز