سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
گفت یک روزی همایی میپرید
لشکر محمود هرکورا بدید
2
سر بسر در سایه او تاختند
خویش را بر یکدیگر انداختند
3
تا ایاز آمد بر مقصود شد
در پناه سایه محمود شد
4
پس دران سایه میان خاک راه
هر زمان در سر بگشتی پیش شاه
5
آن یکی گفتش که ای شوریده رای
نیست آنجا سایه پرهمای
6
گفت سلطانم همای من بسست
سایه او رهنمای من بسست
7
چون بدانستم که کار اینست و بس
در دو عالم روزگار اینست و بس
8
سر نپیچم هرگز از درگاه او
میروم بی پاو سر در راه او