سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
خونئی را زار میبردند و خوار
تا درآویزند سر زیرش ز دار
2
او طرب میکرد و بس دل زنده بود
خنده میزد وان چه جای خنده بود
3
سایلی گفتش که آزادی چرا
وقت کشتن این چنین شادی چرا
4
گفت چون عمر از قضاماند این قدر
کی توان برد این قدر در غم بسر
5
تا که این میگفت حق دادش نجات
از ممات او برون آمد حیات
6
هرچه برهم مینهی بر هم منه
هیچ کس را هیچ بیش و کم منه
7
هرچه داری جمله آنجا میفرست
کم بود از نیم خرما میفرست
8
زانکه هرچ آنجا فرستی آن تراست
وانچه میداری نگه تاوان تراست